سفری که نامش را پیدا نکرد – 12

مرضیه گفت امروز با تو. می‌توانیم برویم نخلستان. تو یک کتاب برای بچه‌ها بخوانی و بعدش مثلا نقاشی بکشند. غافلگیر شدم. من؟ من فقط آمده بودم ببینم. رفتیم میان نخلستان یا به قول خودشان زمینان. جایی در سایه دور نشستیم و من برایشان قول بچه قورباغه را بلندخوانی کردم. بعد درباره تغییر حرف زدیم. این‌که کدام موجودات در کودکی شان شباهت زیادی با بزرگسالی‌شان دارند و کدام موجودات به کل تغییر می‌کنند. بعد نقاشی کشیدند. بهششان گفتم غیر از نقاشی اول، پشت صفحه یک نقاشی دیگر هم بکشند. خودشان حالا و بعد خودشان وقتی بزرگ یا پیر می‌شوند. برایم جالب بود ببینم تغییراتشان را در چه چیزهایی می‌بینند. این هم برایم جالب بود که نقاشی‌هایشان را با نقاشی‌های دانش‌آموزان تهرانی‌ام مقایسه کنم. یک تفاوت بارزشان این بود که اغلب خودشان را بدون مو می‌کشیدند. لابد یک آدم کاربلدی بیاید بررسی کند، کلی نکته دیگر هم از نقاشی‌ها در می‌آورد.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s