آبان، روز بیست و چهارم.

هم‌زمانی‌ها همیشه غافلگیر کننده‌اند. گاهی ذوق‌زده می‌کنند، گاهی اوضاع را پیچیده‌تر می‌کنند، گاهی برعکس تسهیل کننده‌اند و گاهی مثل حالا پاسخ یک سوال‌اند. مانده بودم بین انجام دادن و ندادن، که خوب است یا نه‌. دست تنها هم بودم. کمک لازم داشتم. کمک از راه رسید. جواب شد انجام بده. خود اتفاق خوب است. این اشک‌ها هم که آمده بالا از سر دلتنگی است. تلنگر به دلتنگی. یک‌جور خوشبختی است آدم مداد و کاغذ و نوشته که می‌بیند یاد مادرش بیفتد نه؟ که ردپای یک آدمی هنوز بعد از یازده سال این‌قدر مشهود باشد، نه فقط برای خودت، برای آدم‌های اطراف. که هنوز کار آدم‌ها را راه می‌اندازد، گره‌هایشان را باز می‌کند مثلا با فلان جمله‌ای که این همه سال قبل به کسی گفته و در مغزها نشسته. یک جور خوشبختی است که آدم مادرش یک همچین کسی باشد، نه؟

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s