سفری که نامش را پیدا نکرد – ۲۹

میزبانم معلم است و در روستایی چسبیده به قصرقند به نام چورت‌آباد زندگی می‌کند. خانه پدری‌اش شبیه همه خانه‌های قدیمی این حوالی است. یک حیاط که دورش اتاق اتاق است. اتاق‌ها به هم راه ندارند و برای از این یکی به آن یکی رفتن باید بیایی داخل حیاط. اتاق‌ها داخلشان کم نور است. پنجره دارند، اما کوچک و پوشانده شده با پرده. میزبانم بر اساس علاقه شخصی‌اش ضرب‌المثل‌ها و لالایی‌های بلوچی را جمع می‌کند. شاید در آینده کتابش کند. در واتس‌اپ گروهی دارند که علاقمندان به ادبیات و زبان یلوچی دور هم جمع هستند. سر واژه‌ها، معانی‌شان، رسم‌الخط و ضرب‌المثل‌ها گفتگو می‌کنند. اولین گروه شبکه‌های این مدلی است که می‌بینم کارش را دارد درست انجام می‌دهد. به لطف اینترنت آدم‌های پراکنده هم را پیدا کرده‌اند و دارند به بقای یک زبان کمک می‌کنند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s