اندر باب “تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید” با تاکید بر “اولین‌ها و کشف‌ها” – 3

10.

“گِمنه”، اصلا چرا فقط گمنه، همه خوراکی‌های اینجا هیجان‌انگیزند. نه فقط خوراکی‌ها، شیوه چیدن سفره‌ها هم. گمنه یک پدیده‌ای است که فقط کنار برنج می‌خورند و ماده اولیه‌اش گندم است. قدیم‌ترها خودشان در خانه به این اندازه خرد و آسیابش می‌کرده‌اند، اما حالا آماده‌اش را می‌خرند. و بعد کمی با روغن و پیاز داغ تفتش می‌دهند و بعد دمش می‌کنند. البته ریزه‌کاری‌های دیگری هم دارد، من خیلی کلی گفتم. تابحال در زندگی‌ام این موجود را ندیده‌ام و نخورده‌ام.

این رسمشان هم برایم جالب است، اینکه هر کس کاسه‌های خورشت جدای خودش را دارد. حتی در خانه برادر سرباز معلم، در بندر دیر، که مهمان بودم، هر نفر یک دیس برنج جدا هم داشت (در روستای کالو برنج و گمنه در کنار هم در یک دیس گرد بزرگ در سفره گذاشته شد). به غیر از این، شیوه سرو خورشت‌ها هم برایم جالب است. اینکه همه خورشت‌ها دو قسمت آبکی و جامد دارند. یعنی همیشه در کنار برنج یک کاسه پر از یک موجود آبکی برایتان می‌گذارند، مثلا یک آب رب‌دار سیب زمینی آب پزدار و در کنارش یک بشقاب پر از خوردنی‌های جامد، مثلا مرغ و سیب زمینی یا ماهی سرخ شده.

در شکم چیز جدید و متفاوت‌خواهم، این‌جا، در روستای کالو، کلی جشن و سرور و پایکوبی بر پا است!!

11.

Focus Error چه جور پیغام خطایی است؟ چرا این پیغام را می‌دهد؟ هر چه هست دوربینم می‌رود مرخصی استعلاجی! همین اول سفر این اتفاق می‌افتد و من انگار آن ته ته دلم آنچنان هم ناراحت نیستم. یک وقت‌ها آدم دلش نمی‌خواهد عکس بگیرد. ترجیح می‌دهم این سفر را با کلماتم در دفترچه سفرم ثبت کنم.

12.

“راه رفتنی را باید رفت!” به سرلوحه این چند وقته سفرهایم عمل می‌کنم و از آن جای گرم و نرم دل می‌کنم. به نظرم به اندازه کافی در کالو مانده‌ام و حالا باید ادامه بدهم. برنامه‌ام این است که برگردم بوشهر و از آنجا بروم اصفهان و از آنجا نایین. اما ناگهان سنگ می‌خورد در سرم و نظرم عوض می‌شود. می‌خواهم بروم بندرعباس! چطور باید بروم؟ از بندر دیر یا بندر کنگان ماشینی برای بندرعباس وجود ندارد. باید رفت کنار پلیس راه ایستاد و سوار ماشین‌های عبوری شد. ماشین‌هایی که مسیرشان بندرعباس است اغلب 4 عصر به بعد از پلیس راه کنگان رد می‌شوند. عقل حکم می‌کند تا عصر منتظر بمانم. اما خیلی عاقل بودن خسته کننده است! پس سر صبح از خانواده مهربان شعرانی خداحافظی می‌کنم، سوار تاکسی‌های بندر دیر به بندر کنگان می‌شوم و در وسط راه، کنار پلیس راه پیاده می‌شوم. تابحال در زندگی‌ام این کار را نکرده‌ام و انگار دیگران هم دختری تنها که در پلیس راه منتظر اتوبوس باشد ندیده‌اند! نگاه پلیس‌های جوان و نزدیک میانسالی پر از سوء ظن است و آزارم می‌دهد، اما پلیس‌های مسن‌تر عاقل‌ترند و مهربان‌تر و همراه‌تر. مدت زیادی از وقتم را به فکر کردن درباره این تناقض می‌گذرانم: من شهروند قانون زیر پا نگذاشته وقتی پلیس می‌بینم باید احساس کنم پشتیبان پیدا کرده‌ام یا بی خود و بی‌جهت دلم بلرزد و احساس خطر کنم؟

در کنار پلیس راه چادرهای هلال احمر و نیروی انتظامی برای راهنمایی مسافران نوروزی برپاست. دخترهای جوان داخل چادر هلال احمر شبیه تمام دخترهای شاخه جوانان هلال احمرند، با همان شاخصه‌های همیشگی که … خوب از پس توضیح دادنش بر نمی‌آیم … ولش کن! … دخترها شال به سر دارند و حجابشان چندان کامل نیست، صورت‌هایشان پر از آرایش است و کفش‌های زنانه جنگول پنگول دار پایشان است و بر روی همه این‌ها چادر. بخش زیاد دیگری از وقتم هم به فکر کردن درباره این یکی تناقض می‌گذرد.

هلال احمر چادر نمازخانه هم بر پا کرده است و هنگامی که باران شروع می‌شود می‌شود سر پناه من. به نظر می‌آید امیدی به پیدا کردن اتوبوس تا قبل از ظهر نیست. می‌روم و می‌خوابم. به شدت در حال خوش گذراندنم و راضی‌ام از اوضاع. باران آنقدر شدید می‌شود که آب چادرها را بر می‌دارد. خوشبختانه جایی که من نشسته‌ام امن و امان است.

به دنبال اتوبوس هستم، اتوبوسی که من را ببرد. مهم نیست حتما مقصدش بندرعباس باشد، حاضرم تکه تکه بروم. ماجراجویی هیجان‌انگیزی است برای خودش. این تکه از خط جنوب ایران را تابحال نرفته‌ام، به همین خاطر هیچ دیدی از مسیر و قابلیت‌ها و مشکلاتش ندارم. اما ترجیح می‌دهم عاقل نباشم و بی‌خیال بمانم!

یک امکان جدید … لازم نیست فقط منتظر اتوبوس‌های مسافری بین‌ شهری باشم، می‌شود با این اتوبوس‌های دربستی هم مذاکره کنم تا من را با خودشان ببرند. آن وقت دیگر مجبور نیستم تا پنج و شش عصر منتظر بمانم. به قابلیت‌های مخ‌زنی خودم اطمینان دارم، پس منتظر می‌مانم تا اتوبوس‌های مورد نظر سر برسند …

13.

یکی از هیجان انگیزترین و عجیب ترین و غیر منتظره‌ترین اتفاق‌های سفرم قرار است اتفاق بیفتد و البته من هنوز از رخ دادنش خبر ندارم! … یک اتوبوس پیدا کرده‌ام که من را ببرد. اتوبوس از مناطق جنگی به بندرعباس بر می‌گردد و اکثر مسافرانش خانم‌، آن هم خانم‌های میانسال و مسن هستند. من با آن مانتوی آبی درخشان و شال آجری درخشان‌ترم عجیب ناسازم با این آدم‌ها. اما حاج آقای رییس کاروان با آنکه بدبین است برای نجات دادن یک دختر تنهای موش آب کشیده شده زیر باران با سوار شدنم موافقت می‌کند. می‌پرسد دانشجو هستم؟ توریست هستم؟ من جواب می‌دهم، اما به نظرم سوال‌هایش بی‌ربطند و واقعا کمکی به پاسخ یافتن برای شک‌هایش نمی‌کنند. صندلی جلو می‌نشینم و اتوبوس راه می‌افتد. هنوز راه زیادی نرفته‌ایم که برای نماز می‌ایستند. در این توقف آن‌هایی هم که متوجه نشده‌اند من سوار شده‌ام من را می‌بینند و تا دوباره اتوبوس راه می‌افتد پچ پچ‌ها شروع می‌شود. صداهایشان به گوشم می‌رسد. احساس خطر کرده‌ام. فضای عجیبی دارد شکل می‌گیرد. فضای عجیلی شبیه کتاب‌ها و فیلم‌ها … معتقدند حرف‌های من متناقض است. اینکه هم گفته‌ام دانشجو هستم، هم سر کار می‌روم، هم مسافرم! به نظرشان این سه کار با هم جمع بشو نیست. فایده‌ای ندارد بحث کردن باهاشان …  یک نماینده می‌فرستند جلو. از من کارت شناسایی می‌خواهد. می‌دانم در مغزشان چه می‌گذرد و چه چیزی نگرانشان کرده است. اما راه حلشان برای آنکه خیالشان راحت بشود خنده دار است. خنده‌ام را می‌خورم و به جایش اخم‌هایم را در هم می‌کنم. برایشان یک سخنرانی بلند بالا می‌کنم با این مضمون که در جایگاهی نیستند که من کارت شناسایی‌ام را نشانشان بدهم. مسافرم و دنبال وسیله بوده‌ام و حق ندارند به من و شخصیت من توهین کنند. من برام خودم کسی هستم و از این دست حرف‌ها …  به همه حرف‌هایی که بهشان می‌زنم اعتقاد دارم اما اگر شرایط عادی بود نمی‌زدمشان. مثل رقابتی می‌ماند که حریفت ضعیف‌تر از آن حرف‌هاست که ارزش مبارزه داشته باشد. دارم باهاشان بازی می‌کنم و دلم برایشان می‌سوزد. دست و پایشان را گم کرده‌اند. این همه آدم از یک دختر تنها می‌ترسند! نمی‌دانند حرکت بعدیشان باید چه باشد. من دختر تنهای مسافر را نمی‌فهمند، احساس خطر می‌کنند و نمی‌دانند چه کار کنند. یک صدا می‌شوند و به رییس کاروان فشار می‌آورند که من را پیاده کنند. آنقدر دست پاچه‌اند و مغزشان کار نمی‌کند که اخلاق و انسانیتشان را به کل فراموش می‌کنند و می‌خواهند من را همان وسط جاده پیاده کنند. اتوبوس سواران دو دسته شده‌اند؛ از زن‌ها اصرار و از مردها انکار. بالاخره مردهای کاروان زن‌ها را مجاب می‌کنند که من را در پلیس راه بعدی یا شهر بعدی بفرستند پایین نه وسط جاده آن هم زیر این باران! … اوضاع غریب و جالبی است. روحیه‌ام را نباخته‌ام، همین خوب است. معلوم نیست کجا پیاده‌ام کنند و از آنجا به بعد قرار است چه اتفاقی بیفتد. اما روحیه ماجراجویی من حسابی زده است بالا …

اتفاق به شدت برایم آشناست. انگار بارها در کتاب‌ها و فیلم‌ها درباره‌اش حرف زده‌اند یا جایی روایت واقعی‌اش را خوانده‌ام. اما حالا من به طور واقعی تجربه‌اش کرده‌ام …

من را در اولین شهر بزرگ استان هرمزگان، گاوبندی (پارسیان)، جلوی چادرهای هلال احمر پیاده می‌کنند … کمی زیر باران در کنار خیابان راه می‌روم و بلند بلند تلفنی ماجرا را برای سارا تعریف می‌کنم تا حالم جا می‌آید … راه ادامه دارد …

2 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط alireza در ژوئن 10, 2009 در 4:23 ب.ظ

    اولين خبرگاني محيط زيست دوست.
    امروز جالب بود كه شنيدم ستاد مردمي انتخاباتي دكتر علوي كانديد ميان دوره اي مجلس خبرگان استان تهران كه روز 22 خرداد 1388 همزمان با انتخابات دهمين دوره رياست جمهوري برگزار مي شود به تمام ستادهاي خود جوش و مردمي كه براي انتخاب دكتر علوي فعاليت مي نمايند اعلام نموده كه كليه كاغذها و ساير مواد بازيافتي را با پايان يافتن زمان تبليغات به ستاد هاي بازيافت شهرداري تحويل نمايند تا گامي هر چند كوچك در راستاي حفاظت از محيط زيست و كاهش تخريب جنگلها براي تبديل آنها به كاغذ برداشته شود.
    دكتر علوي تنها كانديد خبرگان است كه جهت گيري هاي زيست محيطي دارد و به محيط زيست احترام مي گذارد. ستاد هاي مردمي با توجه به جهت گيري هاي محيط زيستي دكتر علوي اقدام به انتشار اين مطلب نموده اند.

    پاسخ

  2. نوشته شده توسط حمید در اکتبر 24, 2009 در 12:05 ق.ظ

    سلام.
    قشنگ می نویسید.من همینجوری خیلی اتفاقی وبلاگتونو پیدا کردم و بعدش چون اسم شهرمو (بندر کنگان) دیدم تا آخر نوشتتو خوندم.
    فقط اومدم بگم امیدوارم از شهر ما خاطره بدی نداشته باشین .البته نمی دونم که کی شما رو راهنمایی کرده ولی اگه میومدین ترمینال بندر کنگان.حتما بلیط برای بندر عباس پیدا می کردین.
    نمی دونم ولی به هر حال اگه از همشهریای ما دلخوری و یا ناراحتی داشتین من از شما معذرت خواهی می کنم.از طرف اونا
    مر30

    خوشحالم از آشناییتان. من خاطره بدی از آن طرف ها ندارم. تجربه ای هم که داشتم چیزی است که هر جای این کشور می توانست اتفاق بیفتد. این طرز تفکر ما ایرانی هاست انگار.
    دوستان من در بندر دیر گفتند که ماشینی برای بندرعباس وجود ندارد و باید رفت و در پلیس راه ایستاد. البته من تجربه این مدلی ماشین پیدا کردن رو ترجیح می دادم. اتفاقات عجیب و جالبی افتاد.

    پاسخ

به این نوشته پاسخ دهید