آبان، روز دوازدهم.

زنگ زده بود عذرخواهی کند بابت این‌که لیوانم را شکسته. خوشحال شدم که بالاخره شکست. مدت‌ها بود دلم می‌خواست از دست این لیوان و گذشته‌ای که به آن گره خورده آزاد شوم. اما توانش را نداشتم یا دلم نمی‌خواست خودم بیندازمش دور. دوست داشتم همین‌طور مثل امروز، خودش جول و پلاسش را جمع کند و برود. که بالاخره رفت.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s