شهریور، بامداد روز سی و یکم.

تمام که شد، یا بالاخره به نظر آمد که رد شده و دارد تمام می‌شود، با خودم گفتم باید قبل از آمدن بعدی، به یک آدم / آدم‌هایی که می‌شود، بگویم این جور وقت‌ها چه چیزی لازم دارم. این که چه کار باید بکنند تا کمکم کنند رد کنم. که نه مجبور بشوم به چیزی از سر ناچاری تن بدهم، و نه ماجرا پیچیده‌تر شود.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s