سفری که نامش را پیدا نکرد – ۳۰

بعد از صبحانه شگفت‌انگیز با آن نان‌های روغنی دستپخت یاسمن، همراه میزبانم و پسرک کوچکش رفتیم اطراف روستاگردی. بین نخلستان‌ها، شالیکاری‌ها را دیدیم و آب قنات را گرفتیم و رفتیم تا به سر قنات رسیدیم. بعد آمدیم سمت قبرهای قدیمی روستا که به سبک سنی‌ها ساده بود و فقط سر و تهش یک سنگ بزرگ فرو کرده بودند. بی‌هیچ نوشته و نشان دیگری. البته که اینجا سنت و عرف قاطی است و مثلا بعضی‌ها با کشیدن دیوار دور چند قبر، قبرستان خانوادگی درست کرده‌اند. در راه درباره تاریخ منطقه حرف زدیم، درباره بازی‌ها و اسباب‌بازی‌های بچه‌ها. آخرش هم رفتیم خانه باغ خاله میزبانم و یک شربت پاکستانی خنک خوردیم با لیموترش‌های تازه همین باغ که جگرمان حال آمد. من یک مقدار دیگر زیر آفتاب راه می‌رفتیم حتما جدی گرمازده می‌شدم‌. همان موقعی که شما داشتید با باران و خنکی تهران عشق دنیا را می‌کردید! خاله جان مهربان بود و عزیز. مثل بیشتر زنان این سرزمین. شوهرخاله هم همین‌طور. خرماهای باغشان را کیسه کیسه گوشه اتاق خانه انبار کرده بودند. می‌گفتند ازشان مفت می‌خرند و با این قیمت فروختنش نمی‌ارزد. گویا اوضاع فروش خرما امسال خیلی خراب بوده است. درآمد این آدم‌ها هم که فقط همین خرماست.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s