آبان، بامداد روز بیست و سوم.

گفت که نگران است. گفتم چرا زودتر نگفتی. گفتم نکند حرف‌ها، حال بدی‌ها و اعتراض‌هایت را پشت مهربانی‌ات، پشت لبخند همیشگی‌ات پنهان کنی. گفتم. گفت. فکر می‌کردم تمام شده، پرونده‌اش را بسته‌ام. اما یک‌هو به خودم آمدم دیدم چه‌قدر دلم می‌خواست این کلنجارهاو حرف‌ها وسط یک رابطه واقعی باشد، نه بعد از یک رابطه در نطفه خفه شده. کم‌کم حالم از دلسوزی برای خودم، تبدیل به خشم می‌شود. خودم را دعوا می‌کنم که این چه وضعش است. خودت را جمع کن.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s