مهر، بامداد روز چهاردهم.

قبل از رفتنش خواستم بگویم ممنون، مغزم نگذاشت. بعد از رفتنش خواستم برایش بنویسم ممنون، باز هم مغزم گفت نه. انگار که اگر تشکر کنم یک تعادلی به هم بخورد. انگار که التماس کرده باشم و تشکر معنی به پا افتادن بدهد. که حتی دلم نمی‌خواست موقع رفتنش روی زمین نشسته باشم. انگار که در هم شکسته و نزار از التماس و بیچاره. ایستادم، شبیه خودم. شاید غمگین، شاید نیازمند، اما ایستاده.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s