مرداد، روز هفتم.

قبل از سفرش برایش نوشته بودم سفر خوبی داشته باشی. تازه پیام را دیده. حالا که به نظر می‌آید این قسمت ماجرا به خیر و خوشی تمام شده می‌شود خندید به مضحکه این آرزو و سرنوشتش. اما خنده‌ام نمی‌آید. به خاطر بقیه ماجراهایی که هنوز پرونده‌شان باز است. می‌گوید با این‌که دلم می‌خواهد بروم یک جای خنک چند ساعتی دراز بکشم بدون این‌که کسی با من حرف بزند یا سوالی بپرسد، اما حاضرم زودتر بیایم آن‌جا که حرف بزنیم و اعصاب خوردی‌ات کم شود. نمی‌داند که حالم اسمش اعصاب خوردی نیست. بیشتر جنسش از نگرانی است، نگرانی این‌که امیدی به بهبود وجود دارد؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s