عناب و اسفند – ۹۰

دیدمشان. گشنه بودند، اما سر حال. از همه بیشتر برای اسفند خوشحال شدم. حالا یک دنیا سوراخ و سنبه دارد برای کنجکاوی. یک دنیا صدا که دنبالشان کند. یک دنیا راه امتحان نشده که برود و کشفشان کند. برادرش را هی رها می‌کند و می‌رود این طرف و آن طرف. عناب کمی دنبالش می‌کند، اما آخر سر بی‌خیال می‌شود. اسفند گاه‌گاهی بر می‌گردد که مطمئن شود عناب هست و بعد دوباره می‌رود سراغ کنجکاوی، با دم بالا گرفته که سرش را گرد کرده. دخترک و پسرک هنوز هم همان‌طورند که بودند. دوست دارند ناز یا بغل شوند، اما هر وقت که خودشان بخواهند، نه هر وقت که تو اراده کنی. هنوز هم عناب لمسی‌تر از اسفند است. هنوز هم اسفند طوری نگاهت می‌کند که میخکوب می‌شوی. عناب نگاهش از آن پسرک لوس تبدیل به یک مرد جوان جدی شده.  بچه‌ها که در محوطه بازی می‌کنند گاهی دنبالشان می‌کنند، بعضی‌هاشان هم دوست و مهربانند. بعضی پدر و مادرها از آن‌ها هستند که آدم آرزو می‌کند نسلشان از روی زمین برداشته شود. دلم می‌خواست پاهای لگد زن همه‌شان را قلم کنم. به چند تا از بچه‌ها اسم گربه‌ها را گفتم. یکی از پسرک‌ها گفت از عناب خیلی خوشش می‌آید. گفتم عناب مثل تو پسر است. با تعجب گفت من فکر می‌کردم دختر است. لابد پسرک هم با خودش فکر می‌کند مگر پسر این‌قدر زیبا می‌شود!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s