پراکنده و بی‌ربط – 26

!. تازگی‌ها با این آهنگ “Save me” از Morandi کلی خوشحالم. هم خودش، هم ویدئویش:

برای دانلود ضد قانون کپی رایت غیر قانونی چیزی از دزدی کم ندار (!!) فایل صوتی این آهنگ می‌توانید بروید اینجا و برای ویدئویش اینجا.

رابطه‌ام با این آهنگ‌هایی که زندگی پخش می‌کنند، به جای آه و ناله و نا‌ امیدی به شدت خوب است. اما به شدت کیمیا شده‌اند این اواخر متاسفانه …

!!. رفته بودم رادیو برای ضبط یک مصاحبه. آن روز آن مانتوی سنتی سبز درخشانم تنم بود با آن شال زرد درخشان‌ترم و مثل اغلب اوقات شلوار سفید. حال نداشتم بگردم و مقنعه پیدا کنم و اتو کنم. به خیال خام خودم هم فکر کردم چون مهمانم، آن هم برای رادیو، کسی کاری به کارم ندارد و آسان می‌گیرند! اما چه خیال خامی! خب تجربه نداشتم، تابحال نرفته بودم آن طرف‌ها. بخش کنترل خانم‌ها، در که باز می‌شد و هر بار یک خانم تیره پوش (ته رنگ روشنشان طوسی بود!) افسرده کننده می‌آمد بیرون یا می‌رفت داخل. خانم حراست سرتاپایم را با تعجب نگاه کرد و محض رضای خدا یک نقطه دل‌ خوش‌کننده در لباس‌هایم پیدا نکرد. یک وقت‌ها دیده‌اید آدم دلش هیچ قید و بندی نمی‌خواهد؟ دلت نمی‌خواهد به مصلحت‌ها فکر کنی، احتیاط کنی، یا به محدودیت‌ها تن بدهی؟ آن روز از آن روزها بود. آن‌قدر رفتن آن تو و قاطی شدن با آن آدم‌های خشک مغز حال به هم زن ارزش نداشت که از خیر شال زرد قشنگم بگذرم، اما متاسفانه قول داده بودم و کار یک دوست و کار و برنامه‌ریزی یک آدم دیگر گیر من بود. برایم مقنعه آوردند. سیاه بود و بوی خوبی می‌داد، معلوم بود همین الان یکی برای نجات من از سرش در آورده و یک فکری به حال خودش کرده است! مقنعه را سرم می‌کنم و بلند بلند غر می‌زنم : “شمائم با این سازمانتون! باور کنید شماها رنگ فوبیا دارید! باور کنید اگر الان همه این لباس‌های من سیاه بود این‌قدر ماجرا نداشتید و گیر نمی‌دادید. من عمرا دیگه این‌ورها پیدام نمیشه. که چی؟ بیام اینجا که چی؟ چقد ارزش داره مگه؟ خانوم می‌دونید من چند ساله مقنعه مشکی سرم نکردم؟”  کم مانده بود برایش بگویم که خانوم عزیز می‌دانی من حتی یک جوراب مشکی هم ندارم؟ می‌دانی من حتی در مراسم ختم مادرم هم مشکی نپوشیده‌ام؟ و بعد برایش بگویم می‌دانی من معلم هستم؟ می‌دانی من اعتقاد دارم یک معلم باید ظاهرش گلی منگلی باشد که روح بچه‌ها شاد بشود؟ خانم می‌دانی من رشته‌ام محیط‌زیست است؟ آخر منطقی است کسی که رشته‌اش درباره طبیعت و گیاهان و جک و جانورهای رنگی رنگی و هیجان‌انگیز است تیره بپوشد؟ … اما نگفتم! رحم کردم به آن بنده‌ خدا که بدون لبخند اما آرام و محکم جوابم را می‌داد و غرهایم را می‌شنید. آخرش هم شالم را ضبط کرد تا یک وقت آن وسط‌ها شیطنت نکنم و دوباره برش نگردانم همان‌ جایی که بود! …

[...] تعریف می‌کرد یکی از راننده‌های صدا و سیما یک روز در حال گوش کردن مسابقه فوتبال پرسپولیس و یک جای دیگر از رادیو بوده است و می‌رود یک نفری را از یکی از ساختمان‌ها سوار می‌کند. مسافر می گوید بزن رادیو قرآن و راننده نمی‌زند. راننده را اخراج می‌کنند …

[...] تعریف می‌کرد همین هفته پیش یک خانمی آمده بود داخل که شال سرش بود و یقه‌اش هم حتی باز و پیدا بود.مانتویش سیاه بود …

من دیدم یک آدم‌هایی کارمند آنجا و چادر به سر هستند که قیافه‌شان به پوششان نمی‌آید ومعلوم است پوششان فقط وسیله‌ای است برای حفظ موقعیت و شغلشان. از این دروغ‌های زنده که جلویم راه می‌روند حالم به هم می‌خورد. هم از آن‌هایی حالم به هم می‌خورد که درون واقعی آدم‌ها برایشان مهم نیست و تنها اگر ظاهرت با استانداردهایشان هماهنگ باشد خوشحالند، هم از آدم‌هایی که برایشان عادی است این تغییر ظاهر دادن‌ها برای بودن در یک شغل یا یک فضا، این دروغ گفتن‌ها با لباس …

من هم جایی، یک روز در هفته دروغگو هستم، البته نه برای همه همکاران … تحمل این دروغ برایم خیلی سخت است، هر روز بیشتر و بیشتر فرسوده‌ام می‌کند … اگر هدفم ارزشش را از دست بدهد خودم را آزاد می‌کنم از این دروغ … خجالت می‌کشم از روی آن دوستانم که با تمام وجودشان به این پوشش اعتقاد دارند و همه لحظه لحظه زندگی و رفتارشان هم این اعتقاد را نشان می‌دهد …

!!!. بهار بویش یک ترکیبی است از برگ سبز تازه درآمده، شاخه‌های تازه در آمده، نم باران قاطی شده با بوی خاک، بوی شادابی، بوی رنگ‌های زنده … دو سه سالی است که در تهران، حداقل آن جاهایی‌اش که من می‌روم و می‌آیم این بو نمی‌آید … دلم بوی بهار می‌خواهد … دلم می‌خواهد وقتی شکوفه‌های تازه در آمده روی درخت‌ها را می‌بینم و یک‌هو چیزی در مغزم زنده می‌شود، تصویر با بو هماهنگ باشد … دلم می‌خواهد بهار واقعا معنی بهار بدهد …

!!!!. راستی این وبلاگ سه‌شنبه پیش (13 اسفند) وارد سه سالگی‌اش شد، البته با احتساب آن‌هایی که از وبلاگ قبلی داخل اینجا ریخته شدند … “تولدت مبارک هنوز ایستاده در زیر باران :) برات آرزوی یه سال پر از اتفاق‌های خوب و هیجان‌انگیز می‌کنم و امیدوارم بالاخره این صاحبت (!) اون مطلب‌های سر و سامون نگرفتت از زمان اسباب کشی رو  درستشون کنه! “

7 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط بابک در مارس 10, 2009 در 2:20 ق.ظ

    تولد وبلاگ تان مبارک و اگه هوای اون آهنگهای آه و ناله و نا‌ امیدی رو کردید به شب آهنگ‌ها سری بزنید و خوشحال‌مون کنید!

    موفق باشید

    پاسخ دادن

  2. تولدشون مبارک!

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط ليلا در مارس 10, 2009 در 9:25 ق.ظ

    سلام. مطلبت اينقدر واقعي و عينيه كه بجاي خوندن انگار داري مي‌بيني. كلا سياهي شده مجوز خيلي كارها…..
    راستيف تولد وبلاگتم مبارك

    پاسخ دادن

  4. نوشته شده توسط حامد در مارس 10, 2009 در 8:41 ب.ظ

    سه سالگي وبلاگتون مبارك . “Save me” رو هم دانلود كردم . قشنگ بود .

    پاسخ دادن

  5. نوشته شده توسط بيكارالدوله در مارس 11, 2009 در 2:47 ب.ظ

    حست (شايد هم حس ات!!) رو مي فهمم. يه بار براي تست (امتحان!) مجري گري چند نفر از صدا و سيما اومده بودن دانشگاه. دوست داشتم برم و اگه شد امتحان بدم.
    يه ميز و صندلي گذاشته بودن كه مجري پشت ميز بشينه و صحبت كنه. مجري بايد يه حديث رو از حفظ مي گفت و چند آيه قران. بعدش هم يه افسانه و يه مقدار هم في البداهه صحبت مي كرد. به قدري مراسمشون خشك و رسمي بود كه احساس خفگي بهم دست داد. بي خيال مجري گري شدم و اومدم بيرون. تازه اين مجري براي برنامه كودك بود!
    تولد سه ساله گيش! رو هم تبريك مي گم.

    پاسخ دادن

  6. نوشته شده توسط شهرزاد در مارس 11, 2009 در 7:08 ب.ظ

    تولد کودک سه‌ساله دوست‌داشتنی‌ات مبارک باشد, سه سالگی سن شیرینی است!

    این ماجرا‌ها کم‌کم کمرنگ خواهد شد ممکن است چند سال طول بکشد شاید هم اگر باز هم بدبیاوریم کمی بیشتر اما مگر می‌شود اینقدر با دنیا فرق داشت …
    صبوری می‌خواهد و خون‌جگر خوردن…
    و البته مقداری امید…

    پاسخ دادن

  7. نوشته شده توسط Mehdi در مارس 16, 2009 در 4:37 ب.ظ

    اول كه تولد وبلاگيت مبارك! كم پيدا شده بوديا.
    اوووم مي‌دوني نمي‌دونم چي شد كه اينجا تو اين سي‌سال يادمون دادن و ياد گرفتيم كه دو رويي كنيم. كه محل كار طوري لباس بپوشيم (خصوصا خانوما) كه چه مي‌دونم همكارمون تو خيابون نشناسه ما رو. دو رويي مگه شاخ و دم داره؟ خيلي آدماي اون سازمان عريض و طويل چند تا خيابون مونده به محل كار چادر سر مي‌ذارن. خوب اين يعني چي؟ خيلي چيزا هست…

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید