مرداد، بامداد روز پانزدهم.

پیغام دادند که بیداری؟ گفتم چیزی شده؟ گفتند نه بابا! خواستیم حالت را بپرسیم. خوبی؟ بعد به این حال من به تلفن که هر زنگ تلفن یک خبر بد است مگر این‌که خلافش ثابت شود، خندیدیم. آخرش هم قرار فلافل‌خوری و گپ زدن در یکی از همین شب‌ها را گذاشتیم. حالم به تلفن‌ها و پیغام‌های ناگهانی خوب می‌شود یک روزی؟

Advertisements

1 نظر برای “مرداد، بامداد روز پانزدهم.

  1. نه که بخوام بترسونمت ها! ولی خب… امیدوارم که خوب بشه حالت و مثل من از تلفن بیزار نشی. نه که من تجربه های تو رو داشته باشم، ولی خب درد عجیبی کشیدم از تلفن. خوشجالم که اینجا ماهی یه بار زنگ میخوره اونم من جواب نمیدم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s