آبان، روز ششم.

غنچه یکی از نازها امروز باز شد. موفقیت بعد از چند بار تلاش برای دوست کردن نازها با این خانه. اصلا چرا ناز. چرا ابریشم مصری. چرا مرجان. چرا آهار. چرا یاس. آخ چرا این‌قدر یاس رازقی. چرا از بین این همه گل و گیاه به این‌ها حال متفاوتی دارم. همه‌شان گره خورده‌اند به مامانجون. به باغچه و ایوان بزرگ خانه قدیمی‌اش که سرزمین گل‌ها بود. به تراس و پشت پنجره خانه‌اش که پیش ما بود. به خودش که نازها زیر دستش در می‌آمدند و آن‌قدر آسان به نظر می‌رسید که نمی‌فهمیدی این‌قدر صبوری می‌خواهند. انگار نازها که بالاخره قبول کردند این‌جا در بیایند وصل‌ام می‌کنند به زمین. به این‌جا. که قبول کنم دوام بیاورم و بمانم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s