آبان، روز دهم.

گفت دل‌اش نمی‌خواهد دوست‌اش را از دست بدهد. گفتم از دست نمی‌دهد. گفتم دارم تلاش می‌کنم به تنم یاد بدهم از این به بعد که بغل‌ات می‌کند همان تن دوست قدیم‌ات باشد، چشم‌هایم، کلمه‌هایم، انگشت‌هایم، مغزم …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s