در این یک ماه و نیمی که تهرانم، قرار است یک شبهایی در ساعتهای شلوغی بروم کافه، برای افزایش روحیه کافه و خودم البته! دیشب اولین شب بود. البته کل شیفت دیروز را رفتم. یک چند هفتهای است که کافه جمعهها هم باز است، از ساعت 4 عصر تا 10 شب. خوراکیها هم 10 درصد تخفیف دارند. از آن موقع که من رفتهام تا الان، تقریبا کل تیم قبلی عوض شدهاند. نیوشا یک ماهی میشود رفته. 5شنبه گذشته هم آخرین روز هنا و امیر بود. ب. هم آخر این هفته میرود. داوود رفته و جایش امید آمده. علی شده است میکر و دو تا مهماندار جدید کارشان را شروع کردهاند و خواهند کرد. کلی تغییر اتفاق افتاده. این بساط هر فصل است و واقعیتی که چارهای نداری جز پذیرفتنش. مدیر بودن در این شرایط خیلی سخت است. اینکه مدام بگردی و کسی را پیدا کنی، آموزش بدهی و طرف راه بیفتد و بعد از یک مدت کوتاه برود و دوباره از اول ماجرا … کار کردن در کافه هنوز هم همانقدر کیفدار است. خوشحالم از این.
یک خانم میانه سالی دیروز آمده بود کافه. گفتارش به خاطر مشکلات فک و دهانش مسئله داشت. این مسئله و مشکل چشمهایش هم باعث شده بود چهرهای متفاوت و نه چندان دلچسب داشته باشد. آمده بود و قهوه ترک تلخ خواست و اصرار داشت که برایش فال قهوه بگیریم. بارها برایش توضیح دادم که نمیتوانیم و نمیکنیم و کار ما این نیست، اما به این راحتی نمیپذیرفت. میگفت هیچ کس با من دوست نمیشود و همه دل من را شکستهاند و آمدهام اینجا که فال بگیرم. تنها نشسته بود و آرام آرام گریه میکرد. کافه جای غریبی است. با رستوران و فست فود خیلی فرق دارد. آدمها میآیند اینجا که جایی داشته باشند برای نشستن و حرف زدن، برای پر کردن ساعتهایی تنهایی، برای فکر کردن، برای بیشتر عاشق شدن، …
کلیدر به جلد دهمش رسیده است و دوباره شبهای کافه و کلیدر شروع شده است. اما این بار فرقش این است که نمیتوانم بخوانم. قصه به جاهای اعصاب خردکنش رسیده است و حالم بد میشود بیشتر از دو صفحه که میخوانم …
امید بلوچ است. حرف که میزند، با اینکه دو تا یکی میفهمم چه میگوید، اما قند در دلم آب میکنند. انگار که شیفتگیهایم یادم میآید.
هنا جایت خالی است ها!