سفری که نامش را پیدا نکرد – 19

رفتم خانه رضیه دیدنش. خانه‌شان یک کپر بزرگ است. برخلاف رشیده که یک خانه سیمانی چند اتاقه دارد. رضیه شوهرش دوباره بیکارشده.  مهربانند و مهمان‌نواز. هر دو. برایم خرما آوردند. ظرف خرماها میخکوبم کرد. ظرف‌ استیل با طرح‌های کار دست. ساخته پاکستان. رضیه ذوقم را که دید گفت برش دار ببر. با همان زبان اشاره و دست و سر تکان دادن که با هم حرف می‌زنیم. چون نه رضیه فارسی بلد است و نه من بلوچی. گفتم نه. آن بار هم کلی چیز دادی ببرم. این بار دیگر از شرمندگی زیر زمین می‌روم. برگشتم پیش رشیده. بعد از شام رضیه آمد. ظرف را آورد و داد دستم. گفت یادگاری. تسلیم شدم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s