سفری که نامش را پیدا نکرد – 9

از ایرانشهر به سمت روستای آبادان می‌روم. در تاکسی‌های خطی روستای دامن. پیرزال بلوچ کنارم نشسته است. مهربان و صمیمی مثل همه‌شان. می‌پرسد مردمی / مردی نداری؟ لبخند می‌زنم و می‌گویم نه. این تازه اول سفر است. به تعداد آدم‌هایی که می‌بینم باید این سوال را جواب بدهم که چرا تنها سفر می‌کنم. مگر می‌شود بدون مردت بروی سفر. از کوره هم در نروم. سخنرانی هم نکنم. بی‌حوصلگی هم نشان ندهم. لبخند بزن دخترم. لبخند بزن.

Advertisements

1 نظر برای “سفری که نامش را پیدا نکرد – 9

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s