دور، نزدیک – 26

می‌ترسم. مدت‌هاست که از این موضوع می‌ترسم. در این سفر دوباره یادم آمد. می‌ترسم یک روزی برسد که لازم هم نیست خیلی دور و زمان پیری باشد، می‌شود همین سال‌های نزدیک باشد، که آخرین کتابی که خوانده‌ام، آخرین چیزی که نوشته‌ام، آخرین تئاتری که رفته‌ام، آخرین مقاله‌ای که خوانده‌ام، آخرین چیزی که یاد گرفته‌ام، مربوط به سال‌ها قبل باشد. اما من همچنان حرف بزنم، از همان اندوخته قدیمی فسیل شده سال‌ها پیش نان بخورم. یک جور تکرار، یک جور توقف، که در ظاهر و برخوردهای اول پیدا نیست. از آن بدتر از این می‌ترسم که کتاب‌ها و نویسنده‌ها و این چیزها، صرفا یک سری کلمه‌های دهان پرکن در دهانم بشوند. یک چیزهایی که صرفا به هم ببافمشان، اما ردپای هیچ کدامشان در زندگی واقعی‌ام معلوم نباشد. معلوم نباشد پس مثلا این کتاب‌ها با درون من چه کرده. چه چیز را تغییر داده که من هنوز این‌قدر شبیه تمام کلیشه‌ها هستم. می‌ترسم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s