آبان، روز بیست و هفتم.

ناامیدی باز غالب شد. دلم نمی‌خواهد بروم آن‌جا. هیچ‌کدام‌شان را دلم نمی‌خواهد. جلسه‌ها و کارهای امروز را پیچاندم. تا مجبور نباشم دیگر نمی‌روم. می‌شود همین‌طور ادامه داد، کند و رفت یا رفت حرف زد و شاید کورسویی پیدا کرد، برای دوباره امید بستن. اما جانش را ندارم. جان آغاز کننده بودن برای حرف زدن را ندارم. در این ویژگی تمام شده‌ام.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s