بعضی چیزها تمام می‌شوند …

یک.

پنجم دی ماه 1382 یک دفعه همه چیز تمام می‌شود. این را چند روز بعد از زلزله بم وقتی از شوک شنیدن خبر این اتفاق و وسعتش بیرون می‌آیم می‌فهمم. نه! در اصل واقعا وقتی می‌فهمم که یک سال بعد برای شرکت در اجرای پروژه‌ای چند باری می‌روم بم و وقت‌های بیکاری‌مان می‌رویم تا ارگ بمی که دیگر وجود ندارد را ببینیم. آنجاست که می‌فهمم دیر رسیده‌ام و دیگر نمی‌شود این ارگ گلی غول پیکر را دید و کیف کرد. آنجا برای اولین بار این واقعیت بزرگ و پر رنگ خودش را نشانم می‌دهد؛ اینکه یک چیزهایی تمام می‌شوند، اینکه باید زودتر و تندتر رفت و دید، اینکه نمی‌شود گفت وقت هست …

دو.

تابستان است و فصل گرما. فلامینگوها در این فصل هوای جوجه‌های کوچکشان را دارند تا بزرگ شوند و بتوانند همراه بزرگ‌ترها پرواز کنند و بروند. خبر منتشر می‌شود. بختگان شوره‌زار شده است و دو هزار جوجه فلامینگو مرده‌اند. خبرها یکی یکی می‌آمد. با آدمی حرف می‌زدم که کار و بارش پرنده‌ها و تالاب‌هاست. می‌گفت سدهایی که بر روی آب‌های ورودی به تالاب زده‌اند و خشکسالی دست به دست هم داده‌اند تا اوضاع اینی بشود که هست. از مطالعات چهار پنج سال پیششان می‌گفت و وسعت دریاچه و پرنده‌هایی که سرشماری کرده‌اند. عددهایی که ظرف چند سال کمتر و کمتر شده‌اند و این تابستان خبرش آمد که بختگان کامل خشک شده است … بختگان را هم ندیده‌ام … و نخواهم دید. این یکی هم تمام شد و من ندیدمش …

سه.

زمستان است و فصل پرندگان مهاجر. می‌رویم طرف‌های اصفهان. یکی از هدف‌های سفر دیدن تالاب گاوخونی است … “از تالاب چیزی نمونده … ما که چند تا فلامینگو بیشتر ندیدیم … آب ورودی نداره دیگه، همه‌اش میره تو زمینای کشاورزی یا جاهای دیگه … یک زمانی آمار صدهزار تا پرنده مهاجر اینجا ثبت شده … دارن از وسطش جاده میزنن؛ راه ورزنه به ندوشن یزد، یه یه ساعتی راه یزد کوتاه میشه با این جاده … از محیط‌زیست خبری نیست و واکنش خاصی نشون نمیده …” این‌ها حرف‌های یکی از بچه‌هاست که یک هفته‌ای زودتر از ما برای مراسم روز تالاب آن طرف‌ها بوده است … با خودم فکر می‌کنم از کی خواسته‌اند این جاده را بزنند؟ آن اولش مقاومتی بوده است؟ با خودم فکر می :نم آب ورودی تالاب که حذف شده است و تالاب هر روز بیشتر و بیشتر نیست شده است، آن وقت حتما چیزی نمانده که بخواهی سرش بجنگی و بگویی جاده نزنید اینجا تالاب است. کدام تالاب؟ … آنجا ایستاده‌ام و باز این واقعیت بزرگ و پر رنگ خودش را نشان می‌دهد؛ اینکه یک چیزهایی تمام می‌شوند، اینکه باید زودتر و تندتر رفت و دید، اینکه نمی‌شود گفت وقت هست …

چهار.

وقت کمی مانده است برای دیدن، نجنبی تمام می‌شوند … چرا بعضی واقعیت‌ها اینقدر تلخیشان عمیق است … احساس اینکه کار خاصی هم از دستت بر نمی‌آید تلخیش را عمیق‌تر می‌کند …

2 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط بيكارالدوله در فوریه 19, 2009 در 3:59 ب.ظ

    من از كرج برگشتم. بعضي از بچه هاي قديمي رو ديدم (كمال، علي، رضا گلجاني، مليكا، منير احمدوند و. . . ) موفق نشدم تو رو ببينم هرمز بودي!
    اميدوارم از جمله موارد تموم شدني نباشي!!

    چقد آدم دیدی!
    منو تموم شدن؟؟؟! نه بابا! من همیشه هستم! حالا این ور یا اون ور یا هر ور!!

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط يونس در فوریه 19, 2009 در 10:42 ب.ظ

    سلام!

    خسته نباشيد ميگم. اونجوري كه از پست‌ها برمياد، سفر پرباري بوده.
    من هم خيلي طرفدار سفر و مسافرت هستم، اما چه‌ كنم كه بسته پايم؛ يعني پاي‌بست درس و مشقم.

    اين چيزايي كه شما از اونجاها سوغات اورديد، آدم رو هوايي مي‌كنه حتما يه سفر به اون طرفها داشته باشه.

    همچنان به جملات اول این سفرنامه طولانی اعتقاد دارم. به وقت داشتن ربط نداره باور کن!
    برید اون ورها … شگفت انگیزه اونجا …

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید