آرشیو برای می, 2009

دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 16

به کجا رسیدم؟

کلاس‌های این سال تحصیلی تمام شد. سال عجیب و متنوعی بود سالی که گذشت.

***

1.

همچنان کلاس‌های ثابتم را با دوم دبستانی‌ها داشتم اما این بار پنجم‌ها را هم اضافه کردم. تجربه‌ای که خوش فرجام نبود و این آخرهایش را به سختی تاب آوردم. عجیب بیزارم از این بچه‌های بزرگ شده که به بی‌خیالی و پوچی رسیده‌اند. بچه‌هایی که بچگی نمی‌کنند، شبیه بزرگ‌ترها از چیزی لذت نمی‌برند، سوال ندارند، کنجکاو نیستند، درگیر وقت تلف‌کردن‌ها و بی‌خیال گفتن‌هایشان هستند، اما چهره‌هایشان هنوز بچه است. خیلی چیزهایشان بچه است و آدم را بلاتکلیف می‌گذارند که باهاشان بزرگانه برخورد کنی یا بچه‌گانه. کلاس هم که شلوغ و پرجمعیت باشد و بچه‌ها هم دانش‌آموز مدرسه‌ای که معلوم نیست چرا دخترهایش زودتر بزرگ و بالغ می‌شوند، اوضاع سخت‌تر می‌شود.

خوبی‌ این تجربه حداقل این بود که حالا بهتر می‌دانم چه کاره‌ام. من معلم ثابت بچه‌های بزرگتر از دوم دبستان نمی‌خواهم و نمی‌توانم باشم. بزرگ‌تر از این‌ها، سال‌ آخری‌های دبستان، راهنمایی و دبیرستان، را باید برای دوره کوتاه معلمیشان را بکنم، مثل همین پروژه‌های کوتاهی که می‌گیریم و اجرا می‌کنیم یا همکاری‌های یکی دو جلسه‌ای برای قاطی کردن محیط‌زیست با درس‌های رسمی.  آن وقت جذابیت‌های آن‌ها برای من و جذابیت‌های من برای آن‌ها بهتر حفظ می‌شود.

2.

تجربه کار کردن با اول دبیرستانی‌ها تجربه خوبی بود. تجربه قاطی کردن محیط‌زیست با درس شیمی و اجتماعیشان. پیشنهاد این کار برای جغرافی دوم‌ها هم وجود داشت که امسال فرصت نشد دنبالش بروم. البته مدل اردویی‌اش را مثل سال گذشته‌ تجربه کردم و جواب داد.

خوبی این تجربه این بود که بیشتر مصر بر این ایده‌ام شدم که لازم نیست درسی جدا به اسم محیط‌زیست وجود داشته باشد. من مدل چتری آموزش محیط‌زیست را به مدل جزیره‌ای ترجیح می‌دهم. (این اسم‌ها را از خودم در‌آورده‌ام‌ها! معلوم است جو گرفته خودم را شبیه این آدم‌های نظریه بده دیده‌ام!!!) قبلا دلایلم را همین جا نوشته بودم.

3.

امسال تعداد و تنوع فیلم‌های حیات وحش کودکانی که در اختیار داشتم بسیار بیشتر بود و زیاد کمک حال بودند.  اما مشکل بزرگ اکثرشان فارسی نبودنشان است. کاش حداقل زیرنویس فارسی داشتند. یکی هست در این کار کمک کند؟ یک فیلم‌هایی هست که زمانشان حداکثر 25 دقیقه است و حتی زیرنویس انگلیسی هم ندارند. یک جوری شاید بشود مشکلشان را حل کرد.

4.

از قبل هم این را می‌دانستم که تجربه ور رفتن با حیوان زنده از صد تا فیلم و عکس نشان دادن بهتر است. اما این کار محدودیت‌های بسیار زیادی دارد.  وقتی مکان طبیعی درست و حسابی اطرافت نیست باید طبیعت و جک و جانورها را ببری در کلاست. یک راهش قناعت کردن به گشت و گذار در پارک‌هاست که خوب جواب می‌دهد (اینجا درباره‌اش نوشته بودم). اما حیوان زنده واقعی کجا بود؟ منظورم از واقعی حیوانی به غیر از جوجه و لاک‌پشت و ماهی است که به عنوان حیوان خانگی نگهداری می‌شوند. جلسه آخر کلاسمان که به محبت بیکارالدوله و مهرداد صاحب 10-12 تا حلزون شدم جزء محدود فرصت‌هایی بود که توانستم حیوان زنده، آن هم به تعداد کافی جور کنم و سر کلاس ببرم. کلاسمان شگفت‌انگیز بود و خاطره خوشی برای آخر سالمان شد.کل مدرسه را آن روز تحت تاثیر قرار داده بودیم (من و حلزون‌ها!). کلی همه جا را حلزونی کردیم!

من آدم حیوان خانگی نگهداری کنی نیستم. حیوان خانگی داشته‌ام، متنوع و زیاد. اما از یک سنی به بعد به این نتیجه رسیدم دلم نمی‌خواهد حیوان خانگی داشته باشم و به نظرم اخلاقی نیست. من از آن دسته آدم‌ها هستم که دوست دارد همه چیز را سر جایش ببیند نه در دست و بال خودش. البته در کنار این مسئله فکری، مسئله اجرایی هم وجود دارد. با توجه به وضعیت شلوغ و بی نظم زندگی‌ام (البته از نظر خودم خیلی هم با نظم است!) حیوانات بنده‌ خدا در دست و بال من بهشان بد می‌گذرد.

اما انگار چاره‌ای نیست. باید سراغ جمع‌آوری و نگهداری یک سری موجودات زنده، بخصوص از این حشرات و خزندگان و این‌ها که خوراک کلاس‌هایم بشوند بروم. اما کجا نگهشان دارم؟ آییییی! این مشکل که بزرگ‌تر است!

5.

امسال دوباره و عمیق‌تر به کار گروهی ایمان آوردم. امسال طول کشید اما بالاخره فهمیدم حداقل یک آدم دیگر هم پیدا می‌شود که دلش می‌خواهد معلم محیط‌زیست باشد و از سر بیکاری یا وقت‌گذرانی نیامده دنبال این کار. پیدا کردن این اعتماد برایم خیلی مهم بود. انگیزه و حس خوبی که ایجاد کرد بسیار عمیق بود. خوشحالم امسال تیم کاری جدیدی پیدا کردم و انقدر خوب جفتمان با هم جور شده است. مطمئنم باز هم می‌توانیم بیشتر و بیشتر مانند کارهای کوچک بزرگی که انجام دادیم، انجام دهیم و معلمی محیط‌زیست کنیم.

امسال بهتر توانایی‌هایم را شناختم، اینکه من نقاش یا شاعر یا نویسنده یا موسیقی‌دان خوبی نیستم. اینکه صدا و فیزیک من به درد کارهایی مثل قصه‌گویی کودکان نمی‌خورد. اما می‌توانم در معلمی‌هایی که نیاز به هیجان و شیطنت دارد خوب باشم. می‌توانم ایده بدهم و بفهمم مخاطبم چه نیازهایی دارد. من می‌توانم آدم‌های با توانایی‌های مختلف را دور هم جمع کنم و نگه دارم تا هرکس کار خودش را انجام دهد.

امسال به لطف این کار گروهی معلمی کردن‌های جدیدی را تجربه کردم، معلمی با نمایش، قصه و شعر. معلمی‌هایی که به جز با کار گروهی شدنی نبود.

6.

امسال ترسیدم. امسال از معلمی کردن ترسیدم، از زیادی مسئولیتش. از حرفی که ممکن است بزنی یا کاری که انجام دهی و اثرش بر روی شاگردت تا سال‌های سال همراه باشد و مسئولیتش گردن تو باشد. زمستان این سال تحصیلی اتفاق بدی را دیدم که اینجا جای توضیحش نیست و آن‌هایی که باید بدانند می‌دانند. نتیجه این اتفاق این بود که بیشتر حواسم به کارهایی که می‌کنم باشد تا چنین بلایی را سر خودم و شاگردهایم نیاورم و البته یک بار دیگر مطمئن شدم که من می‌خواهم معلم باشم و بمانم، نه مدیر یا برنامه‌ریز یک مرکز یا هر جایی. اتفاق‌های محدوده کلاسم را می‌توانم کنترل کنم و مسئولیتش را بپذیرم، اما یک مدرسه یا یک شهر یا یک کشور را نه، هرگز!

7.

امسال فهمیدم علی رغم فکرهایی که در مورد خودم دارم، یک جاهایی از دستم در می‌رود و مغرور می‌شوم، اینکه احساس می‌کنم می‌توانم هر کلاسی را جمع و جور کنم و هیچ وقت نظم هیچ کلاسی از دستم در نمی‌رود. امسال با چند کلاسی که از دستم در رفت تلنگرهای خوبی خوردم. تلنگرهایی که یادم دادند چطور هم نظم کلاس را رعایت کنم و هم طرح درس‌های پر از حرکت و شیطانی‌ام را جلو ببرم. طوری که احساس نکنم شده‌ام شبیه این معلم بی‌حوصله‌ها که همه‌اش در سر بچه‌ها می‌زنند و می‌گویند: “ساکت بچه! بشین!” فهمیدم اگر یک حدی از نظم در کلاس نباشد بازده آموزشی آنی نمی‌شود که باید بشود، چه بازده آموزش دادن توی معلم و چه آموختن دانش‌آموزان … امسال معلم‌تر شدم.

8.

امسال در چند نقطه ایران چند معلم دوست داشتنی و شگفت‌انگیز پیدا کردم. گپ زدن باهاشان به شدت کمک کننده، ایده دهنده و انرژی دهنده بود برایم. و وادارم کرد استانداردهای معلمی‌ام را باز هم مرور کنم. یکی از آن معلم‌ها ایده معلمی کردنش این بود:

“آموزش یعنی بیرون کشیدن آن چیزی که درون آدمی است، تراشیدن و استخراج کردن، نه افزودن و انبار کردن. بهترین آموزگاران، ناآموزگاران هستند؛ کسانی که آموزش نمی‌دهند اما روح آموزش و مخزن دانش را در ذات مخاطبان به بازی‌هایی فرا می‌خوانند تا تو را بیاموزند چگونه دوست بداری. ماهیان به آموزنده‌ای نیاز نمی‌شوند که بیاموزند چگونه شنا کنند، گنجشکان به آموزنده‌ای نیاز نمی‌شوند تا بیاموزند چگونه پرواز کنند. و به تنهایی شنا و به تنهایی پرواز کن که عشق را کتابی نیست و بزرگترین عشاق تاریخ خواندن نمی‌دانستند …

امسال یک چیز دیگر را هم فهمیدم. یکی از معلم‌های شگفت‌انگیزی که دیدم، از آن‌ها که فکر کردن را به دانش‌آموزانش یاد می‌دهد، می‌گفت موضوعی که درس می‌دهد برایش مهم نیست. هدفش یاد دادن فکر کردن است و موضوعی که تا الان خوب جواب داده نجوم است و اگر یک روزی یک موضوع دیگر پیدا کند می‌رود سراغ آن. و من را درگیر یک سوال اساسی کرد. من فقط می‌خواهم معلم باشم، آن هم هر چیزی که شد و کمکم کرد به اهدافم برسم یا نه من فقط می‌خواهم یک معلم محیط‌زیست باشم؟ زمان و انرژی و فکر برد، اما زیاد طول نکشید جوابش را پیدا کنم. من فقط و فقط می‌خواهم معلم محیط‌زیست باشم.

9.

امسال یک سفر و بودن کوتاه میان دانش‌آموزان و معلم یک مدرسه روستایی (سفرنامه‌اش را خوانده‌اید که؟! نه!؟؟ ا مگر ننوشتم؟؟! دو نقطه دی) نشانم داد که من یک معلم شهر‌ی‌ام با استانداردهای یک معلم شهری. معلمی روستا کردن چیزهای دیگری می‌خواهد که من بلدشان نیستم. نسخه‌های به نظر خودم پیشگام و متفاوت من  و دوستان همکارم را نمی‌شود برای روستاهای ایران هم پیاده کرد. به دلیل تفاوت محل زندگی، اولویت‌ها آنجا فرق دارند، نگاه‌ها فرق دارند و … . اصلا شاید حتی راحت بشود گفت محیط‌زیست درس دادن یک موضوع شهری است. امسال فهمیدم هنوز خیلی بیشتر از آنی که فکر می‌کردم چیز مانده برای یاد گرفتن و تجربه کردن.

10.

شغل ایده‌آل من طراح آموزشی و آموزشگر بودن یک مرکز نگهداری حیوانات، مثل مدل‌های مختلف باغ‌وحشی که در دنیا وجود دارد یا مکان‌های مشابه و مرتبط است. شغلی که در ایران وجود ندارد. البته، هنوز! دلم نمی‌خواهد از ایران بروم و لقمه آماده باشد برایم؛ پس باید یک راهی در اینجا پیدا کنم که البته پیدا شدنی است. اما امسال بیشتر معلمی کردنم به موضوعات محیط‌زیست شهری گذشت. کارهای نو و خوبی هم انجام دادم و راضی‌ام، اما به هر حال اولویت اول من نیستند. امسال علی رغم برنامه‌ریزی‌هایی که کرده بودم  و کرده بودیم نتوانستم زیاد در راه اولویت اولم پیش بروم. اما یک چیز را می‌دانم. یک وقت‌ها باید تجربه‌هایت را از جاهای دیگر جمع کنی تا در کاری که پیش‌زمینه‌ای ندارد و جزء تجربه‌های اول است به کار بیاید. تجربه‌های به ظاهر با موضوعات دیگر، پشتوانه قوی‌ای برایت می‌شود در هوا کردن یک کار جدید. فقط این وسط نباید یادم برود هدف اصلی‌ام چیست و غرق کارهای جذاب دیگر نشوم.

نکته آخر.

امسال بیشتر برایم ثابت شد معلمی محیط‌زیست همان کاری است که من باید بکنم و هیچ کاری روحیه تنوع طلب من را مثل این کار جواب نمی‌دهد. تنوع واضح و مبرهن موضوع محیط‌زیست را که بگذاری کنار، خود معلمی کردن هم به شدت می‌تواند متنوع باشد. البته اگر تحمل ناپایداری و نامرتبی اوضاع کاری‌ات را داشته باشی. یک کار ثابت با ساعت کاری مشخص خوبی‌اش این است که می‌دانی کی می‌روی کی می‌آیی و آخر ماه چقدر حقوق می‌گیری و روی چقدر باید حساب کنی. اما من آدم این کارها نیستم. این زندگی به نظر دیگران بی‌نظم را ترجیح می‌دهم که البته یک وقت‌ها سختی‌ها و نگرانی‌های خودش را دارد، اما شادی و ارضاکنندگی‌اش برای من بسیار بیشتر است. خوبی اینجور معلمی کردن این است که فقط محدود به چهارچوب کلاس و مدرسه نیست. همه جا  و همه جور می‌شود معلمی کرد؛ می‌شود کتاب نوشت، مقاله نوشت، نمایش اجرا کرد، اردو رفت، بازی کرد و …

***

امسال سال خوب و مفیدی بود … خوشحالم …

(9) دیدگاه

محیط‌زیست در کتاب‌ها – 6

کافی است جلوی یک کودک نام کرم یا عنکبوت را ببرید تا قیافه‌اش را چنان در هم بکشد که انگار یکی از چندش‌آورترین موجودات عالم همین الان افتاده است روی پوستش و البته می‌دانم همه کودکان این‌طور نیستند و این را هم می‌دانم این قیافه‌ها و اه و اوه کردن‌ها فقط مخصوص کودکان نیست. اما می‌خواهم دو کتاب به شما معرفی کنم که این دیدگاه و رفتار را تغییر می‌دهد و وادارتان می‌کند برای مدتی دنیا را از دید یک کرم و یک عنکبوت ببینید.

کتاب‌های انتشارات “کتاب نیستان” را دوست دارم (متاسفانه وب‌سایتشان سر پا نیست). کتاب‌های کودکانش موضوعات بکری دارند، رنگ و رویشان جذاب است و از آن‌هاست که بزرگ‌ترهای جوان دل هم دوستشان دارند و ذوق می‌کنند داشته باشندشان. این انتشارات دو کتاب دارد که از نظر من شگفت‌انگیزند. کتاب‌ها چاپ سال 1386 است و امیدوارم چاپش تمام نشده باشد و یا تجدید چاپ شده باشد که بتوانید در نمایشگاه کتاب امسال پیدایشان کنید. منظورم این دو کتاب است:

1

کرم و عنکبوت شخصیت اصلی این کتاب پسر و با هم دوست هستند، و هر کتاب دفتر خاطرات یکی‌شان است. نوشته‌های هر صفحه کوتاه و با مزه است و تصویرگری زیبایی دارد. با آنکه کتاب داستانی و کودکانه است اما بر واقعیت زندگی کرم‌ها و عنکبوت‌ها استوار است. یعنی همان چیزی است که کتاب‌های آموزشی کودکان باید باشد: انتقال اطلاعات علمی به جذاب‌ترین شیوه ممکن.

2

هر دوی این کتاب‌ها 38 صفحه هستند، 2200 تومان قیمت دارند، دورین کرونین آن‌ها را نوشته و سمیرا کمالی آن‌ها را ترجمه کرده است. نقاشی‌های بامزه و زیبای کتاب‌ها را هم هری بلیس کشیده است. کتاب‌های دیگر این نویسنده را اینجا می‌توانید بیابید؛ البته اصل کتاب‌ها را. به سایت بامزه نویسنده هم سر بزنید. از آن قسمت سایتش بیشتر ذوق کردم که فعالیت‌هایی مرتبط با کتاب‌هایش به معلمان پیشنهاد داده است.

3

عنکبوت یک دوست مگس دارد، که کتاب خاطرات او هم وجود دارد، اما من نمی‌دانم به فارسی ترجمه شده است یا نه و ندارمش. یک کتاب “خاطرات یک مورچه” هم دیده‌ام که از این نویسنده نیست و ساختارش فرق دارد و ترجمه‌اش را شرکت انتشارات فنی ایران چاپ کرده است.

امیدوارم این کتاب‌ها را پیدا کنید و برای فرزندتان یا کودکان فک و فامیل و دوستانتان یا حتی خودتان بخرید. به شدت هیجان‌انگیزند …

—–

پ.ن تکمیلی: امروز، دوشنبه 21 اردیبهشت، کتاب “دفتر خاطرات یک مگس” را هم پیدا کردم.

5

و فهمیدم خوشبختانه انتشارات “کتاب نیستان” هر سه جلد را موجود دارد و کتاب‌های نایابی نیستند.

(2) دیدگاه

محیط‌زیست در کتاب‌ها – 5

بالاخره چاپ شد و به نمایشگاه کتاب رسید:

فرهنگ‌نامه حیات‌وحش ایران (مهره‌داران) را می گویم.

book

حداقل دو سال کار برده‌ است این دانشنامه پر و پیمان و زیبا و البته مقادیر خوبی گران! یک تیم بزرگ رویش کار کرده‌اند و ساعت‌ها در روز و شب برایش وقت گذاشته‌اند.

توضیح بیشتری نمی‌توانم درباره کتاب بدهم، باید ببینیدش و قضاوت کنید. به جرات می‌شود گفتا ین کتاب اولین است در کشور ما. و امیدوارم شروع راهی باشد برای کارهای کامل‌تر و بزرگ‌تر. به عنوان یک معلم خوشحالم حالا کتابی وجود دارد که می‌توانم به دانش‌آموزانم معرفی کنم و مطمئن باشم می‌روند در آن درباره حیات‌وحش ایران می‌خوانند، نه آمریکا و آفریقا و استرالیا، متنش ساده و عامه فهم است و توضیحات تخصصی گیج‌کننده ندارد، عکس‌های درست و حسابی دارد و صفحه‌بندیش قابل قبول است.

برای خرید کتاب به سالن كودك و نوجوان، نبش راهروي 4، غرفه، 135 نشر طلايي بروید.

—–

پ.ن: آقای درویش بالاخره دعوتتان را پاسخ گفتم و نوشتم! دیگر دعوا نمی‌شوم که؟! … تازه یک پست معرفی کتابی دیگر هم می‌خواهم بگذارم. سارا ببین پیگیری جواب می‌دهد یک وقت‌هایی! منظورم همان غرت درباره سفرنامه‌های من است!

(8) دیدگاه

امروز روز خوبی نبود …

روز معلم، روز معلم … چرا حسی به این روز ندارم؟ من جزء جامعه معلم‌ها به حساب می‌آیم، نه؟ اما انگار امروز روز من نیست. یعنی اصلا انگار من با روز داشتن مشکل دارم. نمی‌فهممش. چه روز معلم باشد، چه روز زن، چه … روز معلم که می‌رسد همه‌اش یاد آن معلم روی اعصاب‌ها می‌افتم که نشسته‌اند ببینند کدام شاگرد چه چیزی برایشان می‌آورد … آن موقع که شاگرد بودم اوضاع فرق می‌کرد. روز معلم که می‌رسید مثل تمام مناسبت‌ها که ذوق می‌کنم از هدیه خریدن و دادن، هدیه‌های عجیب و غریب و متفاوتم را بین معلم‌ها پخش می‌کردم. هنوز که هنوز است بعضی از معلم‌های قدیمی تا من را می‌بینند یاد آن گلدان‌های کاکتوسی که گرفته‌اند می‌کنند.

حضوری، اس ام اسی، تلفنی، … پیام‌های تبریک دریافت می‌کنم. پیام‌هایی از ته دل آدم‌ها، پر از انرژی و محبت … و من برای یک لحظه سعی می‌کنم فراموش کنم بی‌معنایی این روز را و با لبخند و محبت جوابشان را می‌دهم، و آدم‌ها اغلب نمی‌فهمند که این جواب‌ها برخلاف تبریک آن‌ها از ته دل نیست … از روی آن‌ها شرمنده‌ام … شرمندگی‌ها روی هم جمع ‌شده‌اند و آزارم می‌دهند …

امروز روز خوبی نبود …

پسرک‌های شیطان نشسته‌اند تا برایشان نمایش پرده‌خوانی‌مان را اجرا کنم. لباس مرشد پوشیده‌ام و برایشان از روی پرده‌ها “هفت‌خوان آب” می‌گویم. پسرک ردیف اول دو جمله می‌گوید و مغزم را به آشوب می‌کشد. هنوز که هنوز است نتوانسته‌ام هضمش کنم. به این حرف پسرک می‌گویند بی‌ادبی؟ توهین؟ وقاحت؟ بی‌شعوری؟ …؟ یک پسرک سوم دبستان و چنین فکرها و حرف‌هایی؟! انگار یک نوجوان تازه بالغ محلات حاشیه‌ای است که چنین حرفی زده است. به پسرکی در این سن که نمی‌شود گفت وقیح است یا توهین کننده یا بی‌شعور یا نمی‌دانم از این حرف‌ها! نه سالش است تازه! به خانواده پسرک فکر می‌کنم. این پسرک هر روز بعد از مدرسه می‌رود در چه جوی؟ می‌رود میان چه جور آدم‌هایی؟ میان خالی کردن دلخوری و دل شکستگی‌ام بر سر پسرک و نمی‌دانم چه کسی مانده‌ام. سر پسرک که نمی‌شود خالی کرد. هزار تا علت و پیشینه دارد این‌طور بودنش. من معلمم، این پسرک سر کلاسم بوده است، نه در خیابانی جایی و نباید این حرف‌ها را شخصی بگیرم و شخصی جواب بدهم. سعی می‌کنم آشوب درونم را میان کلمات آرام و چهره‌ای که لبخند و هیجان از رویش محو شده پنهان کنم. آشوب درونم کم کم تبدیل به بغضی می‌شود که در گلو گیر می‌کند و نمی‌ترکد.

امروز روز خوبی نبود …

خسته‌ام، خسته جسمی. فشار کاری روزهای گذشته بدجور زیاد بوده است و هنوز هم ادامه دارد. کار کارهایی است که دوست دارم؛ اما در هم تنیدگیشان آرامش روزهایم را از بین برده. در هم تنیدگی و عجله‌ها باعث می‌شود از بودنشان کامل لذت نبرم و این آزارم می‌دهد. نکند بشوم از آن آدم‌هایی که سمبل می‌کنند؟ این فکر هم آزارم می‌دهد.

من نمی‌خواهم کسی باشم که مثل یک موتور کار می‌کند و دنیا را نمی‌فهمد، شادی و آرامش را نمی‌فهمد. جسم خسته من آستانه تحمل روحی‌ام را هم آورده‌است پایین، آستانه تحمل  بدخلقی‌ها یا بی‌ملاحظگی‌های آدم‌ها … این روزها که سطح رضایتت از خودت پایین است، با اینکه کارهای خوبی انجام می‌دهی، با اینکه کارهایی انجام می‌دهی که دوست داری، چه فایده دارند؟ این روزها انگار حساب نیستند …این حساب نبودنش ناراحتم می‌کند …

امروز روز خوبی نبود …

پسرک کلاس سوم است. تابحال شاگرد من نبوده است اما دورادور می‌شناسمش. امروز گریان است. مرد سرپرست بالای سرش ایستاده و دعوایش می‌کند. علی دعوا می‌شود به دلیل درس نخواندن، دل ندادن به درس و … اما من می‌دانم علی باهوش است، علی یاد گرفتن را دوست دارد، علی به شدت کنجکاو است و مغزش خوب کار می‌کند، علی عاشق خواندن مطالب جالب است و حتی رشد سال بالاتری‌ها را هم می‌گیرد و می‌خواند، علی از آن بچه‌هاست که هوششان باعث می‌شود سر یک کار، مثل مشق نوشتن، زیاد بند نشوند و بزرگ‌ترها را جان به لب کنند! از آن بچه‌ها که تمرکز ندارند و مدام فکرشان می‌رود این ور و آن ور، از آن بچه‌ها که باید حوصله داشته باشی و بدانی چطور باهاشان سر و کله بزنی، از آن بچه‌ها که قلق دارند … علی جلوی چشم من دعوا و تحقیر می‌شود و من کاری نمی‌توانم بکنم. دلم می‌خواهد بروم آن آقای سرپرست نادان را بنشانم سر جایش … کلافه شده‌ام اما کاری از دستم بر نمی‌آید …آشوب دلم و بغض گیرکرده در گلویم پر رنگ‌تر می‌شوند …

امروز روز خوبی بود …

اقاقیاها گل داده‌اند و دیدن گل‌های آن‌ها که عاشقشان هستم شادی را درونم پخش می‌کند …

علی بعد از دعواشدن روی صندلی نشسته و سرش را انداخته است پایین. نگاهش می‌کنم، یک آن سرش را می‌آورد بالا و چشم در چشم می‌شویم. فوری یک لبخند درست و حسابی تحویلش می‌دهم، برایش دست تکان می‌دهم و بی‌صدا می‌پرسم خوبی؟ … علی گریان و سر به زیر یک لحظه لبخند می‌زند و سر تکان می‌دهد که یعنی خوبم … از  شادی که با وجود حال نزار خودم پخش کرده‌ام به وجد می‌آیم و دلم گرم می‌شود …

جلسه تمام شده، آخر شب است و باید برویم خانه. دم در یک کادو که از ظاهرش معلوم است کتاب است می‌گیرد جلویم و می‌گوید روزت مبارک! انتظارش را نداشته‌ام و از اینکه به فکرم بوده است ذوق کرده‌ام. من بودم که این روز و کادوهایش برایم معنایی نداشت؟ پس چرا این یکی اینقدر عجیب می‌چسبد و حالم را خوش می‌کند؟ … ممنون سارا

(3) دیدگاه