آبان، روز بیست و یکم.

باز هم پیچاندم و نرفتم. مثل هر سال. خوب است که مجبورم نمی‌کنند کاری که دوست ندارم بکنم. قهر نمی‌کنند. دعوا نمی‌کنند. خاله هر سال زنگ می‌زند و دعوت می‌کند. هر سال یک پنج‌شنبه عصر، نزدیک‌های تاریخ فوت مامانجون. همان محله قدیم‌اش، همسایه‌های قدیم و جدید. امسال جمیله خانم هم نبود. به تدریج لابد خبر فوت دوست‌های دیگرش هم می‌آید. کم‌کم مامانجون از آن همسایه قدیمی آشنا تبدیل می‌شود به مادر همسایه آشنا. این طرف ما شبیه‌شان نیستیم. خوب است؟ بد است؟ مهم نیست. همین‌اش حداقل خوب است که کسی آن یکی را مجبور نمی‌کند شبیه خودش باشد. همین یک‌جور خوشبختی است.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s