شهریور، بامداد روز ششم.

نمی‌فهمم چرا این‌طور است. این غم از کجا می‌آید. جشنواره دو سال پیش هم همین‌طور بود. بعد از آن همه روز شلوغ، که آن‌قدر خوب کار کرده بودیم و آن‌قدر حالم خوب بود از کار تیمی، اصل جشنواره که شروع شد، دیدم دیگر نمی‌کشم. یک غمی داشت خفه‌ام می‌کرد. بدون من دوام می‌آوردند. خداحافظی کردم و آمدم خانه، تا حالم سر جایش آمد و فردایش برگشتم. امسال هم با وجود این همه انرژی و کار که در فضا موج می‌زند، یک‌هو چرا با این غم غافلگیر شدم.چرا این‌طور است؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s