مرداد، روز بیستم.

گفت می‌آیم حرف بزنیم. وسط بدو بدوی انجام کارهای قبل از سفر، گفتم من حرف خاصی ندارم بزنم، تو داری بیا‌. حس کرده بود در آستانه رها کردن و رفتنم. آمد بگوید نرو. دور شو، کمتر بیا، اما نرو. گفت سیستم توان از دست دادن یک قدیمی دیگر را ندارد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s