آبان، روز اول.

چه کسی این پیچیدگی را راه داد در این زندگی؟ خودم؟ اگر قرار به پسندیدن بسته است، باید کل‌اش را بپسندی؟ نمی‌شود که فقط خوب‌هایش و کیف‌هایش بماند و زجرهایش را بگذاری کنار و بگویی که ممنون؟ لطفا این‌جا زندگی ساده باشد، سر راست، شبیه خیلی‌های دیگر؟ سلول سلولم می‌خواهند که بیاید. عقلم می‌گوید نه. سرم از درد در حال ترکیدن است. از این‌که چیزی که منطقی است را می‌فهمم اما نمی‌توانم طبقش عمل کنم، آزارم می‌دهد. یک عمر از خودم مراقبت کردم که افسار منطق از دستم در نرود. حالا که مرز را رد کرده‌ام، … چه می‌شد اگر این جای زندگی این‌قدر پیچیده نبود. یک کمی دنیا آسان‌تر می‌گرفت به من. به ما … دلم لب‌هایش را می‌خواهد. تن‌اش. خودش.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s