مرداد، روز پانزدهم.

شرکت‌کنندگان کارگاهم گروهی از مربیان پیش‌دبستانی اهل خراسان جنوبی بودند. یک جایی از کارگاه بحث ارتباط اقلیم یک منطقه و خلق و خوی مردمش شد. هرکس نظری داد. یکی از مربی‌ها گفت، شما تهرانی‌ها ببینید چه‌قدر شاد و خوشحالید، چون آب و هوایتان خوب است. مردم منطقه ما افسرده‌اند، چون منطقه ما گرم و خشک و بد است. شوکه شدم. بنده خدا ما چهارتا تهرانی معلم شنگول را دیده بود، و از زندگی‌مان خبر نداشت. ما را با یکی از وجوهمان قضاوت کرده بود. یاد یک اتفاق مشابه همین اواخر افتادم. چند هم سن و سال که هنوز مهاجرت نکرده‌اند و با یک حالی با مهاجرت کرده‌‌ها حرف می‌زنند که انگار قربانی‌اند یا قهرمان. انگار که هرکس رفته، به خاطر راحت طلبی‌اش بوده و هرکس مانده قهرمان است که دارد سختی‌های اینجا را دوام می‌آورد‌. یا هرکس رفته در بهشت زندگی می‌کند و مانده‌ها به کل در یک جهنم زندگی می‌کنند. حتی این چند هم سن و سال بیشتر از آن معلم خراسانی شوکه‌ام کرده‌اند. چون در اطرافشان مهاجرت کرده کم ندارند و اگر کمی دل بدهند به دوست‌های رفته‌شان و حالشان را بپرسند می‌فهمند که چه‌قدر قصه و ماجرا و خاک بر سری در زندگی‌شان دارند. طرف حتی تحصیل‌کرده و باهوش این مملکت است و بیشتر حرص آدم را در می‌آورد. چه‌طور این‌قدر ساده انگار و سطحی هستیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s