تهران‌گردی با درهای بسته – 4 (قسمت پایانی)

ایستگاه یازدهم. “خانه امام جمعه” در بسته‌ای که باز شدنی است، اگر …

در خیابان مروی چرخی می‌زنیم، قهوه‌ای به شدت شیرین اما انرژی‌ده می‌خوریم و از داخل کوچه پس‌ کوچه‌های فرعی خیابان ناصر خسرو به دنبال “خانه امام جمعه” می‌گردیم.

خانه پیدا می‌شود، باز همان تابلوهای شهرداری راهنمایمان است … وای! باز خورده‌ایم به در بسته! سرایدار خانه می‌گوید باید از میراث فرهنگی استان تهران نامه داشته باشید. می‌ایستیم به گپ زدن، غر می زنیم که اگر قرار باشد برای دیدن هر اثر باستانی نامه بگیری که نمی‌شود. غر می‌زنیم از صبح اینقدر در بسته دیده‌ایم خسته‌ شده‌ایم و طافتمان طاق شده است. غر می‌زنیم اگر قرار است نشود جایی را دید پس چرا اینقدر تبلیغ تهران‌گردی می‌کنند، نقشه چاپ می‌کنند و …؟؟ ما جسته و گریخته غر می زنیم و آقای سرایدار یک بند برایمان درد و دل می‌کند. او هم از این رویه میراث فرهنگی شاکی است. از آن بیشتر از از خوابیدن طرح‌های بازسازی این اماکن تاریخی در این 4-5 سال گذشته و رها شدن این بناها شکایتش به آسمان است.

حسابی که غر می‌زنیم و درد و دل می‌شنویم، سرمان را می‌اندازیم پایین تا دست از پا درازتر خداحافظی کنیم و برویم؛ اما … اما آقای سرایدار مهربان می‌گوید نمی‌گذارم ندیده بروید و آن در به نظر غیر قابل نفوذ باز می‌شود … از راهروی باریک اول خانه که داخل می‌رویم و به حیاط با آن حوض مستطیلی وسطش می‌رسیم، هنوز نمی‌دانیم در ساختمان چه در انتطارمان است. خانه‌های قدیمی همیشه پر از سوراخ و سنبه و زیبایی هستند، اما چه نوع زیبایی؟!

طبقه اول را کلی تغییر داده‌اند. یک جاهایی را مسدود کرده‌اند، همه جا گچ و رنگ تازه خورده است. اسباب و وسایل اداری اینجا پر است … هنوز چیز متفاوت و شگفت‌انگیزی ندیده‌ایم، تا اینکه … تا اینکه می‌رویم بالا، طبقه دوم … همان‌جا که جلوی ایوانش پرده ضخیم کشیده بودند و چیزی دیده نمی‌شد … شگفت‌انگیزند این ارسی‌ها، این رنگ‌ها، این نقاشی‌های گل و مرغ و اروپایی دیواری، این آینه کاری‌ها، این اتاق‌های بزرگ با درهای بزرگ چوبی و شیشه‌های رنگی که باز و بسته شدنشان عمودی است … چه بد! باتری‌ها دیگر یاری نمی‌کنند فلاش بزنیم،عکس بگیریم، کادرهای عجیب و غریب ببندیم، با نور و رنگ بازی کنیم … دوربین‌ها را می‌گذاریم  کنار و خودمان را غرق در و دیوار می‌کنیم …

شگفت‌انگیز بود این خانه … با دیدن این خانه، خاطره همه آن درهای بسته ناپدید شد انگار …

با سرایدار آنجا دوست شده‌ایم. می‌گوید حاضر است یک زمان مناسب ببردتمان و چند خانه عجیب و غریب قدیمی تهران که درش برای عموم بسته است را نشانمان بدهد. با سرایدارهایشان هماهنگی خواهد کرد … اینجا هم به این نتیجه رسیدم که لازم نیست آدم دوست و آشنای سرشناس داشته باشد تا کارش راه بیفتد؛ مثلا شبکه دوستان سرایدار که داشته باشی، درهای بیشتری به رویت باز می‌شود … (اینجا درباره خانه‌های تاریخی تهران بخوانید)

***

ایستگاه دوازدهم. “کلیسای انجیلی”، ایستگاه ناخواسته

به سمت خانه می‌رفتیم و از نظرمان برنامه امروز تمام شده بود، که از جلوی درش رد شدیم و دیدیم باز است. کنجکاوی نگذاشت به راهمان ادامه دهیم. پیاده شدیم تا سر و گوشی آب دهیم. چیز زیادی از اتفاقاتی که آنجا افتاد یادم نیست، چون تمام مدت در حال مباحثه و مذاکره با عمه عزیز بودم که این مادربزرگ و قلبش را این دم عیدی چه کار کنیم؟ این مادر بزرگ قُد (غُد؟!) که نمی‌رود بیمارستان و حالش خوب نیست و حالا دم این عیدی دیگر دکتر پیدا کردن هم کار حضرت فیل است!

فقط آن‌طور که از صحبت‌های همراهانم فهمیدم، بیشتر از دیدن حیاط بزرگ و زیبا و سرسبزشان راهمان نداده‌اند. اصلا برایشان غریب بوده یک آدم‌هایی راه افتاده‌اند آمده‌اند تهران‌گردی و اینجا را هم همین‌طوری می‌خواهند ببینند. به شدت هم اصرار می‌کرده‌اند ما فارس‌های مسیحی هستیم نه هیچ قوم و قبیله دیگری …

***

این تهران گردی هم تمام شد. مکان‌های هیجان‌انگیزی را دیدیم در این شهر در بسته. اما یک چیزش نقص داشت. اینکه خودت نقشه به دست بگیری و سوراخ و سنبه‌ها را سرک بکشی و هی راه اشتباه بروی تا بالاخره پیدا کنی بیشتر یادگیری دارد تا اینکه همراه آشنا و باسواد همراهت باشد. البته نقش این همراه آشنا و با سواد در سریع‌تر کردن بازدیدها و دیدن مکان‌های هیجان‌انگیز از قبل امتحان‌شده قابل انکار نیست. اما به‌هر حال دیگر … من بیشتر به کشف علاقه دارم تا خوردن لقمه آماده …‌

—–

پ.ن 1: تمام عکس‌های این مجموعه از نوشته‌ها را شادی برندک گرفته است.

پ.ن 2: تعطیلات عید خوش می‌گذرد؟ … گول این پست‌ها را نخوریدها! این‌ها خودشان هوا می‌شوند و من سر خانه و زندگیم نیستم. یعنی تمام سعیم این است که نباشم!

3 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط کیارش در مارس 30, 2009 در 2:04 ب.ظ

    عیدتان مبارک . نوشته هایتان خیلی دلنشین است .

    پاسخ

  2. نوشته شده توسط محبوبه در مارس 31, 2009 در 4:27 ب.ظ

    دوستش داشتم! قول بده که من میام منم اینجاها ببری!

    پاسخ

  3. نوشته شده توسط Parvaneh در آوریل 1, 2009 در 8:04 ب.ظ

    سلام. عیدت مبارک.
    سرایدار مهمترین شخص است همه جا. خوب عمل کردین.

    پاسخ

به این نوشته پاسخ دهید