تعطیلات نوروز است، دو هفته کامل، اغلب آدمها میروند سفر، حتی آنهایی که در طول سال اهل سفر رفتن نیستند. مقصد اکثر تهرانیها شمال است. اکثر سفر روندگان شهرهای بزرگ نیمه ایران به پایین هم میروند خط ساحلی جنوب. بیشتر هم میروند به بنادر یا جزیرههایی که میشود درشان بازار پیدا کرد. اغلب آدمها میروند سفر، همه دوستان اهل سفر من هم میروند. هر کدامشان یک طرف. امسال همه اغلب گروههای کوچک هستند و تنوع مقصدها فوقالعاده است. اما من ماندهام و حوضم. 28 فروردین اسفند است و هنوز معلوم نیست من کدام طرفی هستم. همه برنامهها روی هواست. یک سری از برنامههای پیشنهادی را دوست ندارم، یک سری گروهها را هم برای این تعطیلات دلم نمیخواهدشان، پایه همیشگی سفرهایم هم برنامه دیگری برایش پیش آمده است. خلاصه صفورا مانده است و حوضش … و راستش! آن ته دلش از این تنهایی خوشحال است. یک وقتها آدم دلش خودش را میخواهد و حالا این اوضاع اصلا بد نیست. اما صفورا و خودش چه کار میخواهند بکنند؟ کجا میخواهند بروند؟ …
سفر عید امسال دو تکه بود. تکه اول از تهران به اصفهان و از اصفهان به تهران. تکه دوم از تهران به بوشهر، بوشهر به بندر دیر، بندر دیر به روستای کالو، روستای کالو به بندر دیر، دیر به گاوبندی (پارسیان)، گاوبندی به بندر لنگه، بندر لنگه به بندرعباس، بندر عباس به نایین، نایین به تهران.
در این سری از سفرنامهها دلم میخواهد به جای تعریف مرتب و منظم جزییات سفر و مکانهایی که رفتهام و آدمهایی که دیدهام درباره کشفهایم بنویسم، درباره اتفاقاتی بنویسم که اولین بار بود تجربهشان میکردم و برایم هیجانانگیز بود …
***
1.
تجربه سفر تنهایی بیشتر از یکی دو روز پیش از این داشتهام، اما نه در ایران. انگار آدم خارج از ایران بیشتر احساس امنیت میکند. انگار اینجا با اینکه آدمها هم زبانت هستند بیشتر ازشان میترسی. خارج از ایران میفهمند تو گردشگری، اما اینجا، این کشور، پر از سوء ظن است … اما با همه اینها من راه میافتم. اولین سفر تقریبا طولانی تنهایی من در ایران. من هستم و جهان (لپ تاپم) و دفترچه و روان نویسم و دوربین عکاسیم و کیسه خوابم و کیف پول و کارتهای اعتباریم و مقادیری لباس و مواد شوینده. احساس یک خانه به دوش را دارم. یک حلزون که خانه و زندگیاش همراهش است و هر کجا مجبور بشود برود غمی ندارد (حتی اگر دیگر نتواند برگردد خانه)، چون هر چیزی را که بخواهد با خودش آورده است. احساس خوب و عجیبی است. نمیدانم تجربهاش را داشتهاید یا نه …

2.
تجربه یک سال تحویل کاملا زنانه، آن هم به طور اتفاقی و بدون برنامهریزی قبلی! مردان جمع یکهو ناپدید شدند یا جا ماندند! حتی یک موجود مذکر کودک هم حضور نداشت در بین این جمعیت! آقا این یعنی چه این اول سالی؟؟!!
3.
اتوبوسی که به سمت بوشهر میرفت مقدار زیادی خالی بود. آنقدر خالی که هر نفر دو تا صندلی داشت و میشد حسابی ولو بشوی و پاهایت را دراز کنی. کسی هم نبود بگوید پاهایت را جمع کن، یا تعجب کند از این کار …
4.
قبلا یک بار دیگر هم بوشهر رفته بودم؛ اما این بار کشف کردم که این شهر دو تکه است و یک تکه شمالی دارد و یک تکه جنوبی. این دو تکه را یک منطقه نظامی از هم جدا کرده است. گویا پیش از انقلاب قرار بوده است تکه جنوبی تخلیه شود و در بخش نظامی حل شود؛ اما با رخ دادن انقلاب این برنامه متوقف شده است.
5.
در بوشهر صبحانه فروشی وجود ندارد. یعنی اول صبح کافه بازی نمیتوانی پیدا کنی که برای یک آدم بیوسیله که دلش نان و پنیر نمیخواهد صبحانه داشته باشد. از آدمها که پرس و جو میکنی طوری نگاهت میکنند که انگار عجیبترین سوال دنیا را میکنی. بهخصوص که یک دختر تنها هستی و اگر کافه بازی در این وقت روز بشناسند غیر ممکن میدانند که تو راهی درش داشته باشی … اما به جایش دکههایی در گوشه کنار برخی خیابانها میشود پیدا کرد که خوراکی گرم هم میفروشند. خوراکی آشنایی مثل “سمبوسه” و خوراکی جدید و غیر آشنایی با اسمی عجیب و هیجانانگیز به اسم “پاکورا”. غذایی که درش سیب زمینی و سبزی و چیزهای دیگر دارد و سرخ کردنی است.

کنار دریا مینشینم و پاکورای تند با نسکافه میخورم. بعد از این همه گشتن صبحانه ارضا کنندهای است. بعدا که در شهر بیشتر میگردم، مغازههای بزرگی را میبینم که کار تخصصیشان فروختن پاکوراست. این خوراکی از کجا آمده است؟ چرا در جاهای دیگر کسی از وجودش خبر ندارد؟ مثلا در بندر دیر که کمتر از دو ساعت با بوشهر فاصله دارد …
6.
به مناسبت نوروز و ویژه گردشگران، “جشنواره شبهای بوشهر” بر پا کردهاند. تبلیغات موسیقی و برنامههای سنتیاش را که بگذاری کنار، این بیلبوردش که هر چند تا یکی، گوشه خیابانها و پارکهای محل اسکان مسافران نوروزی جا خوش کرده است، مغزم را خط میاندازد:

کشف ناخوشایندی کردهام. این کشف را دوست ندارم.
نوشته شده توسط سعید در آوریل 11, 2009 در 10:42 ب.ظ
من ویدیوی کیفیت بالای آن آهنگ را دارم.
اگر خواستی بگو .
نوشته شده توسط بيكارالدوله در آوریل 12, 2009 در 11:49 ق.ظ
فكر كنم منظورت 28 اسفند باشه. آخه 28 فروردين كه هنوز نيومده.
من موندم تو چطوري اين همه وسايل رو حمل مي كردي؟و اينكه چطوري و با چه امنيتي توي كيسه خواب مي خوابيدي؟
تجربي جالبي بايد باشه
نوشته شده توسط fatemeh در آوریل 12, 2009 در 5:20 ب.ظ
salam kesi ke hanooz ha zire baran mi estad aashegh mitavanad bashad ya har kasi?! esme bloget ra doost daram .
نوشته شده توسط حجت الاسلام نیچه در آوریل 13, 2009 در 12:03 ق.ظ
هنوز بوشهر نرفتم ولی خیلی دوست دارم یک بار تجربه ش کنم
و اینکه سفر نوشته شما متفاوت بود
نوشته شده توسط hamid در آوریل 14, 2009 در 12:20 ب.ظ
chera in ra kashf nakhoshayand gogti
lotfan baram e mail bedeh
mamnoon
نوشته شده توسط مصو غضنفری در آوریل 16, 2009 در 7:15 ب.ظ
داریم می خونیمت..خیلی دوست دارم که ببینم از بیرون چطور نگاهمون می کنند و خواهشا صریح بنویس…
نوشته شده توسط mahboobeh در آوریل 17, 2009 در 7:51 ب.ظ
hamchenan montazere sjomareye 2 am
نوشته شده توسط یونس در آوریل 19, 2009 در 3:30 ب.ظ
سلام!
همچنان و کما فی السابق نوشته هاتون رو میخونم، اما مطلبی نیست که عرضه بدارم و گاهی ظاهر شوم.
موفقیت همکارتون، آقای فرهادی نیا رو تبریک میگم. اگر کوئیلیو اینجا بود میگفت که “این یک نشانه است.” و به نظر من نشابه حرکت درست در مسیری که انتخاب کرده اید.
شاد باشید.