مرداد، بامداد روز چهاردهم.

خودم هم زیرزیرکی همین را از خودم می‌پرسم. هرکس دیگر هم بپرسد حق دارد. بپرسد که مریضی این‌‌طور می‌کنی با خودت؟ خب تو که این‌قدر کمبود وقت داری، به خواب نمی‌رسی، جسمت کم آورده، چه برسد به مخت، خب کنسرت نرو، مهمان دعوت نکن که مجبور باشی غیر از خود ساعت مهمانی، بشور و بساب کنی، کتاب نخوان، خبر نخوان، فیلم نبین. به جایش بخواب. دراز بکش. شما بپرس مریضی این‌طور می‌کنی با خودت، که من هم جمله‌ات منعقد نشده جواب بدهم بله مریضم. مدت‌هاست جزیی از وجودم شده. من کارپرست، یک‌جایی در زندگی‌ام تصمیم گرفتم به کتاب و کنسرت و دوست و خواب همان‌قدر وزن بدهم، که به کار. حالا دیگر ترشی جا افتاده شده. اگر به این کارها نرسم، رضایت از زندگی‌ام سقوط می‌کند ته چاه. برای همین وقت‌هایی که این‌طور حجم کار می‌زند بالا، این‌طور جان می‌کنم بقیه چیزها هم سرجاشان بمانند. حداقل آن مقداری که شروع نکنم فحش بدهم به خودم و زندگی‌ام.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s