بازی، بدون هم‌بازی خوب بازی نمی‌شود!

از وقتی از سفر برگشته‌ایم، از سفر تولد من (1)، در حال شمارشم. شمارش ساعت‌ها و روزها … لحظه‌ای نمی‌شود که یاد لحظات سفر نیفتم و پر از شادی نشوم، درونم گرم نشود، لبخند نزنم، یا حتی صدای  قهقهه‌ام به هوا نرود …

فرقی نمی‌کند یادآوری کدام لحظه باشد … آنجا که از آن صخره‌های “غارچُل” (2) بالا کشیدیم و هیجان و صخره خونم رفت بالا یا آنجا که پویان و محبوبه با لباس‌های تاجیکی پویان عکس بهترین و هیجان‌انگیزترین زوج دنیا را گرفتند یا آنجا که مهدی نقش “پشوتن” را بازی کرد و کل زحمات فردوسی را به باد داد (3) یا آنجا که آن یکی مهدی با “تبر زِه” جلوی جمعیت شنوندگان تعظیم کرد (4) یا آنجا که اولین بار گروه موسیقی شعرم را برایم اجرا کردند و رسیدند به آن بندهای آخر که عجیب وصف حال من بودند و هنوز در عجبم چطور این آدم‌ها اینقدر خوب می‌توانند من را بشناسند و در یک شعر جایش بدهند (5) یا آنجا که در بازی “ریتم” یاسمن صداهای دوست داشتنی از خودش در می‌آورد و من را یاد Sara Brightman و Enya  می‌انداخت  (6) یا آن موقع که از شعور پژمان و اینکه فهمیده بود شوخی‌اش اصلا برای من دوست داشتنی نیست و نوع برخوردش ذوق زده شدم یا آن موقع که به این نتیجه رسیدم نه تنها با مرضیه موافقم که باید پول بدهیم و مهدی را بفرستیم سفر تا بیاید سفرنامه‌ مهدیانه تعریف کند و روح ما را از شادی بفرستد فضا، بلکه حاضرم با خودم عهد ببندم هیچ سفری نروم که مهدی درش نباشد یا آن موقع که در تشویق تیممان فریاد می‌زدم “گوشتکوب چه کارش می‌کنه؟ له و لوردش می‌کنه!” (7) یا آن موقع که زن‌دایی در سن 50 سالگی اولین تجربه شب‌مانی در طبیعتش را تجربه می‌کرد و دیوانه‌مان کرد بس که گفت من حاضر نیستم داخل این کیسه‌خواب‌ بروم چون شبیه کفن مرده است (!) و تیلیک تیلیک تا صبح لرزید و ما از عذاب وجدان مردیم یا آن موقع که ترک موتور تریل  که مهدی از جوانک‌های محلی گرفته بود روی آن پهنه سبز با سرعت می‌رفتیم و از خوشی فریاد می‌زدم یا آن‌جا که عقدایی شادی درونش آنقدر زده بود بالا که نمود جسمانی پیدا کرده بود و بالا و پایین می‌پرید و دیدنش درون آدم را گرم می‌کرد یا آن موقع که شعر جدید یاد گرفتم بر وزن آن آهنگ معروف عبری یا آنجا که محبوبه جرقه این فکر را درونم زد: “فرار نکن”، به طرفت فرصت بده تجربه کند و بفهمد اشتباه می‌کند و تو آدمش نیستی یا آنجا که …

و این روزها من لبخند می‌زنم، می‌خندم، قهقهه می‌زنم و فرقی نمی‌کند کجا باشم، در تاکسی، در پیاده‌رو، در مغازه …

از وقتی برگشته‌ایم در حال شمارشم. شمارش ساعت‌ها و روزها … دوست دارم بدانم این سفر تا چند روز می‌تواند من را بخنداند، درونم را گرم کند، به قهقهه بیندازد … نشسته‌ام و می‌شمارم و فکر می‌کنم حالا حالاها این شمارش تمام نشود …


—–

(0) از آن شبی که از سفر آمده‌ایم و پایم را گذاشته‌ام در خانه و رسیده‌ام به کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ، منتظرم این کلمه‌ها شکل بگیرند تا من بتوانم روایتم را از این سفر بنویسم؛ اما فایده ندارد … “زبان قاصر” شده‌ام … کلمه‌هایم کم می‌آورند از بیان کردن آن چیزی که در مغزم می‌گذرد …

اما مرضیه درباره‌‌اش نوشته و خوب هم نوشته … آدم شاد می‌شود از خواندنش … قسمت اول … قسمت دوم … قسمت سوم

(1) امسال برای تولدم دلم یک سفر خواست. یک سفر که “روح و روان شاد کن” باشد … شرایط سفری که دلم می‌خواست را اعلام کردم و دوستانم این هدیه را به من دادند  … هدیه‌ای که نه تنها شادی خون من را بالا برد؛ بلکه نتیجه‌اش یک شادی جمعی در وصف نگنجیدنی بود …

(2) گویا “غار” در زبان تالشی می‌شود برف و “چُل” می‌شود چاله و مجموع معنی‌اش می‌شود چاله برف … و اینجا شکافی سنگی صخره‌ای بود در میان کوه‌های پوشیده از مرتع که حالا در مهر ماه، اثری از برف درون آن نبود…

(3) پویان شب‌ها برایمان پرده‌خوانی اجرا می‌کرد … هفت‌خوان اسفندیار … و چون پرده نداشت، بازیگر زنده داشتیم … و ما آنقدر خندیدیم به “اسفندیار” و “گرگ‌سار” و “پشوتن” و “اژدها” و “ساحره” و … بیچاره فردوسی …

(4) یک گروه موسیقی داشتیم که سازهایشان از همان چیزهایی که در اطرافمان پیدا می‌شد، خلق شده بود  … و شاهکارترینشان “تبر زه” بود. یک تکه چوب بلند و کلفت که مانند ویالون روی شانه قرار می‌گرفت و با تبر کوچکی که رویش کشیده می‌شد صدایش در می‌آمد … مهدی پدر این ساز بود و روحش را فهمیده بود و …

(5) امین و سارا و طاهره برایم شعر گفته بودند و یک گروه 7-8 نفری تمرینش کرده بودند دور از چشم من … تابحال یک شعر برای خود خود خودتان داشته‌اید؟ یک شعر که آخرش بخواهید بپرید و همه را بغل کنید؟

(6) یاسمن اینجا بازی “ریتم” را توضیح داده …

(7) “المپیک بازی” داشتیم آنجا … خر‌های خربزه خور (!)، توییستر، فوتبال دستی انسانی و … 30 نفرمان شده بودیم دو گروه و اسم‌هایمان را گذاشته بودیم “گوشتکوب” و “تبر” و تا توانستیم شعار دادیم و کری خواندیم و تیم‌هایمان را تشویق کردیم و … “تقلب یه گازه، دو گازه، نه همه خربزه!” …

.

.

.

(…) اگر همه اتفاقات زندگی کردنمان را بازی بدانیم، بازی که باید خوب بازی کرد تا خوش بگذرد، بازی با همان معنی پویانی‌اش (پیدایش کنید برایتان توضیح بدهد!)، نه همان معنی منفی که معمولا در ذهنتان می‌آید … بازی خوب بی‌ هم‌بازی خوب نمی‌شود … و من بهترین هم‌بازی‌های دنیا را داشتم … ممنون که با بازی من بازی کردید :)

4 پاسخ to this post.

  1. نوشته شده توسط safzav در اکتبر 22, 2009 در 8:52 ب.ظ

    یا آنجا که تازه رسیده بودیم به مقصد مورد نظرمان و من آن بالای وانت نشسته بودم و غرق آن انتهای دنیای سبز بودم و از همه مهمتر راااااااااااااضی از زندگی …
    یا آنجا که جنگ خونین پرتقال وارد مرحله جنگ خونین سیب شد و عقدایی با سیبش از آن ته اتوبوس از بالای صندلی ها آمد جلو و نشست سر جایش و با رضایت سیبش را گاز زد …
    یا آنجا که از خودم بلند بلند می پرسیدم من لیاقت این همه شادی را دارم؟ و دلم می خواست یک دانای کلی بود می آمد جوابم را می داد و با هم گپ می زدیم درباره اش …
    یا آنجا که در راه برگشت آدم ها دیگر هم را و رشته هایی که پیوندشان می داد را کشف کرده بودند و نشسته بودند به گپ زدن و از جلوی اتوبوس می توانستی همه این رشته ها را ببینی و لذت ببری …
    یا آنجا که در رستوران، وقتی آخرین وعده غذایی مان را در بهترین رستوران رشت، شاهانه سر می کردیم عقدایی دومین سوتی آبرو بر آن روز را داد (اولی اش را من داده بودم!) …
    یا آنجا که …

    پاسخ دادن

  2. نوشته شده توسط مهتاب در اکتبر 22, 2009 در 9:50 ب.ظ

    آقا ما دورادور شاد شدیم :)
    خوشحالم که این شادی ای که میگی ریشه ی بخل رو کند از دل ِ من. با این که نیومدم الان منم شااادم که هستید و رفتید و دفه ی دیگه تو رو خدا منم ببرید :(
    :))

    خودت گفتی باور نکنم که بخلت رو گذاشتی کنار!!
    ;)

    پاسخ دادن

  3. نوشته شده توسط parvaneh در اکتبر 23, 2009 در 8:08 ق.ظ

    raftim grand canyon chand shab va rooz gashtim. jat khali boodhaaaa. jangale sookhte ham didim! sonhe zood bood, hava khonak, derakhtha zoghal vali pa barja saf istade boodand

    چه صحنه عجیبی بوده … ای پروانه بعد از مدت ها خوشحالم باز دیدمت این ورا …
    :)

    پاسخ دادن

  4. نوشته شده توسط safzav در اکتبر 23, 2009 در 6:11 ب.ظ

    قسمت چهارم سفرنامه
    http://maaghdaee.blogfa.com/post-94.aspx

    پاسخ دادن

به این نوشته پاسخ دهید