سفری که نامش را پیدا نکرد – 23

بی غم برایم یک کیسه پر لیمو ترش آورد و گفت ببر. بی‌غم پیرزال بلند بالا، مادر شوهر رشیده است، مادر رضیه و مادربزرگ جمیل. تا این روابط خانوادگی را بفهمم پیر شدم! لیموترش‌ها محصول همین جاست. باغ‌های خودشان. انبه  و موزهم دارند، اما فصلش گذشته.  باز از عذاب وجدان داشتم می‌مردم. همین‌ها را دارند و بدهند من ببرم دیگر جایگزینی وجود ندارد. گفتم زیاد است. چند دانه می‌برم. چانه زدیم. من فارسی و بی غم بلوچی. گاهی هم رشیده که فارسی بلد است آمد وسط کمک‌مان. بی‌غم گفت تازه اگر الان میشد می‌بردمت سر مزرعه‌مان در روستای بالا و بامیه و سبزی هم می‌دادم ببری. ما همین‌ها را داریم دیگر. همچنان از شرمندگی زیر زمین بودم. آخر راضی شد فقط نصفشان را بردارم. بویشان دیوانه کننده است. سوغاتی می‌دهمشان به کسی / کسانی که این بو را بفهمند. قصه بی‌غم را هم برایشان تعریف می‌کنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s