آرشیو برای فوریه, 2009

پراکنده و بی‌ربط – 25

!. عکس‌های سوختن لاک‌پشت‌ها و مارها و پرندگان تالاب پریشان را دیده‌اید؟ (اصل مطلب اینجاست)

هنوز باورم نمی‌شود به چنین جایی رسیده‌ باشیم … نمی‌دانم نظر شما چیست، اما من معتقدم آدمی که بتواند حق و حقوق یک گیاه یا یک حیوان را به رسمیت بشناسد و آن را رعایت کند، حتما حق و حقوق آدم‌ها را هم رعایت می‌کند. آن وقت  از روی همین می‌شود سلامت یک جامعه را محک زد … از روزی که این عکس‌ها را دیده‌ام بیشتر ترسیده‌ام از زشتی‌ای که هر روز و هر روز بیشتر در آن فرو می‌رویم …

!!. موهایم از آن موهاست که می‌گویند حالت دارد، آن هم نه همه جایش. یک‌خرده که بلند بشود سرهایش فرهای نرمی می‌خورند. موهایم با آن حالت‌هایش، با آن پیچ و تاب‌های نرمش خیلی خانم بودند. از آن خانم‌ها که آهسته می‌روند و آهسته می‌آیند. از آن‌ خانم‌ها که بهشان می‌گویند دسته گل. از آن‌ها که هر روز سر یک ساعت مشخص می‌روند سر کار، پیش از غروب بر می‌گردند، همه چیزشان به‌جاست: خورد و خوراکشان، اخلاق و رفتارشان، وزن و هیکلشان، رفتن و آمدنشان … از آن دختر خانم‌های گل که اخلاق و رفتار و آداب‌دانی خانمانه‌شان مایه افتخار همه فک و فامیل است و تحمل دارند بروند ساعت‌ها در این دوره نشینی‌های زنانه بنشینند و می‌توانند به روی همه خانم‌های ختم انعام بروی رابطه جوش بده لبخند بزنند و مودب و کوتاه جواب سوال‌هایشان را بدهند … موهایم من نبودند … پریروز کوتاهشان کردم، کوتاه کوتاه، آنقدر که دیگر نتوانند پیچ و تاب نرم بخورند … موهایم حالا من هستند …

!!!. انگار سنگی چیزی خورده است در سرم! یک چند وقتی است یک چیزهایی که همیشه از انجام دادنشان می‌ترسیده‌ام، نه ترس کلمه درستی نیست … یک کارهایی بوده است که همیشه نگران انجام دادنشان بوده‌ام، به نظرم آنقدر بزرگ و مسئولیت‌آور بوده‌اند که به این راحتی‌ها نمی‌شده است بروی سمت انجام دادنشان. اما یک چند وقتی است، نگرانی‌ام از انجام بعضی از این‌ کارها تبدیل شده است به یک قوت قلب. تبدیل شده است به یک احساس نیاز شدید برای انجام دادنشان. چه سنگی این کار را کرده است؟ والا خودم هم حیرانم چه چیزی یک‌هو مغز من را اینقدر توهم‌زده کرده است. چه کارهایی؟ کاش میشد اینجا بنویسمشان. اما فعلا شخصی‌تر از این حرف‌ها هستند که اینجا بیایند. کاش میشد بنویسمشان، بنویسم تا چند وقت بعد بخوانم و یادم بیاید این فکرها …

!!!!. این دوست باقرقره شکم‌سیاهمان را امروز در برنامه “روز از نو”ی شبکه دو دیدید؟ امروز که گویا کلی کولاک کرده و بیننده‌ها کلی ذوق کرده‌اند … با اینکه بالش قطع شد و حالا یک بال است، اما خوشحالم که زنده ماند و حال و اوضاعش خوب است و به دانه خوردن افتاده. فکر کنم خودش هم کلی کیف می‌کند که اینقدر استفاده آموزشی پیدا کرده و در مغز حداقل چهار تا آدم می‌تواند تلنگر بزند که آدم‌تر باشند …

هفته بعد می‌خواهم ببرمش مدرسه، بچه‌ها ببینندش و من هم کلی قصه درباره‌اش بگویم. چه کیفی خواهند کرد …

بچه‌هایم را فردا می‌شود سه هفته که ندیده‌ام. دلم برای دخترک‌ها تنگ شده …

!!!!!. این مدت بدجور سفر رفتن‌هایم فوران کرده است! سفرنامه یک سفر نه خیلی قدیمی، ولی در قطار سفرها قدیمی شده به بندعلیخان را اینجا بخوانید و سفرنامه یک سفر تازه رفته به هرمز را اینجا.

!!!!!!. آقا من به چه کسی بگویم؟؟؟؟؟ من کارم را دوست دارم آقا! من خوشبختم که می‌توانم کاری را که دوست دارم انجام بدهم. من این را چطور فریاد بزنم؟؟!

(6) دیدگاه

بعضی چیزها تمام می‌شوند …

یک.

پنجم دی ماه 1382 یک دفعه همه چیز تمام می‌شود. این را چند روز بعد از زلزله بم وقتی از شوک شنیدن خبر این اتفاق و وسعتش بیرون می‌آیم می‌فهمم. نه! در اصل واقعا وقتی می‌فهمم که یک سال بعد برای شرکت در اجرای پروژه‌ای چند باری می‌روم بم و وقت‌های بیکاری‌مان می‌رویم تا ارگ بمی که دیگر وجود ندارد را ببینیم. آنجاست که می‌فهمم دیر رسیده‌ام و دیگر نمی‌شود این ارگ گلی غول پیکر را دید و کیف کرد. آنجا برای اولین بار این واقعیت بزرگ و پر رنگ خودش را نشانم می‌دهد؛ اینکه یک چیزهایی تمام می‌شوند، اینکه باید زودتر و تندتر رفت و دید، اینکه نمی‌شود گفت وقت هست …

دو.

تابستان است و فصل گرما. فلامینگوها در این فصل هوای جوجه‌های کوچکشان را دارند تا بزرگ شوند و بتوانند همراه بزرگ‌ترها پرواز کنند و بروند. خبر منتشر می‌شود. بختگان شوره‌زار شده است و دو هزار جوجه فلامینگو مرده‌اند. خبرها یکی یکی می‌آمد. با آدمی حرف می‌زدم که کار و بارش پرنده‌ها و تالاب‌هاست. می‌گفت سدهایی که بر روی آب‌های ورودی به تالاب زده‌اند و خشکسالی دست به دست هم داده‌اند تا اوضاع اینی بشود که هست. از مطالعات چهار پنج سال پیششان می‌گفت و وسعت دریاچه و پرنده‌هایی که سرشماری کرده‌اند. عددهایی که ظرف چند سال کمتر و کمتر شده‌اند و این تابستان خبرش آمد که بختگان کامل خشک شده است … بختگان را هم ندیده‌ام … و نخواهم دید. این یکی هم تمام شد و من ندیدمش …

سه.

زمستان است و فصل پرندگان مهاجر. می‌رویم طرف‌های اصفهان. یکی از هدف‌های سفر دیدن تالاب گاوخونی است … “از تالاب چیزی نمونده … ما که چند تا فلامینگو بیشتر ندیدیم … آب ورودی نداره دیگه، همه‌اش میره تو زمینای کشاورزی یا جاهای دیگه … یک زمانی آمار صدهزار تا پرنده مهاجر اینجا ثبت شده … دارن از وسطش جاده میزنن؛ راه ورزنه به ندوشن یزد، یه یه ساعتی راه یزد کوتاه میشه با این جاده … از محیط‌زیست خبری نیست و واکنش خاصی نشون نمیده …” این‌ها حرف‌های یکی از بچه‌هاست که یک هفته‌ای زودتر از ما برای مراسم روز تالاب آن طرف‌ها بوده است … با خودم فکر می‌کنم از کی خواسته‌اند این جاده را بزنند؟ آن اولش مقاومتی بوده است؟ با خودم فکر می :نم آب ورودی تالاب که حذف شده است و تالاب هر روز بیشتر و بیشتر نیست شده است، آن وقت حتما چیزی نمانده که بخواهی سرش بجنگی و بگویی جاده نزنید اینجا تالاب است. کدام تالاب؟ … آنجا ایستاده‌ام و باز این واقعیت بزرگ و پر رنگ خودش را نشان می‌دهد؛ اینکه یک چیزهایی تمام می‌شوند، اینکه باید زودتر و تندتر رفت و دید، اینکه نمی‌شود گفت وقت هست …

چهار.

وقت کمی مانده است برای دیدن، نجنبی تمام می‌شوند … چرا بعضی واقعیت‌ها اینقدر تلخیشان عمیق است … احساس اینکه کار خاصی هم از دستت بر نمی‌آید تلخیش را عمیق‌تر می‌کند …

(2) دیدگاه

یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 5 (قسمت آخر)

افسانه و بچه‌هايش به شدت کنجکاو و جستجوگرند و دوست دارند از هر چيز جديدي سر دربياورند. کنجکاوي‌شان اصلا آزار دهنده نيست،‌ شده است مثل يک بده بستان. ما آمده‌ايم آن‌ها راببينيم و از زندگي‌شان سردر بياوريم و آن‌ها هم سر در آوردن از زندگي‌ و وسايل مسافرها برايشان جالب است. همين مي‌شود که مي‌رويم پارک و چادرمان را هوا مي‌کنيم تا کنجکاوي فرزانه ارضاء شود. خالد هم عکاس جمع شده و با کادرهاي عجيب از هر چيزي که دستش برسد عکس مي‌گيرد.

28

افسانه کل خانواده را براي گرداندن ما وخودشان بسيج کرده است. 6 برادر دارد و ما يکي يکي آن‌ها را مي‌بينيم یا از احوالشان خبردار می‌شویم. يکي‌شان می‌آید و راننده موتور سه‌چرخه‌ پدر افسانه ، ملقب به موتور امداد، می‌شود تا در شهر چرخ بزنیم و يکي می‌شود ناخداي قايقمان.، یکی دیگر هم درگیر فرزند تازه به‌دنیا آمده‌اش است و یکی دیگر … . بچه‌هاي فاميل هم از خدا خواسته هر جا مي‌رويم دنبالمان مي‌آيند. به همه خوش مي‌گذرد و مي‌خندند.

29

پسرک‌ها استاد فيگور گرفتن براي عکس هستند. شيطنت‌هايشان خوب در تصاوير ثبت مي‌شود و با فيگورهاي خلاقانه‌شان آخرين عکس گردشمان را به ياد ماندني مي‌کنند.

30

افسانه و مصطفي يک تجربه شگفت‌انگيز مهمانمان مي‌کنند. 4:30 صبح بيدار مي‌شويم و مي‌رويم ساحل به استقبال قايق صيادي مصطفي.

311

خرچنگ‌ها يک طرف، ميگوها يک طرف، ماهي‌هاي خوراکي يک طرف و ماهي‌هايي که به درد کود مي‌خورند هم يک طرف و ما هم از اين کپه ماهي سود خودمان را مي‌بريم. چه جانوارني که آرزوي ديدن‌شان را داشته‌ايم و آرزوها يک به يک محقق مي‌شوند.

32

و آخرش که کار همه ما تمام مي‌شود و سودهايمان را مي‌بريم، نوبت به زينب مي‌رسد. زينب ماهي‌هايي که به درد صيادان نمي‌خورد را مي‌خرد و خشک مي‌کند و مي‌فروشد به کارخانه پودر ماهي. گوني‌هاي زينب بدبوترين گوني‌هاي جزيره‌اند!

33

معصومه کشف شبانه‌مان است. از دوستان حسن است. نقاش است و در جزيره‌ها نقاشي درس مي‌دهد. مي‌نشينيم و گپ مي‌زنيم. اين گروه دوستي هنرمند معتقدند عمر آدم آن‌قدر کوتاه است که وقت نمي‌کني همه چيز را بخواني و ياد بگيري. براي همين بر حسب علاقه‌شان تقسيم کار کرده‌اند و هر کس چيزي مي‌خواند و در جلساتشان ارايه مي‌دهد. معصومه مي‌گويد زيست مي‌خواند. اما کشف مي‌کنيم از زيست‌شناسي بيشتر به دنبال رفتارشناسي و اکولوژي است. معصومه و گروه دوستانش براي ما کشف شگفت‌انگيزي هستند. انتظار نداشتيم در جامعه‌اي که اين قدر همه فکر مي‌کنند بسته است، ‌به خصوص براي خانم‌ها، چنين جوان‌هايي با رابطه‌ها و فکرهايي شبيه ما پيدا شوند.

34

راستي حسن راهنما را يادمان رفت بگوييم. هر کس رفته باشد قلعه پرتغالي‌هاي هرمز حسن را ديده است. حسن درياپيما جانش است و جان قلعه. طي سال‌ها اطلاعات از کارشناسان جمع کرده است و شده است راهنماي داوطلب قلعه. افسانه معتقد است کمي شيرين عقل است و خنده‌دار توضيح مي‌دهد. براي همين تمام طول بازديد از قلعه پشت سر ما مي‌ايستد و زيرزيرکي مي‌خندد.

35

منتظر قايق هستيم تا جزيره را ترک کنيم. لنج‌هاي باري لنگر انداخته در اسکله تحريکمان مي‌کنند برويم و از سوراخ سنبه‌هايش سردربياوريم. اين بار خورشيد هرمزي مي‌شود ميزبانمان. يک ناخدا خورشيد واقعي. به کنجکاوي‌هايمان نه نمي‌گويد،‌ حتي اجازه مي‌دهد تا موتورخانه لنج هم پايين برويم و سرک بکشيم. فقط نگران است بيفتيم و برايش شر شويم. البته اين نگراني چيزي از مهرباني و حوصله‌اش کم نمي‌کند. از کنجکاوي‌ها و سرک کشيدن‌هايمان ذوق مي کند. به خصوص وقتي استوانه‌اي را که قايق نجات است بر روي سقف لنج کشف مي‌کنيم.

36

قايق آمده و بايد حرکت کنيم … بندرعباس … راه‌آهن … و انتظار براي ديدن چهارمين مسافر کوپه‌مان که در تمام مدت به شوخي گفته‌ايم حتما يک مرد سبيل کلفت است … و هست! يک مرد کرد با حجب و حيا که دلمان برايش مي‌سوزد گير ما افتاده است. بيشتر وقتش را بيرون کوپه يا خوابيده روي تخت بالا مي‌گذراند. وقت‌هايي که بيدار است هم مشغول کمک کردن به جابه‌جايي بارهاي پخش و پلاي ماست!

37

شايد مي‌توانست سرنخ يک سفر هيجان‌انگيز به کردستان باشد،‌اما نشد که بشود! بي‌خيال!‌سفر بعدي که برسد سرنخ‌ها خودشان پيدا مي‌شوند….

پ.ن: آنقدر هوا کردن این سفرنامه در اینجا را طول دادم که آخرش چسبید به سفر بعدی‌ام به آن طرف‌ها … داریم می‌رویم هرمز و بندرعباس برای دیدن دوستان هنر محیطی‌کار هنرمندمان. می‌رویم اجرای کارشان برای اربعین را ببینیم. کلی سفر رفته‌ام این وسط‌ها که هیچ کدامشان سفرنامه‌دار نشدند بس که این یکی طول کشید. برگشتم باز می‌آیم سلام و علیک …

(6) دیدگاه

یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 4

سرنخ بعدي را پيدا نکرده‌ايم. حميد عيدي از اهالي هنگام جديد کاپیتانمان است و مي‌رساندمان جزيره قشم. در راه با او و دوستش کلی حرف می‌زنیم، از جزیره، از آدم‌ها، از کارخانه‌ها و کار و بار …

19

مي‌خواهيم شب را در جزيره بمانيم. در رستوران قلعه، کنار قلعه پرتغالي‌ها در جزيره قشم غذاي دريايي مي‌خوريم. کوسه، خرچنگ و ماهي مرکب. غفوري‌پور مدير رستوران است. بخشي از خانه پدري‌اش را به رستوران اختصاص داده و مي‌گويد قشمي اصيل هستند و 700 سال است جد اندر جد در اين شهر زندگي کرده‌اند. غذاها را خانمش مي‌پزدو خودش و پسرهايش هم رستوران را اداره مي‌کنند. یادمان می‌رود عکس خودش و پسرها را بگیریم، اما غذا‌های هیجان انگیزش را نه!

201

بعد از اين همه ميهماني رفتن، ميزبان دوستانمان هستيم. ضلع شمالي خانه‌مان درياست، خانه‌مان در غربي و شرقي و جنوبي هم دارد، دستشويي زنانه و مردانه، قهوه‌خانه، زمين بازي و هر چيز ديگري که بشود در يک پارک پيدا کرد هم دارد! يادمان مي‌رود از خودمان و چادرمان و مهمان‌هايمان، پويان، کيوان، مهدي و مجيد، عکس بگيريم. ممنون از بستني که خريديد و آورديد و چاي و نسکافه‌اي هم که بهتان داديم نوش جانتان!

21

مقصد بعدي جزيره هرمز است. اما سرنخ بعدي هنوز پيدا نشده است. راهي بندرعباس مي‌شويم تا به هرمز برويم. دراسکله دوستمان  پویان و دوستان دوستمان، مريم، ابراهيم، الهام و امير، را مي‌بينيم و با خوراکي‌هايي که اين چند روز فرصت خوردنشان را پيدا نکرده‌ايم از گشنگي نجاتشان مي‌دهيم. بعد از کلي نفرين، بالاخره گروهي پيدا مي‌شوند که دعا به جانمان مي‌کنند!!

22

هنوز سرنخي پيدا نشده است، حتي به پيدا شدنش هم شک کرده‌ايم. اما پايمان را که روي جزيره مي‌گذاريم اتفاق‌هاي شگفت‌انگيز شروع مي‌شود. پياده راه افتاده‌ايم سمت قلعه پرتغالي‌ها که اولين سرنخ خودش را نشان مي‌دهد:حسن، جوان اهل بندري که زياد به هرمز سر مي‌زند. حسن هنرمند است و دانشجوي آموزشگاه هنرهاي تجسمي‌ برادرش در بندر. روز عاشورا با 1480 شمع اجراي هنر محيطي داشته‌اند به اسم “صبح نزديک است… “. هرمز را مثل کف دستش مي‌شناسد. راهنمايي‌مان مي‌کند، به بار و بنديل و سرعت لاک‌پشتي‌مان در پياده‌روي هم مي‌خندد! از کار و بارمان مي‌پرسد و وقتي مي‌فهمد محيط‌زيستي ميانمان است، وعده آشنايي با يکي از دوستاش را که علاقمند به اين مباحث است مي‌دهد. با هم قرار مي‌گذاريم که امشب در پارک دولت که چادر زده‌ايم بيايند و با هم گپ بزنيم. از ديدن اين آدم متفاوت در وسط اين جزيره ذوق کرده‌ايم. تا به حال دوست هنر محيطي‌کار نداشته‌ايم. با حسن خداحافظي مي‌کنيم و راهمان را به سمت قلعه پرتغالي‌ها ادامه مي‌دهيم.

23

غروب نزديک است. حواسمان به در و ديوار است که يک نفر صدايمان مي‌کند. خيلي زود مي‌فهميم که افسانه ميزبان بعدي‌مان است. مسافرها براي افسانه يک سرگرمي‌اند. پدرش ماشين دارد و مسافرها را در جزيره مي‌چرخاند. براي همين سابقه مهمانداري‌شان زياد است. برايمان از مهمان‌هاي قبلي و دوست و آشناهاي تهراني‌اش، سهيلاو زهرا، مي‌گويد و حتي زوج روسي ه سه روز در خانه‌اش مانده‌اند و تنها بلد بوده‌اند بگويند: “جزيره خوب!”

افسانه تا دوم یا سوم راهنمایی بیشتر درس نخوانده است. خودش نخواسته است که بیشتر بخواند. افسانه به شدت باهوش است و وقتی درباره درس خواندنش پرسیدم انتظار داشتم از محدودیت بگوید و اینکه نگذاشته‌اند درس بخواند و اگر پایش بیفتد می‌رود دنبالش. اما افسانه درس خواندن رسمی را دوست ندارد و گپ و گفت با آدم‌ها و آموختن غیر رسمی را ترجیح داده است. نمیدانم برای افسانه چه اتفاقی افتاده است و فضای تحصیلی‌اش چطور بوده است، اما حدس می‌زنم معلم‌ها و مدرسه‌اش نتوانسته‌اند جذبش کنند و برای همیشه فراری‌اش داده‌اند.

24

شوهر افسانه، مصطفي،‌ يک صياد بي‌لبخند و آرام است؛ برخلاف افسانه شر و شور و با انرژي.

251

فرزانه دخترشان که دوم دبستان است، از 5 صبح پا مي‌شود و اشتياق رفتن به مدرسه دارد و بعد از مدرسه پاتوقش کتابخانه شهر است تا کتاب بگیرد و بخواند؛ چون عاشق کتاب خواندن است. دیدن عشق کتابخوانی و مدرسه دوستی‌اش در این جزیره و شهر برایم ذوق‌آور است. خوشحالم که فضای مدرسه و معلم‌ها فرزانه را مثل مادرش فراری نداده‌اند، یا حداقل تا الان که نداده‌اند.

26

خالد هم پسرک 5 ساله وروجکشان است که شيطنت از سر و رويش مي‌بارد. کمي طول مي‌کشد تا يخ خالد آب شود، اما بعد کاملا با ما اخت مي‌شود و حتي مي‌رود مي‌شود پسر مريم!

27

(7) دیدگاه