مرداد، روز بیست و هشتم.

جرثقیل داشت لاشه ماشین را از ته دره می‌کشید بالا. بچه و بزرگ دوره‌مان کرده بودند. نشسته بودم لب دره و نگاه می‌کردم. فکر می‌کردم نمرده‌اند. نمرده‌اند و اشک‌ها آرام پایین می‌آمدند. یکی از پسرک‌های نوجوان آمد کنارم نشست و پرسید ماشین پسرتان بوده؟ گفتم نه! برادرم. گفت همه وسایلشان را دزدیده‌اند و سر تکان داد. گفتم دستشان درد نکند. گفت آخر آدم با غریبه و مهمان این کار را می‌کند؟ گفتم همین‌ها باعث شدند این‌ها بروند ته دره. پرسید با هم نسبت داشتند؟ گفتم نه! دوست بودند. مگر اصلا مهم است؟ آدم بوده‌اند. مگر آدم با یک آدم دیگر این‌طور می‌کند؟ پسرک دوباره گفت مگر آدم با مهمان که این همه راه از تهران آمده اینجا این‌طور می‌کند؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s