امروز روز خوبی نبود …
روز معلم، روز معلم … چرا حسی به این روز ندارم؟ من جزء جامعه معلمها به حساب میآیم، نه؟ اما انگار امروز روز من نیست. یعنی اصلا انگار من با روز داشتن مشکل دارم. نمیفهممش. چه روز معلم باشد، چه روز زن، چه … روز معلم که میرسد همهاش یاد آن معلم روی اعصابها میافتم که نشستهاند ببینند کدام شاگرد چه چیزی برایشان میآورد … آن موقع که شاگرد بودم اوضاع فرق میکرد. روز معلم که میرسید مثل تمام مناسبتها که ذوق میکنم از هدیه خریدن و دادن، هدیههای عجیب و غریب و متفاوتم را بین معلمها پخش میکردم. هنوز که هنوز است بعضی از معلمهای قدیمی تا من را میبینند یاد آن گلدانهای کاکتوسی که گرفتهاند میکنند.
حضوری، اس ام اسی، تلفنی، … پیامهای تبریک دریافت میکنم. پیامهایی از ته دل آدمها، پر از انرژی و محبت … و من برای یک لحظه سعی میکنم فراموش کنم بیمعنایی این روز را و با لبخند و محبت جوابشان را میدهم، و آدمها اغلب نمیفهمند که این جوابها برخلاف تبریک آنها از ته دل نیست … از روی آنها شرمندهام … شرمندگیها روی هم جمع شدهاند و آزارم میدهند …
امروز روز خوبی نبود …
پسرکهای شیطان نشستهاند تا برایشان نمایش پردهخوانیمان را اجرا کنم. لباس مرشد پوشیدهام و برایشان از روی پردهها “هفتخوان آب” میگویم. پسرک ردیف اول دو جمله میگوید و مغزم را به آشوب میکشد. هنوز که هنوز است نتوانستهام هضمش کنم. به این حرف پسرک میگویند بیادبی؟ توهین؟ وقاحت؟ بیشعوری؟ …؟ یک پسرک سوم دبستان و چنین فکرها و حرفهایی؟! انگار یک نوجوان تازه بالغ محلات حاشیهای است که چنین حرفی زده است. به پسرکی در این سن که نمیشود گفت وقیح است یا توهین کننده یا بیشعور یا نمیدانم از این حرفها! نه سالش است تازه! به خانواده پسرک فکر میکنم. این پسرک هر روز بعد از مدرسه میرود در چه جوی؟ میرود میان چه جور آدمهایی؟ میان خالی کردن دلخوری و دل شکستگیام بر سر پسرک و نمیدانم چه کسی ماندهام. سر پسرک که نمیشود خالی کرد. هزار تا علت و پیشینه دارد اینطور بودنش. من معلمم، این پسرک سر کلاسم بوده است، نه در خیابانی جایی و نباید این حرفها را شخصی بگیرم و شخصی جواب بدهم. سعی میکنم آشوب درونم را میان کلمات آرام و چهرهای که لبخند و هیجان از رویش محو شده پنهان کنم. آشوب درونم کم کم تبدیل به بغضی میشود که در گلو گیر میکند و نمیترکد.
امروز روز خوبی نبود …
خستهام، خسته جسمی. فشار کاری روزهای گذشته بدجور زیاد بوده است و هنوز هم ادامه دارد. کار کارهایی است که دوست دارم؛ اما در هم تنیدگیشان آرامش روزهایم را از بین برده. در هم تنیدگی و عجلهها باعث میشود از بودنشان کامل لذت نبرم و این آزارم میدهد. نکند بشوم از آن آدمهایی که سمبل میکنند؟ این فکر هم آزارم میدهد.
من نمیخواهم کسی باشم که مثل یک موتور کار میکند و دنیا را نمیفهمد، شادی و آرامش را نمیفهمد. جسم خسته من آستانه تحمل روحیام را هم آوردهاست پایین، آستانه تحمل بدخلقیها یا بیملاحظگیهای آدمها … این روزها که سطح رضایتت از خودت پایین است، با اینکه کارهای خوبی انجام میدهی، با اینکه کارهایی انجام میدهی که دوست داری، چه فایده دارند؟ این روزها انگار حساب نیستند …این حساب نبودنش ناراحتم میکند …
امروز روز خوبی نبود …
پسرک کلاس سوم است. تابحال شاگرد من نبوده است اما دورادور میشناسمش. امروز گریان است. مرد سرپرست بالای سرش ایستاده و دعوایش میکند. علی دعوا میشود به دلیل درس نخواندن، دل ندادن به درس و … اما من میدانم علی باهوش است، علی یاد گرفتن را دوست دارد، علی به شدت کنجکاو است و مغزش خوب کار میکند، علی عاشق خواندن مطالب جالب است و حتی رشد سال بالاتریها را هم میگیرد و میخواند، علی از آن بچههاست که هوششان باعث میشود سر یک کار، مثل مشق نوشتن، زیاد بند نشوند و بزرگترها را جان به لب کنند! از آن بچهها که تمرکز ندارند و مدام فکرشان میرود این ور و آن ور، از آن بچهها که باید حوصله داشته باشی و بدانی چطور باهاشان سر و کله بزنی، از آن بچهها که قلق دارند … علی جلوی چشم من دعوا و تحقیر میشود و من کاری نمیتوانم بکنم. دلم میخواهد بروم آن آقای سرپرست نادان را بنشانم سر جایش … کلافه شدهام اما کاری از دستم بر نمیآید …آشوب دلم و بغض گیرکرده در گلویم پر رنگتر میشوند …
امروز روز خوبی بود …
اقاقیاها گل دادهاند و دیدن گلهای آنها که عاشقشان هستم شادی را درونم پخش میکند …
علی بعد از دعواشدن روی صندلی نشسته و سرش را انداخته است پایین. نگاهش میکنم، یک آن سرش را میآورد بالا و چشم در چشم میشویم. فوری یک لبخند درست و حسابی تحویلش میدهم، برایش دست تکان میدهم و بیصدا میپرسم خوبی؟ … علی گریان و سر به زیر یک لحظه لبخند میزند و سر تکان میدهد که یعنی خوبم … از شادی که با وجود حال نزار خودم پخش کردهام به وجد میآیم و دلم گرم میشود …
جلسه تمام شده، آخر شب است و باید برویم خانه. دم در یک کادو که از ظاهرش معلوم است کتاب است میگیرد جلویم و میگوید روزت مبارک! انتظارش را نداشتهام و از اینکه به فکرم بوده است ذوق کردهام. من بودم که این روز و کادوهایش برایم معنایی نداشت؟ پس چرا این یکی اینقدر عجیب میچسبد و حالم را خوش میکند؟ … ممنون سارا …
نوشته شده توسط محبوبه در می 5, 2009 در 1:02 ق.ظ
صفورا کاملا احساستو درباره ی این روز می فهمم چون منم سالها مث تو بودم . توی این هفته اصلا حتا دلم نمی خواست مدرسه برم
نوشته شده توسط بیکارالدله در می 5, 2009 در 1:01 ب.ظ
نمی دانم به خاطر مناسبت این روز است (شهادت…) یا چیز دیگری که من هم نمی توانم از آن لذت ببرم. برخلاف دوران کودکی که این روز را خیلی دوست داشتم؛ هم به خاطر هدیه دادنش و هم به خاطر این که خانه مان پر از هدیه می شد. پدر و مادرم هر دو معلم بودند و وقتی هدیه ها را می آوردند, من و برادرهایم ذوق باز کردن کادوهای رنگارنگ را داشتیم. آنها دوست داشتند که درون کادویشان سکه یا طلا باشد و ما دوست داشتیم خوردنی یا اسباب بازی باشد!
راستی داشت یادم می رفت 1 سال و سه ماه و دو هفته و چهارمین روز آزادیت مبارک! ؛)
نوشته شده توسط s در می 8, 2009 در 4:26 ب.ظ
سلام.
مکتب عشق
سیه چشمی به کار عشق استاد
مرا درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد آخر ولی من
بجز او عالمی را بردم از یاد
فریدون مشیری