مرداد، روز بیست و نهم.

در گلویم ماند. باید چه وقت بود و نبود، چه کار واجب‌تر داشتیم و نداشتیم، گوشی‌ام را دم در تحویل می‌دادم، آن حیاط را رد می‌کردم، پله‌ها را می‌رفتم بالا، در اتاق را باز می‌کردم و وقتی با بی‌ادبی می‌پرسید باز اینجا چه کار داری، می‌گفتم آمده‌ام آرزویم را برایتان بگویم. آرزو می‌کنم ذلیل شوید، حتی در ذلت بمیرید و فکر می‌کنم آرزویم برآورده شود، وگرنه به عادلانه بودن دنیا شک می‌کنم. هیچ چیز دیگری معادل این همه ظلمی که این آدم‌ها می‌کنند نیست، حتی بیماری سخت، حتی مردن عزیزانشان. تنها معادلش همین ذلیل شدن و از آن معادل‌تر، ذلت بی‌انتها و در ذلت مردن است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s