شهریور، روز ششم.

نشناختمش. لباس تنش رنگارنگ بود. صورتش چروکیده. من را با یاسمن اشتباه گرفته بود. به نظر حواسش اینجا نبود. با خنده و شوخی حرف زدیم. یک حالی که من که شما را نمی‌شناسم. یک غریبه‌ای هستی آشنای یاسمن که من به عمرم تو را ندیده‌ام. یک‌هو گفت من مادر هاله‌ام. شوکه شدم. نه. شکستم. باور کردنی نبود. رنج می‌تواند این‌قدر آدم را شکسته کند. این‌قدر که دیگر نشود آن آدم را شناخت. وقتی رفت، دست خودم نبود. بی‌اختیار اشک می‌ریختم. عمق رنجی که دیده بودم ویرانم کرده بود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s