سفری که نامش را پیدا نکرد – ۳۱ (پایان)

شب آخر را برگشتم ایرانشهر. خانه دوستی دیگر. دوستی جدید. دوست جدید آشنای دوست‌های دیگرم درآمد. باز هم اثبات گردی دنیا. کتابخانه خانه کتاب‌های خوبی داشت. من هم ولع خواندن. تبلت که اول سفر از دست رفت، کتاب خواندن هم به فنا رفت. از ولع و حال خرابم فهمیدم معتادم. معتاد به خواندن. کتاب قطوری برداشتم و شروع کردم. بی‌خیال آدم‌ها، بی‌خیال سفر. شب آخر هم به آشنایی‌های جدید و به دانستن‌های جدید گذشت. و باز هم به جواب دادن به این سوال که چه‌طور جرات می‌کنی تنها سفر کنی. خودشان حتی از شهر خودشان هم می‌ترسیدند. از تیراندازی‌ها و آدم‌ربایی‌ها که می‌گفتند زیاد شده. این‌جور وقت‌ها سخت است اظهارنظر کردن. من هم می‌دانم خطر هست، اما نرخ رخ دادنش خیلی کمتر از رخ ندادن آن است. اما خبر بد، اتفاق بد، ترس، یک چیزی است که یک بار هم باشد، کل خوبی‌ها را خاکستری می‌کند. من کله‌خر نیستم، اما انتخابم بی‌خیال بودن است. رفتن و امید بستن که چیزی نشود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s