آبان، روز بیست و پنجم.

گفتم در آستانه‌ام. کمک کن حواسم پرت شود. گفت نامه فلان را فرستادی؟ باورم نمی‌شد در آن حال و اوضاع بشود، اما شد. نامه‌ای که مدت‌ها قرار بود بنویسم و بفرستم را فرستادم. مربوط به ایده‌ای که سال‌هاست خاک می‌خورد. از آن کارها که اگر انجام بدهم حس می‌کنم یک کار به درد بخور ماندگار در این دنیا انجام داده‌ام و حالا می‌توانم بروم بمیرم. نامه را که فرستادم رد شده بود. موفق شده بودم حواسم را پرت کنم. به چیزی دیگر. به یک آرزو.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s