آرشیو برای مارس, 2009

تهران‌گردی با درهای بسته – 4 (قسمت پایانی)

ایستگاه یازدهم. “خانه امام جمعه” در بسته‌ای که باز شدنی است، اگر …

در خیابان مروی چرخی می‌زنیم، قهوه‌ای به شدت شیرین اما انرژی‌ده می‌خوریم و از داخل کوچه پس‌ کوچه‌های فرعی خیابان ناصر خسرو به دنبال “خانه امام جمعه” می‌گردیم.

خانه پیدا می‌شود، باز همان تابلوهای شهرداری راهنمایمان است … وای! باز خورده‌ایم به در بسته! سرایدار خانه می‌گوید باید از میراث فرهنگی استان تهران نامه داشته باشید. می‌ایستیم به گپ زدن، غر می زنیم که اگر قرار باشد برای دیدن هر اثر باستانی نامه بگیری که نمی‌شود. غر می‌زنیم از صبح اینقدر در بسته دیده‌ایم خسته‌ شده‌ایم و طافتمان طاق شده است. غر می‌زنیم اگر قرار است نشود جایی را دید پس چرا اینقدر تبلیغ تهران‌گردی می‌کنند، نقشه چاپ می‌کنند و …؟؟ ما جسته و گریخته غر می زنیم و آقای سرایدار یک بند برایمان درد و دل می‌کند. او هم از این رویه میراث فرهنگی شاکی است. از آن بیشتر از از خوابیدن طرح‌های بازسازی این اماکن تاریخی در این 4-5 سال گذشته و رها شدن این بناها شکایتش به آسمان است.

حسابی که غر می‌زنیم و درد و دل می‌شنویم، سرمان را می‌اندازیم پایین تا دست از پا درازتر خداحافظی کنیم و برویم؛ اما … اما آقای سرایدار مهربان می‌گوید نمی‌گذارم ندیده بروید و آن در به نظر غیر قابل نفوذ باز می‌شود … از راهروی باریک اول خانه که داخل می‌رویم و به حیاط با آن حوض مستطیلی وسطش می‌رسیم، هنوز نمی‌دانیم در ساختمان چه در انتطارمان است. خانه‌های قدیمی همیشه پر از سوراخ و سنبه و زیبایی هستند، اما چه نوع زیبایی؟!

طبقه اول را کلی تغییر داده‌اند. یک جاهایی را مسدود کرده‌اند، همه جا گچ و رنگ تازه خورده است. اسباب و وسایل اداری اینجا پر است … هنوز چیز متفاوت و شگفت‌انگیزی ندیده‌ایم، تا اینکه … تا اینکه می‌رویم بالا، طبقه دوم … همان‌جا که جلوی ایوانش پرده ضخیم کشیده بودند و چیزی دیده نمی‌شد … شگفت‌انگیزند این ارسی‌ها، این رنگ‌ها، این نقاشی‌های گل و مرغ و اروپایی دیواری، این آینه کاری‌ها، این اتاق‌های بزرگ با درهای بزرگ چوبی و شیشه‌های رنگی که باز و بسته شدنشان عمودی است … چه بد! باتری‌ها دیگر یاری نمی‌کنند فلاش بزنیم،عکس بگیریم، کادرهای عجیب و غریب ببندیم، با نور و رنگ بازی کنیم … دوربین‌ها را می‌گذاریم  کنار و خودمان را غرق در و دیوار می‌کنیم …

شگفت‌انگیز بود این خانه … با دیدن این خانه، خاطره همه آن درهای بسته ناپدید شد انگار …

با سرایدار آنجا دوست شده‌ایم. می‌گوید حاضر است یک زمان مناسب ببردتمان و چند خانه عجیب و غریب قدیمی تهران که درش برای عموم بسته است را نشانمان بدهد. با سرایدارهایشان هماهنگی خواهد کرد … اینجا هم به این نتیجه رسیدم که لازم نیست آدم دوست و آشنای سرشناس داشته باشد تا کارش راه بیفتد؛ مثلا شبکه دوستان سرایدار که داشته باشی، درهای بیشتری به رویت باز می‌شود … (اینجا درباره خانه‌های تاریخی تهران بخوانید)

***

ایستگاه دوازدهم. “کلیسای انجیلی”، ایستگاه ناخواسته

به سمت خانه می‌رفتیم و از نظرمان برنامه امروز تمام شده بود، که از جلوی درش رد شدیم و دیدیم باز است. کنجکاوی نگذاشت به راهمان ادامه دهیم. پیاده شدیم تا سر و گوشی آب دهیم. چیز زیادی از اتفاقاتی که آنجا افتاد یادم نیست، چون تمام مدت در حال مباحثه و مذاکره با عمه عزیز بودم که این مادربزرگ و قلبش را این دم عیدی چه کار کنیم؟ این مادر بزرگ قُد (غُد؟!) که نمی‌رود بیمارستان و حالش خوب نیست و حالا دم این عیدی دیگر دکتر پیدا کردن هم کار حضرت فیل است!

فقط آن‌طور که از صحبت‌های همراهانم فهمیدم، بیشتر از دیدن حیاط بزرگ و زیبا و سرسبزشان راهمان نداده‌اند. اصلا برایشان غریب بوده یک آدم‌هایی راه افتاده‌اند آمده‌اند تهران‌گردی و اینجا را هم همین‌طوری می‌خواهند ببینند. به شدت هم اصرار می‌کرده‌اند ما فارس‌های مسیحی هستیم نه هیچ قوم و قبیله دیگری …

***

این تهران گردی هم تمام شد. مکان‌های هیجان‌انگیزی را دیدیم در این شهر در بسته. اما یک چیزش نقص داشت. اینکه خودت نقشه به دست بگیری و سوراخ و سنبه‌ها را سرک بکشی و هی راه اشتباه بروی تا بالاخره پیدا کنی بیشتر یادگیری دارد تا اینکه همراه آشنا و باسواد همراهت باشد. البته نقش این همراه آشنا و با سواد در سریع‌تر کردن بازدیدها و دیدن مکان‌های هیجان‌انگیز از قبل امتحان‌شده قابل انکار نیست. اما به‌هر حال دیگر … من بیشتر به کشف علاقه دارم تا خوردن لقمه آماده …‌

—–

پ.ن 1: تمام عکس‌های این مجموعه از نوشته‌ها را شادی برندک گرفته است.

پ.ن 2: تعطیلات عید خوش می‌گذرد؟ … گول این پست‌ها را نخوریدها! این‌ها خودشان هوا می‌شوند و من سر خانه و زندگیم نیستم. یعنی تمام سعیم این است که نباشم!

(3) دیدگاه

تهران‌گردی با درهای بسته – 3

ایستگاه ششم. جاهل هیجان‌انگیز! شکم هیجان‌انگیز!

آنجا صحنه تئاتر نبود، ما هم تماشاچی تئاتر نبودیم! این آدم واقعی بود، یک جاهل واقعی، از همان‌ها که آدم در فیلم‌های قدیمی می‌بیند. این آدم را که دیدم با خودم فکر کردم چقدر تنوع زندگی وجود دارد. چقدر دور است زندگی من و این آدم. این آدم هم خانه و خانواده دارد، مادر و خواهر و برادر و عمو و … دارد. چقدر فرق دارد زندگی من و این آدم …

رستوران “شرف‌الاسلامی” را انگار تمام بازار بروها و رستوران قدیمی‌شناس‌های تهران می‌شناسند. از در سمت راست مسجد امام (شاه) که بروی بیرون و یک مقدار این طرف و آن طرف بپیچی می‌رسی به ورودی این رستوران که پله می‌خورد و می‌رود پایین. باید منتظر بمانی تا یک گْله جا خالی بشود و بتوانی بروی بنشینی. البته قبلش باید سفارش غذا بدهی و ژتونت را تحویل بگیری. آن‌وقت یکی از کارکنان پر تعداد رستوران می‌آید سر وقتت و ژتونت را می‌گیرد و بی‌رو دربایستی طلب انعام و عیدی می‌کند. بهتر است غذایت را زود بخوری و خودت با زبان خوش سریع وسایلت را جمع کنی و بروی بیرون، وگرنه آنقدر دور و برت می‌پلکند و می‌گویند: “چیزی می‌خوای بگو بیارم برات!” که رویت کم می‌شود و بلند می‌شوی تا بقیه بنشینند!

***

ایستگاه هفتم. قدیمی‌ترین مسجد تهران

“من نمی‌فهمم کدوم آدم [...]ای تو شلوغی قبل عید میاد بازار، تهران‌گردی؟؟!” … “شرط می‌بندم الان از بین یک میلیون آدمی که اینجا هستن فقط چهار نفرشونن که هدفشون تهران‌گردیه!” … در این شلوغی که مانند بقیه به دنبال خرید نیستی، می‌شود سر صبر روی آدم‌ها چشم گرداند و آن وقت سوژه‌های مفرح زیادی پیدا می‌شود و یا سوژه‌های غمگین‌کننده …

“عکس‌برداری داخل مسجد ممنوع است.” قبل از این‌که این را به ما بگویند دوست عکاس ما، عکس این درخت چنار کهنسال را گرفته است. خوشحالم با این کلکسیونی که آرام آرام از درختان کهنسال ایران جمع می‌شود. می‌رویم داخل مسجد را ببینیم و کمی هم به کف پاهایمان استراحت بدهیم. معلوم است چون مسجد وسط بازار است و آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند همه قیافه‌های معقول مسجدی‌ای ندارند، کسی به ما و رنگ و قیافه‌مان چپ نگاه نمی‌کند … همراه با تجربه‌تر ما می‌گوید مسجد جامع تهران (جامع عتیق) قدیمی‌ترین مسجد تهران است، تاریخ ساختش کی‌بود؟ … یادم نمی‌آید! (اینجا را بخوانید)

راستی یک چیز جالب! مسجد جامع نزدیک مسجد امام است و دالان بینش را “بین‌الحرمین” می‌گویند.

***

ایستگاه هشتم. محله‌تان آب انبار دارد، باور کنید!

دالان‌های بازار را می‌گذرانیم و می‌رویم و پرسان پرسان خودمان را می‌رسانیم به “آب انبار سید اسماعیل”. جوان‌ترها سر تکان می‌دهند و جوابی ندارند. بهمان ثابت شده این طرف‌ها باید نشانی‌ها را از مسن‌ترها پرسید. آب انبار را که پیدا می‌کنیم درش بسته است. درش زیادی بسته است! انگار اصلا نبوده است! تنها نشانه بودنش تابلوی تازه نصب‌شده شهرداری است. می‌ایستیم تا حداقل اطلاعات روی تابلو را بخوانیم. ایستادنمان کنجکاوی رهگذران را جلب می‌کند. دیدن واکنش‌هایشان جالب است. پسر بچه‌ها، جوان‌ها، بزرگ‌ترها … پشت سرمان جمعیتی جمع شده‌اند و همراه ما تابلو را می‌خوانند. خوشحالیم که حداقل آمدنمان به اینجا یک فایده‌ای داشته است و چهار تا آدم فهمیدند اینجا چیزی ارزشمند وجود دارد … اما انگار پیرمردی که بساطش جلوی آب انبار پهن است از این شلوغی بی‌فایده برای او چندان شاد نیست و قیافه‌اش هر لحظه بد اخلاق‌تر می‌شود. تا چیزی بهمان نگفته راه می‌افتیم و می‌رویم (اینجا درباره مجموعه بازار سید اسماعیل و اینجا کمی درباره آب انبارش بخوانید).

***

ایستگاه نهم. “کلیسای تادئوس و باردوقیموس مقدس”، یک در بسته دیگر!

بسته است آقا! بسته است! هیچ چیزی اضافه‌تر وجود ندارد! (مقادیری اینجا بخوانید)

***

ایستگاه دهم. دوستی “امامزاده زید” و “لطف‌علی خان زند”

“امامزاده زید” را وسط‌های بازار همه می‌شناسند. اما دیوار به دیوار این امامزاده آرامگاه یک شخصیت دوست داشتنی تاریخی، یعنی “لطف‌علی خان زند” است. در آرامگاه بسته است و نمی‌شود داخل رفت. به جایش می‌رویم در حرم امامزاده تا داخل را دید بزنیم و کف پاهایمان را استراحت بدهیم. داخل همان ظاهر آشنای حرم‌های این روزها را دارد، پر است از آینه‌کاری‌های زرق و برق‌دار پیچیده. برای داخل رفتن هم باید یکی از چادرهای کهنه سفید گل منگلی را انتخاب کنی و به زور روی سرت میزان کنی تا خانم خادم حرم که آن اول راه ورودی نشسته است و زیر تابلوی “لطفا موبایل خود را خاموش کنید” بلند بلند با موبایل حرف می‌زند، راهت بدهد (اینجا و اینجا عکس ببینید و اینجا بیشتر بخوانید).

لطف‌علی خان زند من را باز یاد بم می‌اندازد و ارگ بم و فرصتی که از دست رفته است

***

از میان بازار مروی، شکلات‌ فروشی‌هایش و بوی مست کننده قهوه‌اش به سمت ایستگاه بعدیمان می‌رویم: “خانه امام جمعه” … و امیدواریم به در بسته نخوریم … انرژی پاها و مغزها دیگر دارد ته می‌کشد. ساعت حدودهای 3 بعد از ظهر است …

—–

پ.ن 1: تمام عکس‌های این مجموعه از نوشته‌ها را شادی برندک گرفته است.

پ.ن 2: در جستجوهایم به لینک “بازی لطف علی خان زند” برخوردم! می‌شود یک خوره بازی، بازی‌اش را انجام بدهد بعد بگوید چطور چیزی است؟!

یک نظر بنویسید

سال‌نویتان یوزپلنگی مبارک باشد!

این پست را تنظیم کرده‌ام که همان موقع‌های سال تحویل که من سر خانه و زندگی‌ام نیستم هوا شود! دلم می‌خواست امسال سال تحویل یک‌جایی باشم که حالا هستم.

card-88

سال نو مبارک. امیدوارم یک سال خال خالی داشته باشید نه ساده و بی‌نقش و نگار و بی‌مزه! خال خال‌هایش هم تو پر باشد نه تو خالی! هر خالش هم یک رنگی باشد، نه همه‌اش سیاه!

خوش بگذرد حسابی :)

۱ دیدگاه

تهران‌گردی با درهای بسته! – 2

ایستگاه چهارم. “میدان مشق”؛ محل کار ایده‌آل!

ماشینمان را آن طرف “میدان مشق”، غرب میدان امام خمینی، و جلوی “موزه ملی ایران” پارک می‌کنیم، تا بقیه تهران‌گردیمان را پیاده برویم. جلویمان درخت کهنسال چناری که گفته می‌شود رضا شاه آن را کاشته، وسط یک فضای سبز کوچک پیداست.

رضا شاده تصمیم می‌گیرد به جای میدان تمرین قزاق‌ها (میدان مشق) باغ ملی، یعنی اولین پارک ایران، را بسازد. اما بعد اینجا می‌شود محلی برای ساخت ساختمان‌های اداری. سر درش را هم که به سر در قزاق‌خانه معروف بوده است تغییر می‌دهد و نامش می‌شود سر در باغ ملی (اینجا و اینجا دقیق‌تر و بیشتر بخوانید).

از روی این سر در بزرگ یک چیزهایی که نشانه نظام شاهنشاهی بوده است را حذف کرده‌اند، حالا یا رنگ کرده‌اند یا پوشانده‌اند یا به کل کنده‌اند. اما یک چیزهایی هم هنوز باقی  مانده است.

بالا بروید پایین بیایید من با اینکه از گربه‌سانان خوشم می‌آید، اما آبم با شیر جماعت در یک جوی نمی‌رود، بخصوص نرش! خوشم نمی‌آید اینقدر همه‌اش یک جا ولو است و کارهایش را بقیه برایش انجام می‌دهند. چرا شیر نر در کشور ما شده است نماد سلطنت؟ شاید شاه‌های ما هم چون تقریبا همه‌شان می‌نشسته‌اند یکی دیگر کارهایشان را بکند و فقط بکن نکن داشته‌اند، برای همین با شیرها اینقدر رفیق بوده‌اند!!! خب اگر هوشمند و زیرک بودند پلنگ را انتخاب می‌کردند یا اگر قدرتمند و هوشمند بودند می رفتند سراغ ببر. هر دویش را هم که در ایران داشته‌ایم و البته پلنگ را هنوز هم داریم …

این منطقه اداری فضای عجیبی دارد. ساختمان‌های بلند و بزرگ با درهای بزرگ شگفت‌انگیز. آدم دلش می‌خواهد محل کارش این‌جا باشد و هی بیاید و برود. همه مجسمه‌ها را بازسازی کرده‌اند و همه جا تر و تمیز است. درهای همه جا نیز به دلیل اداری بودن بسته است و متاسفانه نمی‌شود داخلش را دید.

***

ایستگاه پنجم. خیابانی با درهای بسته!

میدان امام خمینی را که دیگر بنای چندان قدیمی در آن دیده نمی‌شود، به جز ساختمانی که حالا بانک تجارت است، را رد می‌کنیم و به سمت خیابان ناصرخسرو می‌رویم. شهرداری به مناسبت صدمین سال تاسیس بلدیه (شهرداری) تهران، هر جا که بنای تاریخی بوده است تابلوهایی را نصب کرده است. تابلوهایی که دو زبانه‌اند و حتی بعضی جاها مانند کلیساهای ارمنی سه زبانه. اطلاعاتشان کلی و مختصر و مفید است. این تابلوها که وجود دارند آدم فکر می‌کند خوب است حداقل یکی به این بناها فکر کرده است.

وارد خیابان ناصرخسرو می‌شویم. “دارالفنون” اینجاست و درش را سفت و سخت بسته‌اند. کمی دور و بر درش می‌پلکیم و حرف می‌زنیم و به ناچار به راهمان ادامه می‌دهیم (اینجا بیشتر درباره‌اش بخوانید).

“شمس‌العماره” هم اینجاست، ورودی شرقی “کاخ گلستان”. ایوانش را پوشانده‌اند و هیچ چیزش پیدا نیست. از این یکی هم چیزی عایدمان نمی‌شود و ردش می‌کنیم (اینجا بیشتر درباره‌اش بخوانید و اینجا بیشتر ببینید).

ناصر خسرو پر است از طبقه دوم‌های قدیمی و عجیب و مخروبه. طبقه دوم‌هایی که آدم دلش می‌سوزد وقتی می‌بیندشان. کاش همه تهران این شکلی بود، همین‌طور آجری و زیبا …

***

حدودهای 12 ظهر است. آن‌جایی که می‌خواهیم غذا بخوریم غذایش زود تمام می‌شود. پس می‌رویم به سمت محل ناهار، یک بخش دیگر از تهران گردیمان …

—–

پ.ن: تمام عکس‌های این مجموعه از نوشته‌ها را شادی برندک گرفته است.

۱ دیدگاه

تهران‌گردی با درهای بسته! – 1

این آخر سالی که همه دارند می‌دوند کارهای عقب‌مانده‌شان را تحویل بدهند، خانه زندگیشان را بتکانند، خرید کنند و … یک آدم‌هایی سنگ می‌خورد در سرشان که راه بیفتند بروند تهران‌گردی. چرا؟ چون یک روز تعطیل رسمی، منظورم همان یک شنبه است، پیدا شده است که حیف است آدم از خیرش بگذرد و با کارهای معمولی این روزها بگذراندش. این بار یک آدم با تجربه‌تر می‌شود راهنمایمان و ماشینش می‌شود مرکبمان، تا دیدنی‌های اطراف تهران را هم بشود دید. این بار امکانات نقشه‌ایمان هم بیشتر است: نقشه سیاحتی شهر تهران و نقشه سیاحتی استان تهران، چاپ انتشارات ایرانشناسی همراهمان است. نقشه‌های فوق‌العاده‌ای هستند در این اوضاع بی‌نقشه‌گی و پراکندگی اطلاعات. هی می‌گویم این بار، منظورم در مقایسه با تهران‌گردی قبلی است که در سه قسمت (1، 2 و 3) درباره‌اش نوشته‌ام.

یک نظر که به نقشه‌ها بیندازی یک عالم سوراخ و سنبه پیدا می‌کنی که دلت می‌خواهد بروی ببینی. تهران، تهران پایتخت، که همه با دود و ترافیکش می‌شناسندش پر است از سوراخ سنبه‌های هیجان‌انگیز دیدنی. حالا می‌شود سرت را بالا بگیری و پزش را به عالم و آدم بدهی …

***

ایستگاه اول. “تپه میل”، بی‌در اما با نگهبان!

یک جایی در اوایل جاده قرچک و ورامین روستایی وجود دارد به نام “قلعه نو خالصه” که در نزدیکی‌اش از دور، بر روی یک تپه می‌شود سازه‌ای را تشخیص داد. بر روی نقشه اسمش “تپه میل” است و در محاوره‌های ما “آتشکده زرتشتی”. “میل” به هر سازه بلندی گفته می‌شده است که از راه دور بشود بر روی یک بلندی از زمین های اطراف دید.

بر روی منطقه کاوش سقف ساخته‌اند تا خراب نشود که گویا مدتی پیش خود این سقف خراب شده و سقوط کرده است! و خوشبختانه حالا سر پاست. برای بازدید باید با نگهبانی هماهنگ شود و ما هر چه می‌گردیم و صدایش می کنیم پیدا نمی‌شود. عکاسی و فیلمبرداری ممنوع است و ما یک عالم عکس می‌گیریم!

معلوم است اینجا زمانی کارگاه کاوشی در حال کار و فعال بوده که مدت هاست متروک شده است. سرک کشیدن در لابلای خرابه‌ها و غیر خرابه‌ها خوش می‌گذرد.

بازسازی‌های عجیب و غریب و غیر اصولی زیادی دیده می‌شود، اما جای زیبایی است. منظره اطراف تپه هم زیباست. نی‌هایی که در مانداب‌های اطراف در آمده‌اند، زمین‌های کشاورزی، پرنده‌هایی که با فاصله نزدیک از بالای سرمان رد می‌شوند … و بوی فاضلاب که معلوم نیست از کجا می‌آید و صدای سنگین کامیون‌های عبوری که سکوت آنجا را مرتب قطع و وصل می‌کنند!

***

ایستگاه دوم. “زندان هارون”؛ دری وجود ندارد، اما بسته است!

از همان جاده ورامین، یک جایی قبل‌تر از فیروزآباد که بپیچی به سمت شمال و جاده خاوران و بعد با ذوق و شوق و رد زنی از روی نقشه جاده باریک فرعی منتهی به زندان هارون را پیدا کنی، همان اول کار تکلیفت معلوم می‌شود! اول جاده فرعی یک سر در سبز بزرگ آشنا زده‌اند و رویش نوشته‌اند مرکز آموزشی بسیج (نه سپاه، نه ارتش و نه هیچ نهاد نظامی رسمی دیگری!) و یک نگهبان هم گذاشته‌اند که آدم‌های بی‌ربطی مثل ما را راه ندهند. به همین راحتی پرونده زندان هارون در همین‌جا بسته می‌شود!

***

ایستگاه سوم. “بقعه بی‌بی شهربانو”، زیارتگاه خانم‌ها

در حاشیه تهران، در نزدیکی‌های ری زیارتگاهی است به نام “بقعه بی‌بی شهربانو”. بقعه بی‌بی شهربانو هم مثل بسیاری از زیارتگاه‌های قدیمی بالای کوه است. طبق روایتی که در همشهری محله بزرگ شده و نصب شده بر روی دیوار بخش زنانه زیارتگاه نوشته‌اند، شهربانو همسر امام حسین (ع) در زمان فرارش مدتی را در اینجا می‌گذراند و بعد از مدتی به خواب شاهزاده هند که دوست صمیمی‌اش بوده است می‌آید و بعد غیب می‌شود و شاهزاده هند می‌آید اینجا را پیدا می‌کند و به یادش بارگاهی اینجا می‌سازد.

اما بقعه تنها چیزی نیست که در اینجا دیدنی است. دری سبز و کوچک این‌جا در دل کوه است که قفل است و ورودی چشمه‌ای 700 ساله است و در سبز پر از دخیلی که بالایش نوشته‌اند اینجا شمع روشن نکنید اما معلوم است کسی به این حرف‌ها گوش نمی‌دهد و  تمام دیواره‌های این حفره سیاه کنده شده در دل صخره‌ها از دود شمع سیاه است. طبق اطلاعات دوست ما، اینجا تمام مشخصات یک پرستشگاه مهری را دارد. پرستشگاهی که قدیمی‌تر از بقعه بی‌بی شهربانوست.

بی‌بی شهربانو بیشتر طرفدارانش خانم‌ها هستند. همین است که بخش زنانه بزرگتر و پر دم و دستگاه‌تر از بخش مردانه است. حتی یک زمانی مردهای غیر سید و پسران غیر بالغ حق ورود به این مکان را نداشته‌اند و معتقد بوده‌اند اگر پسر بچه‌ای بیاید کور می‌شود. اعتقادی که حالا کمرنگ شده است.

هر جا برویم یک چیزی پیدا می‌شود که ما شیطنتمان را بکنیم! خوب است هنوز کسی در زیارتگاه نیست و ما راحت شلوغ می‌کنیم و با این دستگاه عجیب ور می‌رویم! دستگاهی که در آن پول می‌اندازی و بسته به مقدار پولت می‌توانی درخواست روشن شدن شمع‌هایی که در اصل چراغند و خواندن یک سوره قرآن را بکنی. آنقدر با آن ور می‌رویم تا پول خوردمان تمام می‌شود و سر و صدای آمدن زیارت‌کنندگان واقعی می‌آید.

***

به خیابان‌های شلوغ تهران بر می‌گردیم و می‌رویم سمت بازار تهران برای ادامه تهران‌گردی. ساعت حدودهای 10 قبل از ظهر است …

—–

پ.ن: تمام عکس‌های این مجموعه از نوشته‌ها را شادی برندک گرفته است.

۱ دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 27

!. یکی از لذت‌های همیشگی روزهای پایان سالم دیدن گل‌های شگفت‌انگیز درخت‌چه‌های به ژاپنی است.

beh-japoni-02

نگاهشان می‌کنم و با خودم تصور می‌کنم چه هیجان‌انگیز می‌شد اگر آدم‌ها نزدیک‌های بهار روی سرشان یکی از این درختچه‌ها با تمام شاخه‌ها و گل‌هایش داشتند و در خیابان راه می‌رفتند. تصورش را بکنید … یکی از لذت‌های این روزهایم ذوق با این تصوراتم است!

beh-japoni-01

!!. یک تعدادی از مجری‌های بی‌بی‌سی را از قبل می‌شناسم، یک سری‌ها را هم نه! پونه قدوسی یکی از این گروه دومی‌هاست. دوست داشتم بدانم در اینترنت سابقه‌ای درباره‌اش وجود دارد یا نه. نتیجه جستجوی گوگل به غیر از یکی دوتا، حال به هم زن از آب در آمد! یک وقت‌ها شوکه می‌شوم از گستردگی این نوع طرز نگاه آدم‌ها. از اینکه من وقتی به این آدم نگاه می‌کنم دلم می‌خواهد سابقه کاری‌اش را بدانم و بفهمم چه‌طور آدمی است و یک آدم‌های دیگر میزان و شکل زنانگی این آدم اولویت فکریشان است. هر طور می‌خواهند فکر کنندها! مهم نیست! اصلا به من ربطی ندارد! فقط دور است از فضای ذهنی‌ام و شوکه می‌شوم، همین!

!!!. می‌خواستم مطلب این قسمت را در یک پست جدا بنویسم،  با شرح و تفصیل دور و دراز، اما ننوشتم! … دو سه هفته پیش رفتم به یک برنامه رقص. توسط یکی از دوستانم که خودش یکی از کسانی بود که برنامه داشت خبر و دعوت شدم. کنجکاو بودم بدانم چه خبر است. فکر کنم حدود 17 برنامه اجرا شد که بیشترشان طبق انتظار عربی  یا شکیرایی (تا آن روز نمی‌دانستم این یک سبک رقص است! حداقل در ایران که هست انگار!) بود. یکی از همین سالن‌های عادی عروسی کرایه شده بود. نمی‌دانم چرا فکر نمی‌کردم بشود به طور قانونی (قانونی بود؟! اگر نبود چطور سالن گرفته بودند یا سالن داده بودند؟!) یک برنامه رقص اجرا کرد، آن هم با پخش آهنگ‌های غیر مجاز ایرانی و خارجی که در عروسی‌ها اجازه پخشش وجود ندارد.

همه جا پر از موسیقی و هیجان بود. خوش گذشت … شکل اجرای برنامه و اجرای رقص‌ها با کمی آسان‌گیری با توجه به اوضاع و شرایطی که در ایران هست خوب بود. دلم می‌خواست تخصصم بیشتر بود تا بهتر شکل اجرای رقص‌ها را تحلیل می‌کردم، اما با همین دانسته‌های نیم‌بندم می‌توانستم ببینم که رقص‌های غربی که اجرا شد مثل هیپ هاپ، با آن چیزی که باید باشند فاصله زیادی دارند.

یکی از برنامه‌های رقص عربی را یک دخترک کوچک اجرا کرد و یکی دیگر را دو خواهر نوجوان. دخترک کوچک اسمش شقایق بود. وقتی می‌رقصید با خودم فکر می کردم من اگر مادرش بودم و مطمئن می‌بودم دخترم رقص را دوست دارد و می‌خواهد ادامه دهد، هر کار می‌شد می‌کردم تا از این کشور برود. برود یک جا رقص را علمی و واقعی یاد بگیرد. البته فکر نکنم در ژن‌های من ژن به درد بخوری برای رقص پیدا بشود، باید به بابای بچه امیدوار باشم!

دوستم از همان سال‌های اول دانشگاه رقص را شروع کرد. یعنی در اصل رفت سراغ ورزش و ایروبیک و وزن کم کردن که آخرش به رقص ختم شد. یک روز در یکی از مهمانی‌ها که رقص سنتی آذری‌اش را دیدم فهمیدم داستان جدی‌تر از این حرف‌هاست. اینکه این آدم‌ها دارند یک چیزهای واقعی‌ای یاد می‌گیرند … دوستم تماس گرفت تا دعوتم کند و گفت: “می‌بینی کارم به کجا کشیده؟” مادرش آخر برنامه می‌گوید: “البته اینکه اصل زندگیش نیست …” و من در دلم می‌پرسم چرا  یک چنین رشته‌ای را جدی نمی‌گیرید؟ چرا به نظرتان این‌قدر حقیر است؟ باور کنید دختر شما روحیه و استعدادش کلی با این کارها جور است. این همان خط واقعی زندگیش است … به کنفرانس هند و مراسم اختتامیه‌اش فکر می‌کنم. به آقای سارابای مدیر مرکز آموزش محیط‌زیست احمدآباد هند که برایش خودش کلی در دنیا در زمینه آموزش محیط‌زیست معروف است و خواهری هنرمند دارد. خواهرش رقاص (چرا این واژه این‌قدر بار منفی دارد؟) و طراح نوعی رقص سنتی هندی است. خواهرش برایمان آن شب برنامه اجرا کرد. آن‌جا تفاوت ما و کشورهای دیگر را بیشتر حس کردم. من هم دلم خواست هنرمندی مثل این خانم در کشورم این‌قدر قدر و منزلت داشته باشد. برادرش یک آدم آکادمیک است و به خواهر هنرمندش و هنرش افتخار می‌کند. من هم دلم خواست ایران کشوری بود که می‌شد آدم‌ها در آن چنین دیدی داشته باشند.

وسط‌های برنامه شوی لباس هم وجود داشت. شو برای معرفی لباس‌های طراحی شده یک طراح نبود، بلکه لباس‌های یک فروشگاه لباس‌های زنانه را تبلیغ می‌کرد. مقادیری اجرای نامرتبی داشت، که معلوم بود از قبل با هم تمرین نکرده‌اند تا هماهنگ شوند. اما به هر حال جالب بود. وسط‌هایش با خودم فکر می‌کردم چقدر خوب است اینجا ایران است و دور از اصل این حرف‌ها، که می‌شود خیلی به اصول این‌جور شوها وفادار نبود و مدل‌ها می‌توانند آن وسط با صدای آهنگ قر بدهند و اگر تماشاچی‌ها دوستشان دارند، برای هوادارانشان دست تکان بدهند!

با خودم فکر می‌کردم اگر رقص در ایران ممنوع نبود و می‌شد این گروه‌ها با گروه‌های خارجی ارتباط داشته باشند و آموزش‌ها را به جای دست چندم بودن، دست اول بگیرند و یا اجراهای آن‌ها را ببینند، آن وقت این گروه‌های رقص زیرزمینی و یواشکی این‌قدر در دایره بسته خودشان چرخ نمی‌زدند و می‌شد به رشدشان امیدوار بود. آن وقت می‌شد درباره رقص واقعی و رقص بد حرف زد و نقدشان کرد. آن وقت دیگر فضا این‌قدر دست پایین و عوام فریبانه نبود.

آن روز وسط‌های برنامه هوس رقص هاوایی کرده بودم. رقص هاوایی دیده‌اید؟ فوق‌العاده لطیف است …

(3) دیدگاه

پراکنده و بی‌ربط – 26

!. تازگی‌ها با این آهنگ “Save me” از Morandi کلی خوشحالم. هم خودش، هم ویدئویش:

برای دانلود ضد قانون کپی رایت غیر قانونی چیزی از دزدی کم ندار (!!) فایل صوتی این آهنگ می‌توانید بروید اینجا و برای ویدئویش اینجا.

رابطه‌ام با این آهنگ‌هایی که زندگی پخش می‌کنند، به جای آه و ناله و نا‌ امیدی به شدت خوب است. اما به شدت کیمیا شده‌اند این اواخر متاسفانه …

!!. رفته بودم رادیو برای ضبط یک مصاحبه. آن روز آن مانتوی سنتی سبز درخشانم تنم بود با آن شال زرد درخشان‌ترم و مثل اغلب اوقات شلوار سفید. حال نداشتم بگردم و مقنعه پیدا کنم و اتو کنم. به خیال خام خودم هم فکر کردم چون مهمانم، آن هم برای رادیو، کسی کاری به کارم ندارد و آسان می‌گیرند! اما چه خیال خامی! خب تجربه نداشتم، تابحال نرفته بودم آن طرف‌ها. بخش کنترل خانم‌ها، در که باز می‌شد و هر بار یک خانم تیره پوش (ته رنگ روشنشان طوسی بود!) افسرده کننده می‌آمد بیرون یا می‌رفت داخل. خانم حراست سرتاپایم را با تعجب نگاه کرد و محض رضای خدا یک نقطه دل‌ خوش‌کننده در لباس‌هایم پیدا نکرد. یک وقت‌ها دیده‌اید آدم دلش هیچ قید و بندی نمی‌خواهد؟ دلت نمی‌خواهد به مصلحت‌ها فکر کنی، احتیاط کنی، یا به محدودیت‌ها تن بدهی؟ آن روز از آن روزها بود. آن‌قدر رفتن آن تو و قاطی شدن با آن آدم‌های خشک مغز حال به هم زن ارزش نداشت که از خیر شال زرد قشنگم بگذرم، اما متاسفانه قول داده بودم و کار یک دوست و کار و برنامه‌ریزی یک آدم دیگر گیر من بود. برایم مقنعه آوردند. سیاه بود و بوی خوبی می‌داد، معلوم بود همین الان یکی برای نجات من از سرش در آورده و یک فکری به حال خودش کرده است! مقنعه را سرم می‌کنم و بلند بلند غر می‌زنم : “شمائم با این سازمانتون! باور کنید شماها رنگ فوبیا دارید! باور کنید اگر الان همه این لباس‌های من سیاه بود این‌قدر ماجرا نداشتید و گیر نمی‌دادید. من عمرا دیگه این‌ورها پیدام نمیشه. که چی؟ بیام اینجا که چی؟ چقد ارزش داره مگه؟ خانوم می‌دونید من چند ساله مقنعه مشکی سرم نکردم؟”  کم مانده بود برایش بگویم که خانوم عزیز می‌دانی من حتی یک جوراب مشکی هم ندارم؟ می‌دانی من حتی در مراسم ختم مادرم هم مشکی نپوشیده‌ام؟ و بعد برایش بگویم می‌دانی من معلم هستم؟ می‌دانی من اعتقاد دارم یک معلم باید ظاهرش گلی منگلی باشد که روح بچه‌ها شاد بشود؟ خانم می‌دانی من رشته‌ام محیط‌زیست است؟ آخر منطقی است کسی که رشته‌اش درباره طبیعت و گیاهان و جک و جانورهای رنگی رنگی و هیجان‌انگیز است تیره بپوشد؟ … اما نگفتم! رحم کردم به آن بنده‌ خدا که بدون لبخند اما آرام و محکم جوابم را می‌داد و غرهایم را می‌شنید. آخرش هم شالم را ضبط کرد تا یک وقت آن وسط‌ها شیطنت نکنم و دوباره برش نگردانم همان‌ جایی که بود! …

[...] تعریف می‌کرد یکی از راننده‌های صدا و سیما یک روز در حال گوش کردن مسابقه فوتبال پرسپولیس و یک جای دیگر از رادیو بوده است و می‌رود یک نفری را از یکی از ساختمان‌ها سوار می‌کند. مسافر می گوید بزن رادیو قرآن و راننده نمی‌زند. راننده را اخراج می‌کنند …

[...] تعریف می‌کرد همین هفته پیش یک خانمی آمده بود داخل که شال سرش بود و یقه‌اش هم حتی باز و پیدا بود.مانتویش سیاه بود …

من دیدم یک آدم‌هایی کارمند آنجا و چادر به سر هستند که قیافه‌شان به پوششان نمی‌آید ومعلوم است پوششان فقط وسیله‌ای است برای حفظ موقعیت و شغلشان. از این دروغ‌های زنده که جلویم راه می‌روند حالم به هم می‌خورد. هم از آن‌هایی حالم به هم می‌خورد که درون واقعی آدم‌ها برایشان مهم نیست و تنها اگر ظاهرت با استانداردهایشان هماهنگ باشد خوشحالند، هم از آدم‌هایی که برایشان عادی است این تغییر ظاهر دادن‌ها برای بودن در یک شغل یا یک فضا، این دروغ گفتن‌ها با لباس …

من هم جایی، یک روز در هفته دروغگو هستم، البته نه برای همه همکاران … تحمل این دروغ برایم خیلی سخت است، هر روز بیشتر و بیشتر فرسوده‌ام می‌کند … اگر هدفم ارزشش را از دست بدهد خودم را آزاد می‌کنم از این دروغ … خجالت می‌کشم از روی آن دوستانم که با تمام وجودشان به این پوشش اعتقاد دارند و همه لحظه لحظه زندگی و رفتارشان هم این اعتقاد را نشان می‌دهد …

!!!. بهار بویش یک ترکیبی است از برگ سبز تازه درآمده، شاخه‌های تازه در آمده، نم باران قاطی شده با بوی خاک، بوی شادابی، بوی رنگ‌های زنده … دو سه سالی است که در تهران، حداقل آن جاهایی‌اش که من می‌روم و می‌آیم این بو نمی‌آید … دلم بوی بهار می‌خواهد … دلم می‌خواهد وقتی شکوفه‌های تازه در آمده روی درخت‌ها را می‌بینم و یک‌هو چیزی در مغزم زنده می‌شود، تصویر با بو هماهنگ باشد … دلم می‌خواهد بهار واقعا معنی بهار بدهد …

!!!!. راستی این وبلاگ سه‌شنبه پیش (13 اسفند) وارد سه سالگی‌اش شد، البته با احتساب آن‌هایی که از وبلاگ قبلی داخل اینجا ریخته شدند … “تولدت مبارک هنوز ایستاده در زیر باران :) برات آرزوی یه سال پر از اتفاق‌های خوب و هیجان‌انگیز می‌کنم و امیدوارم بالاخره این صاحبت (!) اون مطلب‌های سر و سامون نگرفتت از زمان اسباب کشی رو  درستشون کنه! “

(7) دیدگاه