یک سفر؛ قصه آدم‌ها … – 5 (قسمت آخر)

افسانه و بچه‌هايش به شدت کنجکاو و جستجوگرند و دوست دارند از هر چيز جديدي سر دربياورند. کنجکاوي‌شان اصلا آزار دهنده نيست،‌ شده است مثل يک بده بستان. ما آمده‌ايم آن‌ها راببينيم و از زندگي‌شان سردر بياوريم و آن‌ها هم سر در آوردن از زندگي‌ و وسايل مسافرها برايشان جالب است. همين مي‌شود که مي‌رويم پارک و چادرمان را هوا مي‌کنيم تا کنجکاوي فرزانه ارضاء شود. خالد هم عکاس جمع شده و با کادرهاي عجيب از هر چيزي که دستش برسد عکس مي‌گيرد.

28

افسانه کل خانواده را براي گرداندن ما وخودشان بسيج کرده است. 6 برادر دارد و ما يکي يکي آن‌ها را مي‌بينيم یا از احوالشان خبردار می‌شویم. يکي‌شان می‌آید و راننده موتور سه‌چرخه‌ پدر افسانه ، ملقب به موتور امداد، می‌شود تا در شهر چرخ بزنیم و يکي می‌شود ناخداي قايقمان.، یکی دیگر هم درگیر فرزند تازه به‌دنیا آمده‌اش است و یکی دیگر … . بچه‌هاي فاميل هم از خدا خواسته هر جا مي‌رويم دنبالمان مي‌آيند. به همه خوش مي‌گذرد و مي‌خندند.

29

پسرک‌ها استاد فيگور گرفتن براي عکس هستند. شيطنت‌هايشان خوب در تصاوير ثبت مي‌شود و با فيگورهاي خلاقانه‌شان آخرين عکس گردشمان را به ياد ماندني مي‌کنند.

30

افسانه و مصطفي يک تجربه شگفت‌انگيز مهمانمان مي‌کنند. 4:30 صبح بيدار مي‌شويم و مي‌رويم ساحل به استقبال قايق صيادي مصطفي.

311

خرچنگ‌ها يک طرف، ميگوها يک طرف، ماهي‌هاي خوراکي يک طرف و ماهي‌هايي که به درد کود مي‌خورند هم يک طرف و ما هم از اين کپه ماهي سود خودمان را مي‌بريم. چه جانوارني که آرزوي ديدن‌شان را داشته‌ايم و آرزوها يک به يک محقق مي‌شوند.

32

و آخرش که کار همه ما تمام مي‌شود و سودهايمان را مي‌بريم، نوبت به زينب مي‌رسد. زينب ماهي‌هايي که به درد صيادان نمي‌خورد را مي‌خرد و خشک مي‌کند و مي‌فروشد به کارخانه پودر ماهي. گوني‌هاي زينب بدبوترين گوني‌هاي جزيره‌اند!

33

معصومه کشف شبانه‌مان است. از دوستان حسن است. نقاش است و در جزيره‌ها نقاشي درس مي‌دهد. مي‌نشينيم و گپ مي‌زنيم. اين گروه دوستي هنرمند معتقدند عمر آدم آن‌قدر کوتاه است که وقت نمي‌کني همه چيز را بخواني و ياد بگيري. براي همين بر حسب علاقه‌شان تقسيم کار کرده‌اند و هر کس چيزي مي‌خواند و در جلساتشان ارايه مي‌دهد. معصومه مي‌گويد زيست مي‌خواند. اما کشف مي‌کنيم از زيست‌شناسي بيشتر به دنبال رفتارشناسي و اکولوژي است. معصومه و گروه دوستانش براي ما کشف شگفت‌انگيزي هستند. انتظار نداشتيم در جامعه‌اي که اين قدر همه فکر مي‌کنند بسته است، ‌به خصوص براي خانم‌ها، چنين جوان‌هايي با رابطه‌ها و فکرهايي شبيه ما پيدا شوند.

34

راستي حسن راهنما را يادمان رفت بگوييم. هر کس رفته باشد قلعه پرتغالي‌هاي هرمز حسن را ديده است. حسن درياپيما جانش است و جان قلعه. طي سال‌ها اطلاعات از کارشناسان جمع کرده است و شده است راهنماي داوطلب قلعه. افسانه معتقد است کمي شيرين عقل است و خنده‌دار توضيح مي‌دهد. براي همين تمام طول بازديد از قلعه پشت سر ما مي‌ايستد و زيرزيرکي مي‌خندد.

35

منتظر قايق هستيم تا جزيره را ترک کنيم. لنج‌هاي باري لنگر انداخته در اسکله تحريکمان مي‌کنند برويم و از سوراخ سنبه‌هايش سردربياوريم. اين بار خورشيد هرمزي مي‌شود ميزبانمان. يک ناخدا خورشيد واقعي. به کنجکاوي‌هايمان نه نمي‌گويد،‌ حتي اجازه مي‌دهد تا موتورخانه لنج هم پايين برويم و سرک بکشيم. فقط نگران است بيفتيم و برايش شر شويم. البته اين نگراني چيزي از مهرباني و حوصله‌اش کم نمي‌کند. از کنجکاوي‌ها و سرک کشيدن‌هايمان ذوق مي کند. به خصوص وقتي استوانه‌اي را که قايق نجات است بر روي سقف لنج کشف مي‌کنيم.

36

قايق آمده و بايد حرکت کنيم … بندرعباس … راه‌آهن … و انتظار براي ديدن چهارمين مسافر کوپه‌مان که در تمام مدت به شوخي گفته‌ايم حتما يک مرد سبيل کلفت است … و هست! يک مرد کرد با حجب و حيا که دلمان برايش مي‌سوزد گير ما افتاده است. بيشتر وقتش را بيرون کوپه يا خوابيده روي تخت بالا مي‌گذراند. وقت‌هايي که بيدار است هم مشغول کمک کردن به جابه‌جايي بارهاي پخش و پلاي ماست!

37

شايد مي‌توانست سرنخ يک سفر هيجان‌انگيز به کردستان باشد،‌اما نشد که بشود! بي‌خيال!‌سفر بعدي که برسد سرنخ‌ها خودشان پيدا مي‌شوند….

پ.ن: آنقدر هوا کردن این سفرنامه در اینجا را طول دادم که آخرش چسبید به سفر بعدی‌ام به آن طرف‌ها … داریم می‌رویم هرمز و بندرعباس برای دیدن دوستان هنر محیطی‌کار هنرمندمان. می‌رویم اجرای کارشان برای اربعین را ببینیم. کلی سفر رفته‌ام این وسط‌ها که هیچ کدامشان سفرنامه‌دار نشدند بس که این یکی طول کشید. برگشتم باز می‌آیم سلام و علیک …

6 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط نیک در فوریه 13, 2009 در 5:45 ب.ظ

    سلام صفورا.. خوبی؟ میگم اون تپه نمکی بود؟ قلعه نمکی بود؟ یه چی نمکی بود! اونو نرفتید؟

    نه نرفتیم! چون این سفر سفر آدم ها بود، از سفرنامه مون معلومه …

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط یک آدم غیر زیست محیطی در فوریه 14, 2009 در 1:02 ب.ظ

    سلام. این سفرنامه بالاخره تمام شد. الحمدالله.

    امیدوار در سفر جدید از قطار جا نمونی (; و حسابه بهتون خوش بگذره.

    برای تو که تکراری بود :)
    تازه برگشتم از سفر … فوق العاده بود این یکی هم …

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط شهرزاد در فوریه 15, 2009 در 12:53 ق.ظ

    قشم غار نمکی دارد و گنبد نمکی دارد در جواب نیک…

    چه سفر‌نامه مفصلی نوشتی ماشالله
    خسته نباشی

    نوشته من نبود فقط البته. سه نفری نوشتیمش برای ارائه تو جلسات سفرنامه گوییمون …
    ممنون از توضیحاتتون :)

    پاسخ دادن

  4. نوشته شده توسط شیماء در فوریه 19, 2009 در 9:55 ق.ظ

    واااااااااااااااااااااااااااای! چقدر کیف کردم! انگار که خودمم اونجا بودم! دست همگی تون درست! عالی بود!
    نمیدونم اگه الان دعا کنم همیشه در سفر باشید خوشحال می شید یا نه؟!!!
    (:

    دعا و آرزو كن هرچقدر دلمون ميخواد و خوبه سفر باشيم. اون وقت خوشششششششششحااااااال ميشيم :)

    پاسخ دادن

  5. او
    خیلی جالب بود بابا یه خیلی کارت درسته .
    می گن آدم هایی که زیاد سفر میرن آدم شناسیشون هم خوب میشه!راست میگن ؟!
    در زمین گردش کنید و ببینید چه برسر گذشتگان شما آمدوایضا چه بر سر زمین!

    پاسخ دادن

  6. چقدر جالب بود . چه زندگي بي آلايشي داشتن . از اون عكس كه وسط جاده نشسته بودين خيلي خوشم اومد . موفق باشيد .

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید