تهران‌گردی با درهای بسته – 3

ایستگاه ششم. جاهل هیجان‌انگیز! شکم هیجان‌انگیز!

آنجا صحنه تئاتر نبود، ما هم تماشاچی تئاتر نبودیم! این آدم واقعی بود، یک جاهل واقعی، از همان‌ها که آدم در فیلم‌های قدیمی می‌بیند. این آدم را که دیدم با خودم فکر کردم چقدر تنوع زندگی وجود دارد. چقدر دور است زندگی من و این آدم. این آدم هم خانه و خانواده دارد، مادر و خواهر و برادر و عمو و … دارد. چقدر فرق دارد زندگی من و این آدم …

رستوران “شرف‌الاسلامی” را انگار تمام بازار بروها و رستوران قدیمی‌شناس‌های تهران می‌شناسند. از در سمت راست مسجد امام (شاه) که بروی بیرون و یک مقدار این طرف و آن طرف بپیچی می‌رسی به ورودی این رستوران که پله می‌خورد و می‌رود پایین. باید منتظر بمانی تا یک گْله جا خالی بشود و بتوانی بروی بنشینی. البته قبلش باید سفارش غذا بدهی و ژتونت را تحویل بگیری. آن‌وقت یکی از کارکنان پر تعداد رستوران می‌آید سر وقتت و ژتونت را می‌گیرد و بی‌رو دربایستی طلب انعام و عیدی می‌کند. بهتر است غذایت را زود بخوری و خودت با زبان خوش سریع وسایلت را جمع کنی و بروی بیرون، وگرنه آنقدر دور و برت می‌پلکند و می‌گویند: “چیزی می‌خوای بگو بیارم برات!” که رویت کم می‌شود و بلند می‌شوی تا بقیه بنشینند!

***

ایستگاه هفتم. قدیمی‌ترین مسجد تهران

“من نمی‌فهمم کدوم آدم [...]ای تو شلوغی قبل عید میاد بازار، تهران‌گردی؟؟!” … “شرط می‌بندم الان از بین یک میلیون آدمی که اینجا هستن فقط چهار نفرشونن که هدفشون تهران‌گردیه!” … در این شلوغی که مانند بقیه به دنبال خرید نیستی، می‌شود سر صبر روی آدم‌ها چشم گرداند و آن وقت سوژه‌های مفرح زیادی پیدا می‌شود و یا سوژه‌های غمگین‌کننده …

“عکس‌برداری داخل مسجد ممنوع است.” قبل از این‌که این را به ما بگویند دوست عکاس ما، عکس این درخت چنار کهنسال را گرفته است. خوشحالم با این کلکسیونی که آرام آرام از درختان کهنسال ایران جمع می‌شود. می‌رویم داخل مسجد را ببینیم و کمی هم به کف پاهایمان استراحت بدهیم. معلوم است چون مسجد وسط بازار است و آدم‌هایی که می‌آیند و می‌روند همه قیافه‌های معقول مسجدی‌ای ندارند، کسی به ما و رنگ و قیافه‌مان چپ نگاه نمی‌کند … همراه با تجربه‌تر ما می‌گوید مسجد جامع تهران (جامع عتیق) قدیمی‌ترین مسجد تهران است، تاریخ ساختش کی‌بود؟ … یادم نمی‌آید! (اینجا را بخوانید)

راستی یک چیز جالب! مسجد جامع نزدیک مسجد امام است و دالان بینش را “بین‌الحرمین” می‌گویند.

***

ایستگاه هشتم. محله‌تان آب انبار دارد، باور کنید!

دالان‌های بازار را می‌گذرانیم و می‌رویم و پرسان پرسان خودمان را می‌رسانیم به “آب انبار سید اسماعیل”. جوان‌ترها سر تکان می‌دهند و جوابی ندارند. بهمان ثابت شده این طرف‌ها باید نشانی‌ها را از مسن‌ترها پرسید. آب انبار را که پیدا می‌کنیم درش بسته است. درش زیادی بسته است! انگار اصلا نبوده است! تنها نشانه بودنش تابلوی تازه نصب‌شده شهرداری است. می‌ایستیم تا حداقل اطلاعات روی تابلو را بخوانیم. ایستادنمان کنجکاوی رهگذران را جلب می‌کند. دیدن واکنش‌هایشان جالب است. پسر بچه‌ها، جوان‌ها، بزرگ‌ترها … پشت سرمان جمعیتی جمع شده‌اند و همراه ما تابلو را می‌خوانند. خوشحالیم که حداقل آمدنمان به اینجا یک فایده‌ای داشته است و چهار تا آدم فهمیدند اینجا چیزی ارزشمند وجود دارد … اما انگار پیرمردی که بساطش جلوی آب انبار پهن است از این شلوغی بی‌فایده برای او چندان شاد نیست و قیافه‌اش هر لحظه بد اخلاق‌تر می‌شود. تا چیزی بهمان نگفته راه می‌افتیم و می‌رویم (اینجا درباره مجموعه بازار سید اسماعیل و اینجا کمی درباره آب انبارش بخوانید).

***

ایستگاه نهم. “کلیسای تادئوس و باردوقیموس مقدس”، یک در بسته دیگر!

بسته است آقا! بسته است! هیچ چیزی اضافه‌تر وجود ندارد! (مقادیری اینجا بخوانید)

***

ایستگاه دهم. دوستی “امامزاده زید” و “لطف‌علی خان زند”

“امامزاده زید” را وسط‌های بازار همه می‌شناسند. اما دیوار به دیوار این امامزاده آرامگاه یک شخصیت دوست داشتنی تاریخی، یعنی “لطف‌علی خان زند” است. در آرامگاه بسته است و نمی‌شود داخل رفت. به جایش می‌رویم در حرم امامزاده تا داخل را دید بزنیم و کف پاهایمان را استراحت بدهیم. داخل همان ظاهر آشنای حرم‌های این روزها را دارد، پر است از آینه‌کاری‌های زرق و برق‌دار پیچیده. برای داخل رفتن هم باید یکی از چادرهای کهنه سفید گل منگلی را انتخاب کنی و به زور روی سرت میزان کنی تا خانم خادم حرم که آن اول راه ورودی نشسته است و زیر تابلوی “لطفا موبایل خود را خاموش کنید” بلند بلند با موبایل حرف می‌زند، راهت بدهد (اینجا و اینجا عکس ببینید و اینجا بیشتر بخوانید).

لطف‌علی خان زند من را باز یاد بم می‌اندازد و ارگ بم و فرصتی که از دست رفته است

***

از میان بازار مروی، شکلات‌ فروشی‌هایش و بوی مست کننده قهوه‌اش به سمت ایستگاه بعدیمان می‌رویم: “خانه امام جمعه” … و امیدواریم به در بسته نخوریم … انرژی پاها و مغزها دیگر دارد ته می‌کشد. ساعت حدودهای 3 بعد از ظهر است …

—–

پ.ن 1: تمام عکس‌های این مجموعه از نوشته‌ها را شادی برندک گرفته است.

پ.ن 2: در جستجوهایم به لینک “بازی لطف علی خان زند” برخوردم! می‌شود یک خوره بازی، بازی‌اش را انجام بدهد بعد بگوید چطور چیزی است؟!

به این نوشته پاسخ دهید