دست‌نوشته‌های یک معلم محیط‌زیست – 16

به کجا رسیدم؟

کلاس‌های این سال تحصیلی تمام شد. سال عجیب و متنوعی بود سالی که گذشت.

***

1.

همچنان کلاس‌های ثابتم را با دوم دبستانی‌ها داشتم اما این بار پنجم‌ها را هم اضافه کردم. تجربه‌ای که خوش فرجام نبود و این آخرهایش را به سختی تاب آوردم. عجیب بیزارم از این بچه‌های بزرگ شده که به بی‌خیالی و پوچی رسیده‌اند. بچه‌هایی که بچگی نمی‌کنند، شبیه بزرگ‌ترها از چیزی لذت نمی‌برند، سوال ندارند، کنجکاو نیستند، درگیر وقت تلف‌کردن‌ها و بی‌خیال گفتن‌هایشان هستند، اما چهره‌هایشان هنوز بچه است. خیلی چیزهایشان بچه است و آدم را بلاتکلیف می‌گذارند که باهاشان بزرگانه برخورد کنی یا بچه‌گانه. کلاس هم که شلوغ و پرجمعیت باشد و بچه‌ها هم دانش‌آموز مدرسه‌ای که معلوم نیست چرا دخترهایش زودتر بزرگ و بالغ می‌شوند، اوضاع سخت‌تر می‌شود.

خوبی‌ این تجربه حداقل این بود که حالا بهتر می‌دانم چه کاره‌ام. من معلم ثابت بچه‌های بزرگتر از دوم دبستان نمی‌خواهم و نمی‌توانم باشم. بزرگ‌تر از این‌ها، سال‌ آخری‌های دبستان، راهنمایی و دبیرستان، را باید برای دوره کوتاه معلمیشان را بکنم، مثل همین پروژه‌های کوتاهی که می‌گیریم و اجرا می‌کنیم یا همکاری‌های یکی دو جلسه‌ای برای قاطی کردن محیط‌زیست با درس‌های رسمی.  آن وقت جذابیت‌های آن‌ها برای من و جذابیت‌های من برای آن‌ها بهتر حفظ می‌شود.

2.

تجربه کار کردن با اول دبیرستانی‌ها تجربه خوبی بود. تجربه قاطی کردن محیط‌زیست با درس شیمی و اجتماعیشان. پیشنهاد این کار برای جغرافی دوم‌ها هم وجود داشت که امسال فرصت نشد دنبالش بروم. البته مدل اردویی‌اش را مثل سال گذشته‌ تجربه کردم و جواب داد.

خوبی این تجربه این بود که بیشتر مصر بر این ایده‌ام شدم که لازم نیست درسی جدا به اسم محیط‌زیست وجود داشته باشد. من مدل چتری آموزش محیط‌زیست را به مدل جزیره‌ای ترجیح می‌دهم. (این اسم‌ها را از خودم در‌آورده‌ام‌ها! معلوم است جو گرفته خودم را شبیه این آدم‌های نظریه بده دیده‌ام!!!) قبلا دلایلم را همین جا نوشته بودم.

3.

امسال تعداد و تنوع فیلم‌های حیات وحش کودکانی که در اختیار داشتم بسیار بیشتر بود و زیاد کمک حال بودند.  اما مشکل بزرگ اکثرشان فارسی نبودنشان است. کاش حداقل زیرنویس فارسی داشتند. یکی هست در این کار کمک کند؟ یک فیلم‌هایی هست که زمانشان حداکثر 25 دقیقه است و حتی زیرنویس انگلیسی هم ندارند. یک جوری شاید بشود مشکلشان را حل کرد.

4.

از قبل هم این را می‌دانستم که تجربه ور رفتن با حیوان زنده از صد تا فیلم و عکس نشان دادن بهتر است. اما این کار محدودیت‌های بسیار زیادی دارد.  وقتی مکان طبیعی درست و حسابی اطرافت نیست باید طبیعت و جک و جانورها را ببری در کلاست. یک راهش قناعت کردن به گشت و گذار در پارک‌هاست که خوب جواب می‌دهد (اینجا درباره‌اش نوشته بودم). اما حیوان زنده واقعی کجا بود؟ منظورم از واقعی حیوانی به غیر از جوجه و لاک‌پشت و ماهی است که به عنوان حیوان خانگی نگهداری می‌شوند. جلسه آخر کلاسمان که به محبت بیکارالدوله و مهرداد صاحب 10-12 تا حلزون شدم جزء محدود فرصت‌هایی بود که توانستم حیوان زنده، آن هم به تعداد کافی جور کنم و سر کلاس ببرم. کلاسمان شگفت‌انگیز بود و خاطره خوشی برای آخر سالمان شد.کل مدرسه را آن روز تحت تاثیر قرار داده بودیم (من و حلزون‌ها!). کلی همه جا را حلزونی کردیم!

من آدم حیوان خانگی نگهداری کنی نیستم. حیوان خانگی داشته‌ام، متنوع و زیاد. اما از یک سنی به بعد به این نتیجه رسیدم دلم نمی‌خواهد حیوان خانگی داشته باشم و به نظرم اخلاقی نیست. من از آن دسته آدم‌ها هستم که دوست دارد همه چیز را سر جایش ببیند نه در دست و بال خودش. البته در کنار این مسئله فکری، مسئله اجرایی هم وجود دارد. با توجه به وضعیت شلوغ و بی نظم زندگی‌ام (البته از نظر خودم خیلی هم با نظم است!) حیوانات بنده‌ خدا در دست و بال من بهشان بد می‌گذرد.

اما انگار چاره‌ای نیست. باید سراغ جمع‌آوری و نگهداری یک سری موجودات زنده، بخصوص از این حشرات و خزندگان و این‌ها که خوراک کلاس‌هایم بشوند بروم. اما کجا نگهشان دارم؟ آییییی! این مشکل که بزرگ‌تر است!

5.

امسال دوباره و عمیق‌تر به کار گروهی ایمان آوردم. امسال طول کشید اما بالاخره فهمیدم حداقل یک آدم دیگر هم پیدا می‌شود که دلش می‌خواهد معلم محیط‌زیست باشد و از سر بیکاری یا وقت‌گذرانی نیامده دنبال این کار. پیدا کردن این اعتماد برایم خیلی مهم بود. انگیزه و حس خوبی که ایجاد کرد بسیار عمیق بود. خوشحالم امسال تیم کاری جدیدی پیدا کردم و انقدر خوب جفتمان با هم جور شده است. مطمئنم باز هم می‌توانیم بیشتر و بیشتر مانند کارهای کوچک بزرگی که انجام دادیم، انجام دهیم و معلمی محیط‌زیست کنیم.

امسال بهتر توانایی‌هایم را شناختم، اینکه من نقاش یا شاعر یا نویسنده یا موسیقی‌دان خوبی نیستم. اینکه صدا و فیزیک من به درد کارهایی مثل قصه‌گویی کودکان نمی‌خورد. اما می‌توانم در معلمی‌هایی که نیاز به هیجان و شیطنت دارد خوب باشم. می‌توانم ایده بدهم و بفهمم مخاطبم چه نیازهایی دارد. من می‌توانم آدم‌های با توانایی‌های مختلف را دور هم جمع کنم و نگه دارم تا هرکس کار خودش را انجام دهد.

امسال به لطف این کار گروهی معلمی کردن‌های جدیدی را تجربه کردم، معلمی با نمایش، قصه و شعر. معلمی‌هایی که به جز با کار گروهی شدنی نبود.

6.

امسال ترسیدم. امسال از معلمی کردن ترسیدم، از زیادی مسئولیتش. از حرفی که ممکن است بزنی یا کاری که انجام دهی و اثرش بر روی شاگردت تا سال‌های سال همراه باشد و مسئولیتش گردن تو باشد. زمستان این سال تحصیلی اتفاق بدی را دیدم که اینجا جای توضیحش نیست و آن‌هایی که باید بدانند می‌دانند. نتیجه این اتفاق این بود که بیشتر حواسم به کارهایی که می‌کنم باشد تا چنین بلایی را سر خودم و شاگردهایم نیاورم و البته یک بار دیگر مطمئن شدم که من می‌خواهم معلم باشم و بمانم، نه مدیر یا برنامه‌ریز یک مرکز یا هر جایی. اتفاق‌های محدوده کلاسم را می‌توانم کنترل کنم و مسئولیتش را بپذیرم، اما یک مدرسه یا یک شهر یا یک کشور را نه، هرگز!

7.

امسال فهمیدم علی رغم فکرهایی که در مورد خودم دارم، یک جاهایی از دستم در می‌رود و مغرور می‌شوم، اینکه احساس می‌کنم می‌توانم هر کلاسی را جمع و جور کنم و هیچ وقت نظم هیچ کلاسی از دستم در نمی‌رود. امسال با چند کلاسی که از دستم در رفت تلنگرهای خوبی خوردم. تلنگرهایی که یادم دادند چطور هم نظم کلاس را رعایت کنم و هم طرح درس‌های پر از حرکت و شیطانی‌ام را جلو ببرم. طوری که احساس نکنم شده‌ام شبیه این معلم بی‌حوصله‌ها که همه‌اش در سر بچه‌ها می‌زنند و می‌گویند: “ساکت بچه! بشین!” فهمیدم اگر یک حدی از نظم در کلاس نباشد بازده آموزشی آنی نمی‌شود که باید بشود، چه بازده آموزش دادن توی معلم و چه آموختن دانش‌آموزان … امسال معلم‌تر شدم.

8.

امسال در چند نقطه ایران چند معلم دوست داشتنی و شگفت‌انگیز پیدا کردم. گپ زدن باهاشان به شدت کمک کننده، ایده دهنده و انرژی دهنده بود برایم. و وادارم کرد استانداردهای معلمی‌ام را باز هم مرور کنم. یکی از آن معلم‌ها ایده معلمی کردنش این بود:

“آموزش یعنی بیرون کشیدن آن چیزی که درون آدمی است، تراشیدن و استخراج کردن، نه افزودن و انبار کردن. بهترین آموزگاران، ناآموزگاران هستند؛ کسانی که آموزش نمی‌دهند اما روح آموزش و مخزن دانش را در ذات مخاطبان به بازی‌هایی فرا می‌خوانند تا تو را بیاموزند چگونه دوست بداری. ماهیان به آموزنده‌ای نیاز نمی‌شوند که بیاموزند چگونه شنا کنند، گنجشکان به آموزنده‌ای نیاز نمی‌شوند تا بیاموزند چگونه پرواز کنند. و به تنهایی شنا و به تنهایی پرواز کن که عشق را کتابی نیست و بزرگترین عشاق تاریخ خواندن نمی‌دانستند …

امسال یک چیز دیگر را هم فهمیدم. یکی از معلم‌های شگفت‌انگیزی که دیدم، از آن‌ها که فکر کردن را به دانش‌آموزانش یاد می‌دهد، می‌گفت موضوعی که درس می‌دهد برایش مهم نیست. هدفش یاد دادن فکر کردن است و موضوعی که تا الان خوب جواب داده نجوم است و اگر یک روزی یک موضوع دیگر پیدا کند می‌رود سراغ آن. و من را درگیر یک سوال اساسی کرد. من فقط می‌خواهم معلم باشم، آن هم هر چیزی که شد و کمکم کرد به اهدافم برسم یا نه من فقط می‌خواهم یک معلم محیط‌زیست باشم؟ زمان و انرژی و فکر برد، اما زیاد طول نکشید جوابش را پیدا کنم. من فقط و فقط می‌خواهم معلم محیط‌زیست باشم.

9.

امسال یک سفر و بودن کوتاه میان دانش‌آموزان و معلم یک مدرسه روستایی (سفرنامه‌اش را خوانده‌اید که؟! نه!؟؟ ا مگر ننوشتم؟؟! دو نقطه دی) نشانم داد که من یک معلم شهر‌ی‌ام با استانداردهای یک معلم شهری. معلمی روستا کردن چیزهای دیگری می‌خواهد که من بلدشان نیستم. نسخه‌های به نظر خودم پیشگام و متفاوت من  و دوستان همکارم را نمی‌شود برای روستاهای ایران هم پیاده کرد. به دلیل تفاوت محل زندگی، اولویت‌ها آنجا فرق دارند، نگاه‌ها فرق دارند و … . اصلا شاید حتی راحت بشود گفت محیط‌زیست درس دادن یک موضوع شهری است. امسال فهمیدم هنوز خیلی بیشتر از آنی که فکر می‌کردم چیز مانده برای یاد گرفتن و تجربه کردن.

10.

شغل ایده‌آل من طراح آموزشی و آموزشگر بودن یک مرکز نگهداری حیوانات، مثل مدل‌های مختلف باغ‌وحشی که در دنیا وجود دارد یا مکان‌های مشابه و مرتبط است. شغلی که در ایران وجود ندارد. البته، هنوز! دلم نمی‌خواهد از ایران بروم و لقمه آماده باشد برایم؛ پس باید یک راهی در اینجا پیدا کنم که البته پیدا شدنی است. اما امسال بیشتر معلمی کردنم به موضوعات محیط‌زیست شهری گذشت. کارهای نو و خوبی هم انجام دادم و راضی‌ام، اما به هر حال اولویت اول من نیستند. امسال علی رغم برنامه‌ریزی‌هایی که کرده بودم  و کرده بودیم نتوانستم زیاد در راه اولویت اولم پیش بروم. اما یک چیز را می‌دانم. یک وقت‌ها باید تجربه‌هایت را از جاهای دیگر جمع کنی تا در کاری که پیش‌زمینه‌ای ندارد و جزء تجربه‌های اول است به کار بیاید. تجربه‌های به ظاهر با موضوعات دیگر، پشتوانه قوی‌ای برایت می‌شود در هوا کردن یک کار جدید. فقط این وسط نباید یادم برود هدف اصلی‌ام چیست و غرق کارهای جذاب دیگر نشوم.

نکته آخر.

امسال بیشتر برایم ثابت شد معلمی محیط‌زیست همان کاری است که من باید بکنم و هیچ کاری روحیه تنوع طلب من را مثل این کار جواب نمی‌دهد. تنوع واضح و مبرهن موضوع محیط‌زیست را که بگذاری کنار، خود معلمی کردن هم به شدت می‌تواند متنوع باشد. البته اگر تحمل ناپایداری و نامرتبی اوضاع کاری‌ات را داشته باشی. یک کار ثابت با ساعت کاری مشخص خوبی‌اش این است که می‌دانی کی می‌روی کی می‌آیی و آخر ماه چقدر حقوق می‌گیری و روی چقدر باید حساب کنی. اما من آدم این کارها نیستم. این زندگی به نظر دیگران بی‌نظم را ترجیح می‌دهم که البته یک وقت‌ها سختی‌ها و نگرانی‌های خودش را دارد، اما شادی و ارضاکنندگی‌اش برای من بسیار بیشتر است. خوبی اینجور معلمی کردن این است که فقط محدود به چهارچوب کلاس و مدرسه نیست. همه جا  و همه جور می‌شود معلمی کرد؛ می‌شود کتاب نوشت، مقاله نوشت، نمایش اجرا کرد، اردو رفت، بازی کرد و …

***

امسال سال خوب و مفیدی بود … خوشحالم …

9 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط حامد رحیمی در می 13, 2009 در 4:19 ب.ظ

    تجربیات جالبی بود . موفق باشید .

    :)

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط محمد درویش در می 13, 2009 در 9:59 ب.ظ

    خوشحالم که دریافته ای که چه سودایی داری و برای چه ساخته شده ای. این موهبت کمی نیست صفورا. آدمهای زیادی را می شناسم که در دهه های 4 و 5 و 6 و … زندگی هنوز نمی دانند از زندگی چه می خواهند و برعکس! درود …

    :)

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط زهره در می 14, 2009 در 12:28 ب.ظ

    با سلام. ای کاش در دوران تحصیل یک معلم زیست مانند شما داشتم. اما خوش حالم که می توانم
    با خواندن نوشته هایتان آن شور و خردی که دانش آموزان از کلاس شما کسب میکنند حس کنم.و یاد بگیرم. اصطلا حات مدل چتری و جزیره ای و معلم تر شدن خیلی زیبا بود.و به نظرم باید معلمان دیگر هم آگاه شوند.و ای کاش مزرعه های آموزشی وجود داشت.خدا قوت و خدانگه دارتان.

    ممنون از محبت و دقتی که در خواندن مطلب داشته اید :)
    راستی من معلم زیست نیستم! معلم محیط زیستم

    پاسخ دادن

  4. نوشته شده توسط مهدی شیخ در می 14, 2009 در 1:36 ب.ظ

    سلام
    خیلی خوبه که آدم راهش رو پیدا کنه. چون وقتی پیداش کرد بعدش دیگه “خود راه نمایدت چون چون باید رفت”
    و البته این مصرع هیچ ربطی به ایران خوردو و اینا نداره!
    خوش حالم و آرزوی پیش رفت می کنم برات.
    یا علی مددی

    پاسخ دادن

  5. نوشته شده توسط سارا-با در می 14, 2009 در 6:11 ب.ظ

    از خوندنش کیف کردم :)

    پاسخ دادن

  6. نوشته شده توسط زهره در می 15, 2009 در 8:53 ب.ظ

    سلامی دوباره.ممنون که تصحیح نمودید.. مرا .. می بخشایید..

    پاسخ دادن

  7. نوشته شده توسط بیکارالدوله در می 16, 2009 در 1:16 ق.ظ

    سال نو مبارک!!

    پاسخ دادن

  8. نوشته شده توسط بیکارالدوله در می 16, 2009 در 1:21 ق.ظ

    خدا قوت ننه!! ماشالله هزار ماشالله برای خودت خانومی شدی دیگه! مرحبا.
    حالا دیگه با خیال راحت می تونم سرم رو زمین بذارم و . . . ؛)

    پاسخ دادن

  9. [...] دستنوشتههای یک معلم محیطزیست – 16 « هنوز ایستاده در زیر … و من را درگیر یک سوال اساسی کرد. من فقط میخواهم معلم باشم، آن هم هر چیزی که شد و کمکم … اصلا شاید حتی راحت بشود گفت محیطزیست درس دادن یک موضوع شهری است. … safzav.wordpress.com/2009/05/13/ee16/ – ذخيره شده – صفحات همسان [...]

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید