مرداد، روز بیست و نهم.

با یکی از پسرها گفتگو از تجربه اعصاب خرد کن به اینجا رسید که گاهی این‌جور تجربه‌ها یک‌جور توفیق اجباری هم هست. باعث می‌شود چیزهایی را ببینی که پیش از این ندیدی. آدم‌هایی که قبلا دور و عجیب بوده‌اند، زندانی‌ها، حالا آشنا هستند. حالا می‌شود امیدوار بود که دیگر از دور قضاوت نمی‌کنیم و واقعی‌تر آدم‌ها را می‌بینیم. از آن طرف شرایط سختشان را دیده‌ایم. این‌که شرایط زندان‌ها چه‌قدر غیر انسانی است. سطح بهداشت چه‌قدر پایین است. کیفیت تغذیه چه‌قدر بد است. نحوه برخورد چه‌قدر دور از شان آدم‌هاست. دیدن این‌ها لازم است. برای آدم واقعی‌تری شدن لازم است. این حرف‌ها را که می‌زدیم یک‌هو حس کردم چقدر مدل دیالوگ‌ها برایم آشناست. انگار یک آدمی از سال‌های دور آمده اینجا و دارد این حرف‌ها را می‌زند. حتی انگار خودش هم بود. پیش ما. مامان.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s