مهر، روز اول.

این همه سال فرار کرده بودم، برای همین. از همین‌اش می‌ترسیدم. از این‌که پای حس و رابطه عاطفی که بیاید وسط دیگر منطقی ماندن سخت است. که آدم برخلاف همه دو دو تا چهارتاهایش کارهایی می‌کند که باورش نمی‌شود. اجازه می‌دهی کسی بغلت کند تا آرام بگیری که همین چند ساعت پیش یک دلیل این حجم حال بدی‌ات بوده. از همین حماقت‌ها. از همین‌ها که حال بد را بدتر و خودت را از خودت ناامیدتر می‌کند. راه حلم این همه سال چه بود؟ وارد نشدن، افسار را کشیدن و بستن همه درها. مطمئن بودم که اگر کمی وا بدهم، همه چیز به هم می‌ریزد. و حالا همه چیز به هم ریخته. به نظر می‌آید با اراده شخصی بوده، اما واقعیتش این است که رکب خورده‌ام. حالا وسط میدانم و مجبورم بجنگم، تا شاید یک روزی بالاخره یاد بگیرم از پس خودم بر بیایم. چیزی که لابد باید در دهه سوم زندگی‌ام یاد می‌گرفتم، نه حالا در دهه چهارم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s