آذر، روز هفتم.

آمدم برایت بنویسم جایت خالی‌ است، دیدم آن حرفی نیست که منظورم را برساند. جایت خالی است انگار یعنی کاش نرفته بودی و حالا اینجا بودی. اما خوشحال‌ام از رفتن‌ات و خوشحال‌ام که اینجا نیستی. درست‌اش این است که بنویسم نبودن‌ات را حس می‌کنم. شاید اگر حرف‌های دیشب‌مان با فا. نبود، این‌قدر زود نبودن‌ات پر رنگ نمی‌شد. اگر یادم نمی‌آمد بودن‌ات چه چیزی را در من درمان کرده است. می‌ترسم. از این همه وابستگی‌ام به بودن‌تان می‌ترسم. من که عمری از وصل بودن فرار کرده‌ام، حالا بی لحظه‌ای شک، بودن‌تان را می‌خواهم. بودن کسانی که تقی به توقی خورد بشود صدایشان کنی و دو دقیقه بعد این‌جا باشند. که بشود دو دقیقه‌ای خودت را پرت کنی داخل خانه‌شان و حال‌ات را خوب کنند. حال جدیدی است برای من. برای منی که حتی به حضور خانواده‌ام هم چنین حسی نداشته‌ام. می‌ترسم. از این همه نیاز به وصل بودن می‌ترسم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s