مرداد، روز بیست و یکم.

هر چه‌قدر هم از جنسیتم راضی بوده باشم، یک بخش نفرت‌انگیزش همیشه آزارم داده. به‌خصوص از دوران نوجوانی که فعالیت اجتماعی را شروع کردم. این‌که مجبور بوده‌ام خودم را ثابت کنم، سر کارهای مختلف بگویم رهایم کنید، خودم از پسش بر می‌آیم. به مردانی که اغلب همکارانی هستند که معتقدند یا یک کارهایی زنانه نیست یا درست نیست که یک زن انجام دهد‌. چه از روی محبت و چه از روی باور به ضعیف بودن زن‌ها. دوستانی هم اگر بوده‌اند که این طور بوده‌اند حالا دوست سابقند. ولی آدم همکار را به این راحتی نمی‌تواند از زندگی‌اش حذف کند. متاسفانه. آدم‌های کوچه و خیابان هم که دیگر هیچی. مایه دق. تیم این پروژه‌مان سه نفره است. دو آقا و من. این بار من یک روز دیرتر بهشان در روستا می‌پیوندم. از یک‌جایی از راه را ما بی‌ماشین‌ها و بی‌پول‌ها باید هیچ‌هایک کنیم. اغلب هم تریلی گیرمان می‌آید. تمام مدتی که به همکارها گفتم می‌آیم دو راهی و بهتان می‌رسم منتظر بودم یک کامنت نه نمی‌شود و چه‌طور می‌خواهی بیایی دریافت کنم. که نکردم. حالا سوار تریلی‌ام و تا یک ساعت و نیم دیگر می‌رسم به همکارها. داشتم فکر می‌کردم بروم ازشان تشکر کنم که من را مجبور نکردند کار نفرت‌انگیز زندگی‌ام را باز انجام بدهم. اما بعدش به این نتیجه رسیدم مضحک است. سال‌ها حق طبیعی و سلامت روانی من از من دریغ شده و می‌شود، آن وقت یکی که حق طبیعی‌ام را از من نگرفته، بروم بگویم قربانت بروم که به مغز و حریم من تجاوز نکردی؟ وظیفه‌شان است، اصلا وظیفه همه ما آدم‌هاست که حتی به نیت محبت کردن و مراقبت از آدم‌های عزیزمان، این‌قدر در زندگی و انتخاب‌های آدم‌های دیگر دخالت نکنیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s