بایگانیِ فوریه, 2009

پراکنده و بی‌ربط – 25

!. عکس‌های سوختن لاک‌پشت‌ها و مارها و پرندگان تالاب پریشان را دیده‌اید؟ (اصل مطلب اینجاست)

هنوز باورم نمی‌شود به چنین جایی رسیده‌ باشیم … نمی‌دانم نظر شما چیست، اما من معتقدم آدمی که بتواند حق و حقوق یک گیاه یا یک حیوان را به رسمیت بشناسد و آن را رعایت کند، حتما حق و حقوق آدم‌ها [...]

به خواندن ادامه دهید »

بعضی چیزها تمام می‌شوند …

یک.
پنجم دی ماه 1382 یک دفعه همه چیز تمام می‌شود. این را چند روز بعد از زلزله بم وقتی از شوک شنیدن خبر این اتفاق و وسعتش بیرون می‌آیم می‌فهمم. نه! در اصل واقعا وقتی می‌فهمم که یک سال بعد برای شرکت در اجرای پروژه‌ای چند باری می‌روم بم و وقت‌های بیکاری‌مان می‌رویم تا ارگ [...]

به خواندن ادامه دهید »

یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 5 (قسمت آخر)

افسانه و بچه‌هايش به شدت کنجکاو و جستجوگرند و دوست دارند از هر چيز جديدي سر دربياورند. کنجکاوي‌شان اصلا آزار دهنده نيست،‌ شده است مثل يک بده بستان. ما آمده‌ايم آن‌ها راببينيم و از زندگي‌شان سردر بياوريم و آن‌ها هم سر در آوردن از زندگي‌ و وسايل مسافرها برايشان جالب است. همين مي‌شود که مي‌رويم [...]

به خواندن ادامه دهید »

یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 4

سرنخ بعدي را پيدا نکرده‌ايم. حميد عيدي از اهالي هنگام جديد کاپیتانمان است و مي‌رساندمان جزيره قشم. در راه با او و دوستش کلی حرف می‌زنیم، از جزیره، از آدم‌ها، از کارخانه‌ها و کار و بار …

مي‌خواهيم شب را در جزيره بمانيم. در رستوران قلعه، کنار قلعه پرتغالي‌ها در جزيره قشم غذاي دريايي مي‌خوريم. کوسه، [...]

به خواندن ادامه دهید »