برزخ – 121

یک شال صورتی زمستانی است. یک ماه دیگر می‌شود یک سال که هدیه‌اش گرفته‌ام. خودش شیری‌اش سرش بود و من جذب بته جقه‌هایش شدم و طبق معمول ذوقم را ابراز کردم. فردایش برایم یک صورتی‌اش را هدیه آورد. شگفت‌زده شدم. شال صورتی را کسی هدیه داده که حالا دارد می‌میرد. خیلی وقت است بیمار است. پارسال هم بیمار بود. اما حالش به این بدی نبود. پارسال یک چیز دیگر هم فرق داشت. اعضای خانواده‌اش را نگرفته بودند و انتظار نمی‌کشیدیم همه به زودی حکم‌های 10 ساله و 15 ساله بگیرند. خودش را هم قاعدتا باید می‌برده‌اند، اما ترسیده‌اند بماند روی دستشان و دردسر شود.

در یک تناقض مغزی گیر کرده‌ام. نگرانش هستم، نگرانشان هستم، اما تا یاد بی‌ملاحظگی‌هایشان که باعث این برزخ  و به دردسر افتادن این همه بچه و آدم بزرگ شده است، می‌افتم، اخم‌هایم می‌رود در هم. حتی بیشتر از اخم، عصبانی هستم ازشان. مانده‌ام میان برداشت و رفتار انسانی‌ام نسبت به آدم‌ها و قضاوت اجتماعی‌ام درباره‌شان. بعد از در هم رفتن اخم‌هایم، از خودم بدم می‌آید که چرا نمی‌توانم مرز این دو تا را حفظ کنم. به آن دو تا بچه فکر می‌کنم که قطعا روزهای سختی دارند و به آن آدم‌ها فکر می‌کنم که به نظرم چنین برخوردی باهاشان انسانی نیست. این جنگ مغزی به شدت انرژی‌بر است …

هر چند وقت یک بار شال صورتی را سرم می‌کنم. تا دور سرم می‌پیچمش و پایم را از خانه می‌گذارم بیرون، جنگ مغزی‌ام شروع می‌شود. فشارش آنقدر زیاد است که خلقم به شدت تنگ می‌شود و حتی از شدت فشار شروع می‌کنم به گریه کردن.

می‌شود شال را بدهم برود و راحت شوم از این جنگ. اما دلم و مغزم رضا نمی‌دهند. انگار این جنگ مغزی را برای خودم لازم می‌دانم. بالاخره باید بفهمم چه‌کاره‌ام.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s