پراکنده و بی‌ربط – 25

!. عکس‌های سوختن لاک‌پشت‌ها و مارها و پرندگان تالاب پریشان را دیده‌اید؟ (اصل مطلب اینجاست)

هنوز باورم نمی‌شود به چنین جایی رسیده‌ باشیم … نمی‌دانم نظر شما چیست، اما من معتقدم آدمی که بتواند حق و حقوق یک گیاه یا یک حیوان را به رسمیت بشناسد و آن را رعایت کند، حتما حق و حقوق آدم‌ها را هم رعایت می‌کند. آن وقت  از روی همین می‌شود سلامت یک جامعه را محک زد … از روزی که این عکس‌ها را دیده‌ام بیشتر ترسیده‌ام از زشتی‌ای که هر روز و هر روز بیشتر در آن فرو می‌رویم …

!!. موهایم از آن موهاست که می‌گویند حالت دارد، آن هم نه همه جایش. یک‌خرده که بلند بشود سرهایش فرهای نرمی می‌خورند. موهایم با آن حالت‌هایش، با آن پیچ و تاب‌های نرمش خیلی خانم بودند. از آن خانم‌ها که آهسته می‌روند و آهسته می‌آیند. از آن‌ خانم‌ها که بهشان می‌گویند دسته گل. از آن‌ها که هر روز سر یک ساعت مشخص می‌روند سر کار، پیش از غروب بر می‌گردند، همه چیزشان به‌جاست: خورد و خوراکشان، اخلاق و رفتارشان، وزن و هیکلشان، رفتن و آمدنشان … از آن دختر خانم‌های گل که اخلاق و رفتار و آداب‌دانی خانمانه‌شان مایه افتخار همه فک و فامیل است و تحمل دارند بروند ساعت‌ها در این دوره نشینی‌های زنانه بنشینند و می‌توانند به روی همه خانم‌های ختم انعام بروی رابطه جوش بده لبخند بزنند و مودب و کوتاه جواب سوال‌هایشان را بدهند … موهایم من نبودند … پریروز کوتاهشان کردم، کوتاه کوتاه، آنقدر که دیگر نتوانند پیچ و تاب نرم بخورند … موهایم حالا من هستند …

!!!. انگار سنگی چیزی خورده است در سرم! یک چند وقتی است یک چیزهایی که همیشه از انجام دادنشان می‌ترسیده‌ام، نه ترس کلمه درستی نیست … یک کارهایی بوده است که همیشه نگران انجام دادنشان بوده‌ام، به نظرم آنقدر بزرگ و مسئولیت‌آور بوده‌اند که به این راحتی‌ها نمی‌شده است بروی سمت انجام دادنشان. اما یک چند وقتی است، نگرانی‌ام از انجام بعضی از این‌ کارها تبدیل شده است به یک قوت قلب. تبدیل شده است به یک احساس نیاز شدید برای انجام دادنشان. چه سنگی این کار را کرده است؟ والا خودم هم حیرانم چه چیزی یک‌هو مغز من را اینقدر توهم‌زده کرده است. چه کارهایی؟ کاش میشد اینجا بنویسمشان. اما فعلا شخصی‌تر از این حرف‌ها هستند که اینجا بیایند. کاش میشد بنویسمشان، بنویسم تا چند وقت بعد بخوانم و یادم بیاید این فکرها …

!!!!. این دوست باقرقره شکم‌سیاهمان را امروز در برنامه “روز از نو”ی شبکه دو دیدید؟ امروز که گویا کلی کولاک کرده و بیننده‌ها کلی ذوق کرده‌اند … با اینکه بالش قطع شد و حالا یک بال است، اما خوشحالم که زنده ماند و حال و اوضاعش خوب است و به دانه خوردن افتاده. فکر کنم خودش هم کلی کیف می‌کند که اینقدر استفاده آموزشی پیدا کرده و در مغز حداقل چهار تا آدم می‌تواند تلنگر بزند که آدم‌تر باشند …

هفته بعد می‌خواهم ببرمش مدرسه، بچه‌ها ببینندش و من هم کلی قصه درباره‌اش بگویم. چه کیفی خواهند کرد …

بچه‌هایم را فردا می‌شود سه هفته که ندیده‌ام. دلم برای دخترک‌ها تنگ شده …

!!!!!. این مدت بدجور سفر رفتن‌هایم فوران کرده است! سفرنامه یک سفر نه خیلی قدیمی، ولی در قطار سفرها قدیمی شده به بندعلیخان را اینجا بخوانید و سفرنامه یک سفر تازه رفته به هرمز را اینجا.

!!!!!!. آقا من به چه کسی بگویم؟؟؟؟؟ من کارم را دوست دارم آقا! من خوشبختم که می‌توانم کاری را که دوست دارم انجام بدهم. من این را چطور فریاد بزنم؟؟!

6 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط ژاله در فوریه 24, 2009 در 8:41 ق.ظ

    انجمن حمایت از کودکان کار و کانون دوست داران حیوانات
    برگزاری بازارچه نوروزی
    ویژه غذا ، پوشاک ،صنایع دستی ،سفره نوروزی ،محصولات فرهنگی و . . .

    جمعه 9 اسفند ماه
    نشانی .خ سر لشکر فلاحی(زعفرانیه)
    انتهای خیابان اعجازی(عاصف)،
    کوچه زنبق،کوی مینا،کوهدامن غربی،
    مجتمع آموزشی شهید مهدوی
    منتظر حضور سبزتان هستیم

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط بيكارالدوله در فوریه 25, 2009 در 1:24 ب.ظ

    مي توني به من بگي! نياز هم نيست فرياد بزني يواش هم بگي مي فهمم! ؛)

    آدم وقتی هیجان داره جیغ جیغ میکنه خب! نمیشه آروم هیجان داشت که!

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط Mehdi در فوریه 27, 2009 در 7:48 ب.ظ

    چه عکس بدی، فکر نمی کردم اصلا…

    پاسخ دادن

  4. نوشته شده توسط یونس در مارس 4, 2009 در 5:20 ب.ظ

    عکس های مهر جدا تکان دهنده بود …

    پاسخ دادن

  5. نوشته شده توسط رازقی در مارس 4, 2009 در 9:55 ب.ظ

    من عاشق این تفسیرت از موهات شدم و الان خوشحالم که خودتی ….

    پاسخ دادن

  6. نوشته شده توسط japanstudies در مارس 7, 2009 در 3:36 ق.ظ

    غم انگیزه این عکس‌ها!

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید