<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>هنوز ایستاده در زیر باران</title>
	<atom:link href="http://safzav.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://safzav.wordpress.com</link>
	<description>مدت‌ها است سخت به این جمله معتقد شده‌ام: “رنگین کمان سهم کسانی است که تا آخرین لحظه زیر باران می‌مانند …” ایستاده‌ام … هنوز ایستاده‌ام …</description>
	<lastBuildDate>Sun, 15 Nov 2009 18:14:42 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='safzav.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/7e701878e67b08336234a5130f4987c6?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>هنوز ایستاده در زیر باران</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title>این روزها &#8230; &#8211; 10</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/11/13/these-days-10/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/11/13/these-days-10/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 15:27:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1317</guid>
		<description><![CDATA[1. پسرک با دوست هم‌سن و سالش نشسته است و کلیپ‌ها و موسیقی‌ها و طنزهای مخصوص این روزها را مرور می‌کنند. صدایشان می‌آید. صدای چیزهایی که می‌شنوند و صدای حرف‌هایی که بینشان رد و بدل می‌شود. تحلیل‌ها خامند، نکاتی که برایشان جالب است بی‌خود و دم دستی است، تقریبا شبیه همان‌هایی هستند که از دستشان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1317&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">1. پسرک با دوست هم‌سن و سالش نشسته است و کلیپ‌ها و موسیقی‌ها و طنزهای مخصوص این روزها را مرور می‌کنند. صدایشان می‌آید. صدای چیزهایی که می‌شنوند و صدای حرف‌هایی که بینشان رد و بدل می‌شود. تحلیل‌ها خامند، نکاتی که برایشان جالب است بی‌خود و دم دستی است، تقریبا شبیه همان‌هایی هستند که از دستشان شاکی هستم، همان‌هایی که نمی‌دانند با چه چیز مخالفند و &#8230; فقط مخالفند. اینکه شده‌اند شبیه همان‌وری‌ها، با همان بی‌اخلاقی‌ها که ازشان می‌نالم، اما حالا گیرم با موضوع مخالف آن. یعنی حرف‌هایشان این‌طور نیست، ماجرا این‌جاست که با کلیپ‌ها و موسیقی‌ها و متن‌هایی کیف می‌کنند که این ویژگی‌ را دارند. کلیپ‌ها، موسیقی‌ها و متن‌های سر به تن بیارزه‌تر (!)، سنگین و رنگین‌تر از آنی هستند که نوجوان‌های این سن و سال را جذب کنند، به خنده بیندازندشان، شادشان کنند، وسیله‌ای باشد برای وقت‌گذرانی‌شان &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">در دلم جدی‌شان نمی‌گیرم. با خودم می‌گویم این‌ها را چه به این حرف‌ها. پسرک دبیرستانی هنوز از کجا می‌فهمد این‌ها یعنی چه. یک مشت تین ایجر جو گیر! &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">اما بعد خودم را دعوا می‌کنم. یادم می‌آید همین جدی گرفته نشدن را من هم تجربه کرده‌ام. بزرگ‌ترهایی بوده‌اند که همین بلا را سر من هم آورده‌اند &#8230; خودم را دعوا می‌کنم. می‌گویم بگذار تجربه کند. بگذار آنقدر بزند به جاده خاکی، تا خودش را پیدا کند. تا بفهمد خط و ربطش کجاست، فکرش چیست، تا برسد به آنجایی که تصمیم‌گیر باشد نه دنباله‌رو &#8230; بگذار این روزها را بگذارند &#8230; تحقیرش نکن، حتی در فکرت &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">2. دخترک حنیف مزروعی دنیا آمده است. پدرش فراری است و<a href="http://hanif.ir/2009/11/05/post_494.shtml" target="_blank"> از ندیدن تولد دخترکش می‌نویسد</a>. <a href="http://hanif.ir/" target="_blank">پدر</a> وبلاگ دارد، <a href="http://farnoosh.ir/" target="_blank">مادر</a> هم، حالا <a href="http://farnik.ir/" target="_blank">دخترک</a> هم وبلاگ دارد. آدم‌ها می‌آیند و می‌خوانند و ذوق می‌کنند. آدم‌ها واکنش نشان می‌دهند. برخی خطاب به دخترک می‌گویند که باید افتخار کند به پدرش. که باید بداند پدرش به خاطر او این کارها را کرده. که حتما معتقدند باید راه پدرش را ادامه بدهد &#8230; این حرف‌ها نگرانم می‌کند. نگران دخترکم &#8230; نگران تمام دخترک‌ها و پسرک‌هایی که این روزها به دنیا می‌آیند و پدران و مادرانشان قهرمانند. دخترک‌ها و پسرک‌هایی که باید زیر سایه قهرمانی پدر و مادرشان زندگی کنند و خودشان نباشند، که نتوانند خودشان باشند. چون آبروی پدر و مادرشان می‌رود. چون جایگاه اجتماعی پدر و مادرشان به خطر می‌افتد. از این دخترک‌ها و پسرک‌ها سال‌های سال انتظار تشکر کردن و مفتخر بودن می‌رود. پدرها و مادرها به خاطر خودشان و بعد به خاطر فرزندانشان مبارزه می‌کنند، نمی‌نشینند، سختی تحمل می‌کنند، زندان و شکنجه می‌کشند، توهین می‌شنوند، ناامنی تحمل می‌کنند و &#8230; اما &#8230; اما به این بچه‌ها فرصت داده می‌شود تا شک کنند؟ تا کارهای پدر و مادرشان را قبول نداشته باشند؟ تا متشکر و مفتخر نباشند؟ تا فکر کنند و تصمیم بگیرند؟ تا بار سنگین گذشته پدر و مادرشان را به دوش نکشند و بتوانند آن را زمین بگذارند و خودشان باشند؟ &#8230; امیدوارم پدر و مادرهای این روزها عاقل‌تر از پدر و مادرهای زمان انقلاب باشند &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">3. بالاخره این کتاب تمام شد. دیوانه شدم تا به انتها رسید. روایت مهشید امیرشاهی از انقلاب 57: &#8220;<a href="http://www.amirshahi.org/Roman/DarHazar/Darhazar.pdf" target="_blank">در حضر</a>&#8220;. <a href="http://www.amirshahi.org/" target="_blank">مهشید امیرشاهی</a> را نمی‌شناختم، در میان لینک‌های معرفی شده هم‌گودری‌ها (گوگل‌ریدری‌ها) توصیه خواندنش را دریافت کردم. عجیب شباهت است میان آن روزها و این روزها. باید کتاب را بخوانید تا منظورم را بفهمید.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">اما &#8230; اما نمی‌دانم چقدر همه حرف‌های این کتاب راست است. چقدرش از آن‌ور دیوار افتادن نیست. اما برای من یک غنیمت است. همیشه مشتاق بوده‌ام، تاریخ را از زبان آن طرفی‌ها هم بشنوم و بخوانم، از زبان مخالفان &#8230; دلم می‌خواهد یکی باشد که بیاید بنشیند و درباره این کتاب حرف بزنیم و راست و دروغش را در بیاوریم. یکی که خودش آن روزها را تجربه کرده باشد. یک آدمی که جزء این طرفی‌ها حساب بشود؛ اما متعصب نباشد. اینکه اگر جایی اشتباه کرده‌اند، اگر جوگیر بوده‌اند؛ حاضر باشد بگوید اشتباه کردیم &#8230; نمی‌شود یک آدم‌هایی را از آن دنیا برای این‌جور وقت‌ها که آدم لازمشان دارد صدا کرد بیایند؟ فقط برای یکی دو ساعت &#8230; من چه کار کنم که به غیر از این آدم، هیچ آدم مناسب دیگری برای نیاز به گفتگوی این روزهایم نمی‌شناسم و پیدا نمی‌کنم؟ &#8230; حاضرم حتی سوالاتم را کتبی بفرستم، کتبی جواب بگیرم! &#8230; </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">توصیه می‌کنم این کتاب را بخوانید. حتما بخوانید &#8230; از دوستان نزدیک اگر کسی می‌خواهد؛ می‌توانم پرینت و صحافی‌شده‌اش را بدهم ببرد و بخواند.<br />
</span></p>
Posted in مغز مشغولی‌های اجتماعی, مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1317/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1317/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1317/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1317&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/11/13/these-days-10/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزهایی که بی‌مو می‌گذرد &#8211; روز هفتم</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/11/07/bi-moo-05/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/11/07/bi-moo-05/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:49:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1312</guid>
		<description><![CDATA[1. کله‌ام را دیروز، در میان منظره کوه‌های شگفت‌انگیز و درختان پاییزی و رودخانه همچون کارون و نی‌های انبوه و ریل‌ راه آهن و بوی گردو و رفیقان گوسفند و دیکتاتور و &#8230;، هوا و آفتاب دادم. تک‌تک موهایم شاد بودند و پایکوبی می‌کردند &#8230; و البته سپاسگزارتر از همه، آن پوست بی‌خود سفید مانده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1312&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">1. کله‌ام را دیروز، در میان منظره کوه‌های شگفت‌انگیز و درختان پاییزی و رودخانه همچون کارون و نی‌های انبوه و ریل‌ راه آهن و بوی گردو و رفیقان گوسفند و دیکتاتور و &#8230;، هوا و آفتاب دادم. تک‌تک موهایم شاد بودند و پایکوبی می‌کردند &#8230; و البته سپاسگزارتر از همه، آن پوست بی‌خود سفید مانده در این سال‌های آفتاب ندیده آن زیر &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">2. وسوسه دوباره زدنشان قوی است &#8230; اما آزمایش هنوز به پایان نرسیده است. یک بار باید این راه را رفت تا به آخر بشود فهمید مرحله‌ها کدام است، حس هر مرحله چیست، حاشیه‌ها کدامند &#8230; و بعد بعید نیست دوباره شروع کردن و بعد آن وقت اطلاعات کامل است برای اینکه بدانی در کدام مرحله می‌خواهی بمانی و در جا بزنی. در مرحله بی‌مویی کامل و آینه بودن سر یا در مرحله چسب پارچه‌ای یا در مرحله موکتی یا &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">3. کله‌ام از مرحله موکتی وارد فاز فرش ابریشمی شده است. عجیب کیف دارد دست کشیدن به این سر &#8230; از آن بیشتر دست کشیدن ملت دیگر، بخصوص اگر بخارانند!</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">4. دلم می‌خواهد عروس بشوم! یک کله کاملا تراشیده که برق بزند، با چشم‌هایی که آرایش دارد، با گردنبند فیروزه که همرنگ لباس باشد، لباس پارچه‌ای فیروزه‌ای درخشان طرح سنتی  با دامن چین‌دار و بلوز بلند حلقه‌ایش، و حتی شاید گوشواره‌های فیروزه‌ای بزرگ &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">5. چقدر این حاشیه خود ساخته، این روزها خوب است. اگر نبود سخت می‌گذشت این روزهای گره خورده &#8230; خوب است چیزی وجود دارد برای مزخرف گفتن، برای افزایش صفا در زندگی! &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;">
Posted in مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1312/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1312/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1312/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1312&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/11/07/bi-moo-05/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزهایی که بی مو می‌گذرد &#8211; روز پنجم</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/11/04/bi-moo-04/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/11/04/bi-moo-04/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 12:52:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1298</guid>
		<description><![CDATA[1. با خودم حساب و کتاب می‌کنم چند درصد کاری که کرده‌ام برای دل خودم بوده‌ است؟ چند درصدش برای جلب توجه ملت و ارضای حس &#8220;دیگران به من توجه کنید&#8221;؟ و چند درصدش برای درست کردن حاشیه و شلوغ‌کاری و به ذوق آوردن اطرافیان و کلا ایجاد صفا در زندگی روزمره (!) &#8230; با [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1298&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">1. با خودم حساب و کتاب می‌کنم چند درصد کاری که کرده‌ام برای دل خودم بوده‌ است؟ چند درصدش برای جلب توجه ملت و ارضای حس &#8220;دیگران به من توجه کنید&#8221;؟ و چند درصدش برای درست کردن حاشیه و شلوغ‌کاری و به ذوق آوردن اطرافیان و کلا ایجاد صفا در زندگی روزمره (!) &#8230; با حساب و کتاب الانم رسیده‌ام به جواب 65، 5، 30 &#8230;<br />
</span></p>
<p><span style="color:#008000;">2. در حال حاضر پوشیدن مقنعه یکی از چندش‌آورترین و حال به هم‌زن‌ترین کارهای دنیاست! &#8230; اصلا روی سر آدم درست و درمان بند نمی‌شود!</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">3. به یک آدم مهربان خبره کار درست در زمینه ابرو برداری به شدت مورد نیاز است! &#8230; اصلا حوصله ندارم بروم آرایشگاه و سوژه یک لشکر خانم بشوم و هی سوال جواب بدهم و لبخند بزنم و تحلیل عجیب و غریب بشنوم و &#8230; </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">4. فکر کنم کشف کرده‌ام این احساس خیسی دلیلش چیست. انگار آدم ترشح غدد چربی سرش را احساس می‌کند. البته نمی‌دانم از نظر علمی این حرف منطق دارد یا نه.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">5. سرم از چسب پارچه‌ای شدگی دارد به سمت موکت‌شدگی می‌رود!</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">6. انقدر مایه افتخارم این روزها که حد ندارد (بخصوص در این ادارات دولتی و محل کارهای حساب و کتاب دار و &#8230;). انقدر این حجاب کامل است که حد ندارد!<br />
</span></p>
Posted in مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1298/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1298/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1298/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1298&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/11/04/bi-moo-04/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزهایی که بی مو می‌گذرد &#8211; روز سوم</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/11/03/bi-moo-03/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/11/03/bi-moo-03/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 20:45:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1296</guid>
		<description><![CDATA[1. این روزها نشسته‌ام و کله کچلم را به مسائل فلسفی ربط می‌دهم. این روزها معنقد شده‌ام کله کچل من مثال بسیار خوبی برای این موضوع است: &#8220;مسئله، مسئله حق انتخاب است!&#8221;
به‌عنوان یک آدم، داشتن حق انتخاب را یک حق برای خودم می‌دانم. اینکه بتوانی انتخاب کنی، نه اینکه از سر ناچاری سراغ چیزی بروی. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1296&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">1. این روزها نشسته‌ام و کله کچلم را به مسائل فلسفی ربط می‌دهم. این روزها معنقد شده‌ام کله کچل من مثال بسیار خوبی برای این موضوع است: &#8220;مسئله، مسئله حق انتخاب است!&#8221;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">به‌عنوان یک آدم، داشتن حق انتخاب را یک حق برای خودم می‌دانم. اینکه بتوانی انتخاب کنی، نه اینکه از سر ناچاری سراغ چیزی بروی. کلا همیشه با اینکه در یک مسیر رانده شوم، بدون آنکه انتخاب کرده باشم، مشکل داشته‌ام و دارم. حالا هر چیزی می‌خواهد باشد؛ از رنگ لباس بگیر تا روش زندگی و شغل و &#8230; به نظرم حق انتخاب نداشتن مساوی فکر نکردن و دلیل نداشتن است. وقتی حالت دیگری وجود ندارد، در مسیری پیش می‌روی که هیچ‌وقت لازم نمی‌شود فکر کنی چرا اینجایی؟ چرا این مسیر را می‌روی؟ &#8230; و البته که هیچ حکم مطلقی وجود ندارد و حالت‌های دیگر را گذاشته‌ام کنار &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">حالا این کله کچل، نمونه کامل یک &#8220;انتخاب&#8221; است. انتخابی که یک فرد تاس فرصت داشتنش را ندارد. ظاهر کسی که موهایش را خودش از ته تراشیده، با کسی که موهایش را زده یکسان است. اما راه رسیدن به این ظاهر متفاوت است و این تفاوت آن چیزی است که من داشتنش را یک نعمت می‌دانم. نعمت حق انتخاب داشتن &#8230;</span></p>
<p><span style="color:#008000;">2. چرا آدم همه‌اش فکر می‌کند سرش خیس است و نم دارد؟</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">3. واکنش‌ها نکته جدیدی ندارد. همچنان ذوق هست، شوک هست، سوال هست، مخالفت هست &#8230; جالبی‌اش آنجاست که از واکنش‌ها می‌شود بعضی از ریزه‌کاری‌های اخلاقی آدم‌ها را فهمید &#8230; بازی جالبی است &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">4. موهای زبر پر پشت بسیار کوتاه &#8230; شده‌اند مثل این چسب‌های پارچه‌ای لباس و کیف و این‌ها. سرم به همه پارچه‌ها می‌چسبد؛ بالش، شال و &#8230; و صدای کنده شدنش مثل صدای کنده‌شدن همین چسب‌هاست &#8230; شیفته این کله چسبی شده‌ام! شیفته صدایش، شیفته لمسش &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">5. آقا من دوربینم مرحوم شده است! یکی می‌شود بیاید از این کله من یک عکس بگیرد که در خاطره‌ها بماند؟!!</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">6. همچنان مزایده &#8220;بوم کله&#8221;ام برپاست! اگر یک کله بی‌مو داشته باشید، دوست دارید چه طرحی روی آن بکشید؟ تا هنرمند شدن راهی نمانده! بشتابید!</span></p>
Posted in مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1296/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1296/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1296/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1296&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/11/03/bi-moo-03/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزهایی که بی مو می‌گذرد &#8211; روز دوم</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/11/01/bi-moo-02/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/11/01/bi-moo-02/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 19:08:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1290</guid>
		<description><![CDATA[1. نمی‌دانم چند درصد آدم‌ها را می‌شود از روی موسیقی‌ای که گوش می‌دهند حال و هوایشان را تشخیص داد. من را می‌شود. یعنی حداقل شما هم نفهمید خودم بارها و بارها شده است از روی موسیقی که ترجیح داده‌ام فهمیده‌ام واقعا واقعا آن تویم حالش چطور است &#8230; حال و هوای درونی من ردپای بیرونی‌اش [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1290&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">1. نمی‌دانم چند درصد آدم‌ها را می‌شود از روی موسیقی‌ای که گوش می‌دهند حال و هوایشان را تشخیص داد. من را می‌شود. یعنی حداقل شما هم نفهمید خودم بارها و بارها شده است از روی موسیقی که ترجیح داده‌ام فهمیده‌ام واقعا واقعا آن تویم حالش چطور است &#8230; حال و هوای درونی من ردپای بیرونی‌اش زیاد است: نوع و رنگ مانتو، نوع کفش، نوع کیف و &#8230; و مدل مو &#8230; یک باری، قبل‌ترها درباره‌اش نوشته بودم (مورد 2 در<a href="http://safzav.wordpress.com/2009/02/23/pb25/" target="_blank"> این </a>مطلب) &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">2. یک فکر آزارم می‌دهد &#8230; نکند با تصویر این سر بی مو، یاد دخترش انداخته باشمش؟ دختری که آن ماه‌های آخر عمرش، شیمی‌درمانی مویی روی سرش نگذاشته بود &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">3. از جلو خوب است، اما از پشت وحشتناکی! &#8230; من که پشتم را نمی‌بینم!</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">4. می‌پرسند اگر بخواهی بروی عروسی چه کار می‌کنی؟؟</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">5. &#8220;دختر عموی منم این کارو کرده بود&#8221; &#8230; &#8220;دختر خاله منم&#8221; &#8230; &#8220;دوست منم&#8221; &#8230; &#8220;منم دوست دارم این کارو بکنم&#8221; &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">6. می‌شود باز باران بیاید و هوا خنک بشود؟ اگر برف بیاید که عالی است! این هدبند در این هوا بسی غیرقابل تحمل است! باران و برف نیاید برش می‌دارم تا خاطر جامعه مکدر بشودها! از من گفتن بود &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">7. یک کله کچل مکان خوبی برای هنرنمایی (نقاشی) است. به بهترین پیشنهاد جایزه داده می‌شود. اینکه بتوانید هنرتان را این رو، ابراز بفرمایید &#8230; تا موها در نیامده بشتابید! سرعت رشد موهای من بسی زیاد است!</span></p>
Posted in مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1290/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1290/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1290/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1290/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1290/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1290/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1290/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1290/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1290/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1290/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1290&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/11/01/bi-moo-02/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>روزهایی که بی‌ مو می‌گذرد &#8211; روز اول</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/10/31/bi-moo-01/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/10/31/bi-moo-01/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 19:25:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1286</guid>
		<description><![CDATA[1.  وقتی می‌شنود می‌خواهم چه کار کنم، آشفته می‌شود. یک دوست قدیمی است. یک دوست سن بالا. مدتی بعد از رفتن مامان، فهمیدم مامان‌ها ترمزهای خوبی برای بچه‌ها هستند، برای اینکه هر غلطی نکنند! اینکه حداقل یک نفر وجود دارد که مجبوری جوابش را بدهی. این دوست من یک مادر است، با همان دغدغه‌های مادرانه. [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1286&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">1.  وقتی می‌شنود می‌خواهم چه کار کنم، آشفته می‌شود. یک دوست قدیمی است. یک دوست سن بالا. مدتی بعد از رفتن مامان، فهمیدم مامان‌ها ترمزهای خوبی برای بچه‌ها هستند، برای اینکه هر غلطی نکنند! اینکه حداقل یک نفر وجود دارد که مجبوری جوابش را بدهی. این دوست من یک مادر است، با همان دغدغه‌های مادرانه. معتقد است همه، بخصوص دخترها، می‌خواهند زیبا باشند. پس این چه کار مزخرفی است که تو می‌خواهی بکنی. برو به جای این کار موهایت را رنگ کن دلت وا بشود! برایش توضیح می‌دهم تو که بی‌موی من را ندیده‌ای، از کجا میدانی بد می‌شود؟ من را که می‌شناسی. نمی‌توانم با سوال زندگی کنم، آن هم سوال اگر میشد چه می‌شد؟ یک بار امتحان می‌کنیم. مو است؛ در می‌آید! &#8230; معلوم است موفق نمی‌شود من را منصرف کند، اما در دلم از اینکه مجبورم به دغدغه‌اش جواب بدهم خوشحالم، همان‌طور که از جواب دادن به مامان خوشحال بودم.</p>
<p style="text-align:justify;">2. چقدر این موهای انتهایی زبرند. پوست کله آدم کنده می‌شود موقع زدنشان &#8230; پوست سر آدم هم چقدر سفید است. فرق رنگ صورت و کف سرم فوق‌العاده است. باید بروم پوستم را آفتاب بدهم. نمی‌شود همین‌طور بروم بیرون؟ چطور آن دختر فیلم داوودنژاد این‌ها می‌توانست روسری نداشته باشد (اسم فیلم یادم نیست)! راستی چقدر مسخره است‌ها! در این دین اصل موی سر است که باید پوشیده بماند یا سر؟ یعنی اگر سری بی‌مو شد می‌شود بی‌روسری بیایی بیرون و صفا کنی؟ به نظرم یک جای کار مفسران این دین می‌لنگد.</p>
<p style="text-align:justify;">3. از در می‌آید تو و ما را می‌بیند. اولش متوجه نمی‌شود این منم که نشسته‌ام روی صندلی و این موهای من است که روی زمین ریخته می‌شود. بعد یک‌دفعه من را می‌بیند. شوکه شده است. مرتب زمزمه می‌کند: &#8220;عجب!&#8221;. مدتی بعد صدایش نمی‌آید. می‌پرسم مامانجون کو؟ کجا رفت؟ رفت پایین؟ اما نرفته است پایین. نشسته است آن دور و با ترکیبی از شوک و مخالفت ما را در سکوت نگاه می‌کند.</p>
<p style="text-align:justify;">4. برخورد مستقیم قطره‌های آب با پوست سر &#8230; بی‌مصرفی شامپو &#8230; یقه لباس که روی پوستت کشیده می‌شود و می‌رود پایین &#8230; تماس بی‌واسطه سر با بالش &#8230; حس‌های جدیدی هستند این حس‌ها &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">5. سوال: نقش موی سر در گرم نگه داشتن سر چقدر است؟ &#8230; جوابش فردا صبح که از خانه بزنم بیرون معلوم می‌شود.</p>
Posted in مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1286/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1286/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1286/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1286/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1286/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1286/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1286/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1286/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1286/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1286/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1286&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/10/31/bi-moo-01/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نقاشی‌هایی سر شار از رنگ، سرشار از زیبایی، سرشار از شادی</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/10/27/mah-monirs-paintings/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/10/27/mah-monirs-paintings/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 18:33:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های بی‌دسته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1279</guid>
		<description><![CDATA[امروز از آنجا که پایم را گذاشتم بیرون، روی ابرها راه می‌رفتم &#8230; سرشار بودم از رنگ، سرشار از زیبایی، سرشار از شادی &#8230;

دوستان کوهنوردم توصیه کردند بروم و نمایشگاه نقاشی دخترکی سیزده ساله به نام ماه‌منیر هوایی را ببینم. برای اینکه مطمئن شوند می‌روم، گفتند نقاشی‌هایش عکس حیوانات و طبیعت زیاد دارد، حتما برو! [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1279&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;">امروز از آنجا که پایم را گذاشتم بیرون، روی ابرها راه می‌رفتم &#8230; سرشار بودم از رنگ، سرشار از زیبایی، سرشار از شادی &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;"><img class="aligncenter" src="http://www.alpineclub.ir/files/image/jujetighi.jpg" alt="" width="316" height="448" /></p>
<p style="text-align:justify;">دوستان کوهنوردم توصیه کردند بروم و نمایشگاه نقاشی دخترکی سیزده ساله به نام ماه‌منیر هوایی را ببینم. برای اینکه مطمئن شوند می‌روم، گفتند نقاشی‌هایش عکس حیوانات و طبیعت زیاد دارد، حتما برو! اما نقاشی‌های ماه‌منیر به یک چنین بازار گرمی‌ای نیاز ندارد. عاااااااااالی است نقاشی‌های این دخترک. برای توصیفشان کلمه کم می‌آورم &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">نقاشی‌هایش پر از جزئیاتند، پر از رنگ، پر از زیبایی &#8230; ماه‌منیر از 4 سالگی نقاشی کشیده و حالا 13 سالش است. در نقاشی‌هایش می‌شود تغییر سن و سالش را دید. نقاشی‌هایش انگار به تدریج از توصیف دنیای اطرافش رسیده است به خودش، به دنیای درونش &#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">خوشی امروز من فقط به خاطر دیدن نقاشی‌های ماه منیر نبود. نمایشگاه در محل &#8220;موزه دکتر سندوزی&#8221; است. دکتر دندانپزشکی که کار نقاشی و مجسه‌سازی می‌کرده است و می‌کند. موزه محل مطب دندانپزشکی‌اش بوده که در سال 75 به وزارت ارشاد اهدا کرده است. گویا چند سال بعد ارشاد این موزه را تحویل سازمان فرهنگی و هنری شهرداری تهران می‌دهد. پیکره‌ها و نقاشی‌های دکتر سندوزی هم عالی بودند، زیبا بودند، از آن‌ها بودند که یک‌هو یک چیزی که از چشمت دور مانده درونشان کشف می‌کنی و ذوقت می‌زند بالا &#8230; به گفته راهنماهای این موزه نقلی و دوست داشتنی، سه چهار سالی است که موزه فعال شده است و برای افزایش مخاطبانش، بخشی از موزه را تبدیل به گالری کرده‌اند تا هنرمندان، بدون آنکه هزینه‌ای بپردازند بتوانند نمایشگاه‌های هفتگی در آن برگزار کنند.</p>
<p style="text-align:justify;">هنوز یک تکه دیگر از این خوشی مانده &#8230; راهنماهای این موزه فوق‌العاده بودند. همانی بودند که باید باشند &#8230; علاقمند، مودب، سرحال، پیگیر &#8230; این دو نفر تلافی تمام راهنماهای بی‌حال را در آوردند و روح من را شاد کردند!</p>
<p style="text-align:justify;">نمایشگاه نقاشی‌های ماه منیر هوائی، از سوم آبان شروع شده است و تا نهم ادامه دارد. چند روز بیشتر نمانده است. بسیار جدی توصیه می‌کنم سری به این نمایشگاه بزنید &#8230; پشیمان نخواهید شد &#8230;</p>
<p style="text-align:center;">***</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>اطلاعات نمایشگاه:</strong></p>
<p style="text-align:justify;"><strong>زمان:</strong> از سوم تا نهم آبان 1388</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>ساعت:</strong> 9:00 الی 17:00</p>
<p style="text-align:justify;"><strong>مکان:</strong> <a href="http://sondoozi.blogfa.com/" target="_blank">موزه‌ دکتر سُندوزی</a>: خیابان شهید بهشتی، خیابان احمد قصیر(بخارست)، خیابان 12، شماره‌ی 2– تلفن:88514122</p>
<p style="text-align:justify;">&#8212;&#8211;</p>
<p style="text-align:justify;">پ.ن: <a href="http://mountainwatch.persianblog.ir/post/969" target="_blank">این</a> مطلب را نیز درباره ماه‌منیر هوائی و نمایشگاهش بخوانید.</p>
Posted in مغز مشغولی‌های بی‌دسته  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1279/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1279/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1279/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1279&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/10/27/mah-monirs-paintings/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://www.alpineclub.ir/files/image/jujetighi.jpg" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>این روزها -9</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/10/26/these-days-09/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/10/26/these-days-09/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 17:45:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1275</guid>
		<description><![CDATA[بعضی‌ها کارشان از پررویی گذشته &#8230; وقیحند! &#8230; خیلی وقیح &#8230;
بروید اینجا و جوابیه سازمان میراث فرهنگی را به مطلب روزنامه اعتماد، آنجا، آن وسط صفحه بخوانید &#8230; مخصوصا آن دو ستون آخرش &#8230;

آدم این‌ها را که می‌خواند نمی‌داند سر خودش را بکوبد به دیوار یا سر این‌ها را! داااااااااااااااااااااد بزند یا خفه شود! &#8230;
بعضی‌ها [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1275&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">بعضی‌ها کارشان از پررویی گذشته &#8230; وقیحند! &#8230; خیلی وقیح &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">بروید <a href="http://www.etemaad.ir/PDF/88-08-04/etemaadp10.pdf" target="_blank">اینجا</a> و جوابیه سازمان میراث فرهنگی را به مطلب روزنامه اعتماد، آنجا، آن وسط صفحه بخوانید &#8230; مخصوصا آن دو ستون آخرش &#8230;<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">آدم این‌ها را که می‌خواند نمی‌داند سر خودش را بکوبد به دیوار یا سر این‌ها را! داااااااااااااااااااااد بزند یا خفه شود! &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">بعضی‌ها خیلی وقیحند، خیلی &#8230;<br />
</span></p>
Posted in مغز مشغولی‌های اجتماعی, مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1275/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1275/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1275/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1275&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/10/26/these-days-09/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>این روزها &#8211; 8</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/10/23/these-days-08/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/10/23/these-days-08/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 10:38:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1270</guid>
		<description><![CDATA[چند روز است به این و آن اعلام می‌کنم قصد دارم دومین &#8220;جشنواره بپز و بخور&#8221; را راه بیندازم &#8230; اما از امروز صبح که خبر دستگیری رفیقمان را در آن مراسم دعای کمیل شنیده‌ام &#8230; 
دنیا دوباره شده است شبیه آن روزهای اول بعد از انتخابات. اینکه حس می‌کردی همه چیز معنایش را از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1270&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">چند روز است به این و آن اعلام می‌کنم قصد دارم دومین &#8220;<a href="http://safzav.wordpress.com/2008/11/14/bepazbokhor/" target="_blank">جشنواره بپز و بخور</a>&#8221; را راه بیندازم &#8230; اما از امروز صبح که خبر دستگیری رفیقمان را در آن <a href="http://www.google.com/reader/item/tag:google.com,2005:reader/item/62276d380740fc0d" target="_blank">مراسم دعای کمیل</a> شنیده‌ام &#8230; </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">دنیا دوباره شده است شبیه آن روزهای اول بعد از انتخابات. اینکه حس می‌کردی همه چیز معنایش را از دست داده. اینکه در توهم بوده‌ای این همه وقت، توهم اینکه در پله‌های اولیه هرم نیازهایت به عنوان یک آدم، یک شهروند نیستی &#8230; از آن روز دیگر نخواسته‌ام به کسی ثابت کنم در این دنیا حفاظت از محیط‌زیست یک خواسته لوکس و دسته چندم نیست، اینکه مطالبات زنان را باید پیگیری کرد، اینکه &#8230; مایی که هنوز در اولین پله‌های این هرمیم &#8230;<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">جشنواره بپز و بخور؟ در این حال و احوال چقدر این کارها سخیف و مزخرف به نظر می‌آیند &#8230; قرار بود &#8220;زندگی&#8221; کنیم، نه؟ &#8230; اما نمی‌شود! آخر در این اوضاع آدم چطور باید &#8220;زندگی&#8221; کند؟ سخت است! سخت &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">سفر؟ سفر تولد؟ &#8230; این هم از آن کارهای مزخر&#8230; با خودم فکر می‌کنم کاش در تنهایی‌هایش یاد خوشی‌ها و خنده‌هایمان بیفتد و دوام بیاورد &#8230; خاطره‌های خوش روحیه نگهدار! این تنها دلیلی است که توجیهم می‌کند می‌شود از این کارهای سخیف مزخرف کرد &#8230; </span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">من قرار بود بشمارم این سفر قرار است من را تا چند روز بخنداند؟ حالا با این غمی که رفیق جدانشدنی این خاطره‌ها شده است چه کار کنم؟ &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">&#8212;&#8211;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">پ.ن:  <a href="http://daftaretajrobeha.blogfa.com/post-222.aspx" target="_blank">اینجا</a> را هم بخوانید.<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;"><br />
</span></p>
Posted in مغز مشغولی‌های اجتماعی, مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1270/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1270/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1270/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1270&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/10/23/these-days-08/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بازی، بدون هم‌بازی خوب بازی نمی‌شود!</title>
		<link>http://safzav.wordpress.com/2009/10/22/my-birthday-trip/</link>
		<comments>http://safzav.wordpress.com/2009/10/22/my-birthday-trip/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 20:21:07 +0000</pubDate>
		<dc:creator>safzav</dc:creator>
				<category><![CDATA[مغز مشغولی‌ها در سفر]]></category>
		<category><![CDATA[مغز مشغولی‌های شخصی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://safzav.wordpress.com/?p=1262</guid>
		<description><![CDATA[از وقتی از سفر برگشته‌ایم، از سفر تولد من (1)، در حال شمارشم. شمارش ساعت‌ها و روزها &#8230; لحظه‌ای نمی‌شود که یاد لحظات سفر نیفتم و پر از شادی نشوم، درونم گرم نشود، لبخند نزنم، یا حتی صدای  قهقهه‌ام به هوا نرود &#8230;
فرقی نمی‌کند یادآوری کدام لحظه باشد &#8230; آنجا که از آن صخره‌های &#8220;غارچُل&#8221; [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1262&subd=safzav&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">از وقتی از سفر برگشته‌ایم، از سفر تولد من (1)، در حال شمارشم. شمارش ساعت‌ها و روزها &#8230; لحظه‌ای نمی‌شود که یاد لحظات سفر نیفتم و پر از شادی نشوم، درونم گرم نشود، لبخند نزنم، یا حتی صدای  قهقهه‌ام به هوا نرود &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">فرقی نمی‌کند یادآوری کدام لحظه باشد &#8230; آنجا که از آن صخره‌های &#8220;غارچُل&#8221; (2) بالا کشیدیم و هیجان و صخره خونم رفت بالا یا آنجا که پویان و محبوبه با لباس‌های تاجیکی پویان عکس بهترین و هیجان‌انگیزترین زوج دنیا را گرفتند یا آنجا که مهدی نقش &#8220;پشوتن&#8221; را بازی کرد و کل زحمات فردوسی را به باد داد (3) یا آنجا که آن یکی مهدی با &#8220;تبر زِه&#8221; جلوی جمعیت شنوندگان تعظیم کرد (4) یا آنجا که اولین بار گروه موسیقی شعرم را برایم اجرا کردند و رسیدند به آن بندهای آخر که عجیب وصف حال من بودند و هنوز در عجبم چطور این آدم‌ها اینقدر خوب می‌توانند من را بشناسند و در یک شعر جایش بدهند (5) یا آنجا که در بازی &#8220;ریتم&#8221; یاسمن صداهای دوست داشتنی از خودش در می‌آورد و من را یاد Sara Brightman و Enya  می‌انداخت  (6) یا آن موقع که از شعور پژمان و اینکه فهمیده بود شوخی‌اش اصلا برای من دوست داشتنی نیست و نوع برخوردش ذوق زده شدم یا آن موقع که به این نتیجه رسیدم نه تنها با مرضیه موافقم که باید پول بدهیم و مهدی را بفرستیم سفر تا بیاید سفرنامه‌ مهدیانه تعریف کند و روح ما را از شادی بفرستد فضا، بلکه حاضرم با خودم عهد ببندم هیچ سفری نروم که مهدی درش نباشد یا آن موقع که در تشویق تیممان فریاد می‌زدم &#8220;گوشتکوب چه کارش می‌کنه؟ له و لوردش می‌کنه!&#8221; (7) یا آن موقع که زن‌دایی در سن 50 سالگی اولین تجربه شب‌مانی در طبیعتش را تجربه می‌کرد و دیوانه‌مان کرد بس که گفت من حاضر نیستم داخل این کیسه‌خواب‌ بروم چون شبیه کفن مرده است (!) و تیلیک تیلیک تا صبح لرزید و ما از عذاب وجدان مردیم یا آن موقع که ترک موتور تریل  که مهدی از جوانک‌های محلی گرفته بود روی آن پهنه سبز با سرعت می‌رفتیم و از خوشی فریاد می‌زدم یا آن‌جا که عقدایی شادی درونش آنقدر زده بود بالا که نمود جسمانی پیدا کرده بود و بالا و پایین می‌پرید و دیدنش درون آدم را گرم می‌کرد یا آن موقع که شعر جدید یاد گرفتم بر وزن آن آهنگ معروف عبری یا آنجا که محبوبه جرقه این فکر را درونم زد: &#8220;فرار نکن&#8221;، به طرفت فرصت بده تجربه کند و بفهمد اشتباه می‌کند و تو آدمش نیستی یا آنجا که &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">و این روزها من لبخند می‌زنم، می‌خندم، قهقهه می‌زنم و فرقی نمی‌کند کجا باشم، در تاکسی، در پیاده‌رو، در مغازه &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">از وقتی برگشته‌ایم در حال شمارشم. شمارش ساعت‌ها و روزها &#8230; دوست دارم بدانم این سفر تا چند روز می‌تواند من را بخنداند، درونم را گرم کند، به قهقهه بیندازد &#8230; نشسته‌ام و می‌شمارم و فکر می‌کنم حالا حالاها این شمارش تمام نشود &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;"><br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">&#8212;&#8211;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(0) از آن شبی که از سفر آمده‌ایم و پایم را گذاشته‌ام در خانه و رسیده‌ام به کامپیوتر و اینترنت و وبلاگ، منتظرم این کلمه‌ها شکل بگیرند تا من بتوانم روایتم را از این سفر بنویسم؛ اما فایده ندارد &#8230; &#8220;زبان قاصر&#8221; شده‌ام &#8230; کلمه‌هایم کم می‌آورند از بیان کردن آن چیزی که در مغزم می‌گذرد &#8230;<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">اما مرضیه درباره‌‌اش نوشته و خوب هم نوشته &#8230; آدم شاد می‌شود از خواندنش &#8230; قسمت <a href="http://maaghdaee.blogfa.com/post-89.aspx" target="_blank">اول</a> &#8230; قسمت <a href="http://maaghdaee.blogfa.com/post-91.aspx" target="_blank">دوم</a> &#8230; قسمت <a href="http://maaghdaee.blogfa.com/post-93.aspx" target="_blank">سوم</a> &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(1) امسال برای تولدم دلم یک سفر خواست. یک سفر که &#8220;روح و روان شاد کن&#8221; باشد &#8230; شرایط سفری که دلم می‌خواست را اعلام کردم و دوستانم این هدیه را به من دادند  &#8230; هدیه‌ای که نه تنها شادی خون من را بالا برد؛ بلکه نتیجه‌اش یک شادی جمعی در وصف نگنجیدنی بود &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(2) گویا &#8220;غار&#8221; در زبان تالشی می‌شود برف و &#8220;چُل&#8221; می‌شود چاله و مجموع معنی‌اش می‌شود چاله برف &#8230; و اینجا شکافی سنگی صخره‌ای بود در میان کوه‌های پوشیده از مرتع که حالا در مهر ماه، اثری از برف درون آن نبود&#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(3) پویان شب‌ها برایمان پرده‌خوانی اجرا می‌کرد &#8230; هفت‌خوان اسفندیار &#8230; و چون پرده نداشت، بازیگر زنده داشتیم &#8230; و ما آنقدر خندیدیم به &#8220;اسفندیار&#8221; و &#8220;گرگ‌سار&#8221; و &#8220;پشوتن&#8221; و &#8220;اژدها&#8221; و &#8220;ساحره&#8221; و &#8230; بیچاره فردوسی &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(4) یک گروه موسیقی داشتیم که سازهایشان از همان چیزهایی که در اطرافمان پیدا می‌شد، خلق شده بود  &#8230; و شاهکارترینشان &#8220;تبر زه&#8221; بود. یک تکه چوب بلند و کلفت که مانند ویالون روی شانه قرار می‌گرفت و با تبر کوچکی که رویش کشیده می‌شد صدایش در می‌آمد &#8230; <a href="http://4baagh.blogfa.com/author-sheikh.aspx" target="_blank">مهدی</a> پدر این ساز بود و روحش را فهمیده بود و &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(5) امین و <a href="http://daftaretajrobeha.blogfa.com/" target="_blank">سارا</a> و طاهره برایم شعر گفته بودند و یک گروه 7-8 نفری تمرینش کرده بودند دور از چشم من &#8230; تابحال یک شعر برای خود خود خودتان داشته‌اید؟ یک شعر که آخرش بخواهید بپرید و همه را بغل کنید؟<br />
</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(6) یاسمن <a href="http://baazisaazi.blogspot.com/2009/10/blog-post_10.html" target="_blank">اینجا</a> بازی &#8220;ریتم&#8221; را توضیح داده &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(7) &#8220;المپیک بازی&#8221; داشتیم آنجا &#8230; خر‌های خربزه خور (!)، <a href="http://baazisaazi.blogspot.com/2009/10/twister.html" target="_blank">توییستر</a>، <a href="http://baazisaazi.blogspot.com/2009/10/blog-post_135.html" target="_blank">فوتبال دستی انسانی</a> و &#8230; 30 نفرمان شده بودیم دو گروه و اسم‌هایمان را گذاشته بودیم &#8220;گوشتکوب&#8221; و &#8220;تبر&#8221; و تا توانستیم شعار دادیم و کری خواندیم و تیم‌هایمان را تشویق کردیم و &#8230; &#8220;تقلب یه گازه، دو گازه، نه همه خربزه!&#8221; &#8230;</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">.</span></p>
<p style="text-align:justify;"><span style="color:#008000;">(&#8230;) اگر همه اتفاقات زندگی کردنمان را بازی بدانیم، بازی که باید خوب بازی کرد تا خوش بگذرد، بازی با همان معنی پویانی‌اش (پیدایش کنید برایتان توضیح بدهد!)، نه همان معنی منفی که معمولا در ذهنتان می‌آید &#8230; بازی خوب بی‌ هم‌بازی خوب نمی‌شود &#8230; و من بهترین هم‌بازی‌های دنیا را داشتم &#8230; ممنون که با بازی من بازی کردید :)<br />
</span></p>
Posted in مغز مشغولی‌ها در سفر, مغز مشغولی‌های شخصی  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/safzav.wordpress.com/1262/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/safzav.wordpress.com/1262/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/safzav.wordpress.com/1262/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/safzav.wordpress.com/1262/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/safzav.wordpress.com/1262/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/safzav.wordpress.com/1262/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/safzav.wordpress.com/1262/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/safzav.wordpress.com/1262/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/safzav.wordpress.com/1262/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/safzav.wordpress.com/1262/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=safzav.wordpress.com&blog=4165339&post=1262&subd=safzav&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://safzav.wordpress.com/2009/10/22/my-birthday-trip/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="" medium="image">
			<media:title type="html">safzav</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>